يادداشت هاي(بعضي) روزانه هادی خرسندی
  

   5.31.2004  
نامه اي آمد از مسعود بهنود. طبق قانون مطبولاگ (که من معتقدم بايد رعايت کنيم) عيناً در اينجا ميآورم.
حرف هاي داخل پرانتز از من است.

آقاي بهنود در ايميلش مينويسد:


اي پدر سوخته هادي(منظورش منم)

عزيز من همه آن چه را که درباره مثنوي زيباي اسم شب نوشته بودي درست بود. با کمي شيطنت.

آره درست مي گوئي در سال 58 که از همه جا مانده بوديم. نوار کانال 2 را منتشر کردم و در آن شاهکار تو "اسم شب" را گذاشتم. شعر کار تو بود اما چند بيتش را نمي شد در تهران منتشر کرد. يا دست کم من جراتش را پيدا نکردم. پس چند بيتي سرودم به جاي تو و گذاشتم و اگر نوار را داشته باشي مي شنوي که در اولش مي گويم اسم شب شعر هادي خرسندي است که اين جا آن را با همکاري من مي شنويد. اين کار را کردم که روزي گله نکني که چرا ابيات مرا خراب کرده بودي و نگفته بودي. اين گفته در آن نوار داور نبوي (دوستان ابراهيم نبوي، داور ميخوانندش) را به تصور همکاري من و تو در ساختن اصل شعر انداخته است. در حالي که همکاري در آن شعري بود که من خواندم.

پس تا اين جا هم تو درست مي گوئي هم داور نبوي که آن نوار را شنيده و اسم شب را حاصل همکاري من و تو خوانده . لابد خواسته کمي از افتخار همشاگردي سال هاي اول دبستان مرا به من هديه کند. خب تو هم قبول مي کردي، چه مي شود مگه.

اما اي همکلاسي کودکي من، که نشاني هايت درست است و بدا به حال من که در همه آن سال ها به يادت نياورده بودم (من آن موقع ها معروف نبودم) و اين را نمي دانستم که با هم در يک کلاس بوده ايم در شش هفت سالگي، (من شش سالم بود، تو هفت سالت بود) گذاشتي و بعد از سي سال آشنائي گفتي. چرا اين قدر خودداري نازنين. خب ناراحتي ات از ماجراي "اسم شب" را هم اين همه سال در دل نگاه نمي داشتي.

آره در اين سه چهار باري که در لندن به خانه با محبت تو آمدم حرفي نشد از آن «همکاري». حقيقتش يادم رفته بود و نمي دانستم که کي بايد از کي تشکر کند. البته که من. اما يادم هست که يکبار چند سال پيش به تو گفتم فلان شعرت را در تهران نقل کرديم ولي باز مثل راه شب چند بيتش را عوض کردم و تو گفتي " تو که عادت داري به اين کارها " و من تصور کردم بين الاحباب اين گفتگو يعني کسب اجازه بعد از عمل. به هر حال حالا دير نشده است و من جبران کم بود معرفت و غيرت را مي کنم (ببخشيد) و اين را براي تو مي نويسم که اگر خواستي در وب لاگت بگذار. (بذار تا تهش بخونم)

من در آن سال هاي سخت بارها و بارها – به شهادت صفحات آدينه – اشعاري از تو را که به نظرم بزرگ ترين شاعر طنزپرداز ايران معاصري و به اندازه تو کسي را نمي شناسم در بين مقالات خود آوردم. (ميذارم ميذارم) بارها نوشتم به قول "هادي جاره درد ما ملت کمي آزادي است." وقتي هم که به خانه ام ريختند که به زندانم ببرند نسخه اي از کتاب تو "آيه هاي ايراني " آن جا بود که بردند و دوباره پارسال خريدم و اين بار نوشته تو را در بالاي خود ندارد که همکلاسي خود را به محبت " دوست و روزنامه نگار ..." خوانده بودي. و در همه آن سال ها به کاري که در کانال 2 کردم ادامه دادم و شعرهاي کتاب ترا بارها بر اهلش خواندم. اين ها را گفتم که نگوئي چرا در هفت هشت باري که در خانه ات ميهمان بودم(سه چهار بار) هيچ نشنيدم که از بابت آن ها يادي کني. البته از زبان تو همين قدر هم عتاب شنيدن از کمي غيرت و معرفت تو نيست، که لابد همه اين ها را داري، بلکه از محبتي است که مي دانم به من داري.(مسعودجان تمامش کن ديگه. دارم غمگين ميشم)

با اين نوشته خواستم اتهام اشتباه را از داور نبوي گرفته و بر دوش همان همکلاسي خودت گذاشته باشم.
راستي تا يادم نرفته اين را از تو بخواهم. حافظه ام ياري مي کند که در همان دوران جوانيمان وقتي امامعلي حبيبي در فيلمي بازي کرد و زير دو خم گرفت به قول تو. قصيده اي ساخته بودي که در سپيد و سياه (تهرانمصور) خواندم و ديگر در جائي نديدم چاپ کرده باشي. خيلي دلم مي خواهد بعد از سال ها آن را دوباره بخوانم. (آخ که کاش داشتمش. مثل خيلي چيز هاي ديگر)
قربان آقا - مسعود بهنود (اي پدرسوخته)
   .... تا ...... بعد ....... 5/31/2004 08:14:48 PM


   5.30.2004  
اشتباهي که ابراهيم نبوي ميکند

آقاي نبوي مينويسد:


« اصغرآقا و طنز فقاهي
اما طنز نويسي بعد از انقلاب فقط در محدوده مرزهاي سياسي ايران زنده نبود، و پس از
دوم خرداد هم طنزنويسي فقط در داخل ايران فعال نبود.
هادي خرسندي طنزنويسي که قبل از انقلاب آثارش ابتدا در مجله توفيق و سپس در ماهنامه
کاريکاتور چاپ مي شد و شعر و نثر طنز را جدي گرفته بود، در سالهاي انقلاب با چند شعر بلند آوازه تر شد.
همه شعر "خدا يک شب به خواب شاه آمد" را به خرسندي نسبت دادند. خرسندي بعد از انقلاب
همراه با مسعود بهنود شعر "اسم شب" را سرود، شعر حال و هواي آن روزهاي سال ۱۳۵۸ را
نشان مي داد، اما برخلاف بهنود که بعدا نوشت ما مي مانيم و ماند و سالها بعد از ايران رفت،
خرسندي در همان سالهاي اول از ايران مهاجرت کرد و مجله اصغرآقا را در لندن منتشر کرد.
تقريبا جز نام خرسندي هيچ نام ديگري به طور جدي در اصغرآقا نوشته نشد. او تکليفش را با حکومت
روشن کرد. معتقد به سرنگوني حکومت بود و همه نوشته هايش هم حکايت از همين داشت.
خرسندي بعد از انقلاب مجموعه انشاهاي صادق صداقت را که از زبان نوجواني ساکن ايران بود،
منتشر کرد و همچنين به تقليد از نام کتاب سلمان رشدي(آيات شيطاني) نام مجموعه اشعارش را آيه هاي ايراني گذاشت.
خرسندي پس از دوم خرداد همان برخوردي را که با محافظه کاران مي کرد با اصلاح طلبان نيز کرد،
اما پس از مدتي که گروهي از اصلاح طلبان به زندان و بازداشت گرفتار آمدند،
برخوردي نرم را با افرادي چون اکبر گنجي در پيش گرفت.
خرسندي به طنز در مورد گل آقا سخن گفت و براي تاکيد بر اينکه صابري نگاهش به سياست ناشي
از نگاهش به فقه است، عنوان" طنز فقاهي" را روي آثار صابري گذاشت.
اگر چه بعد از دوم خرداد خرسندي با جديت طنزنويسي را در مورد مسائل سياسي ايران دنبال مي کند،
اما در برنامه هاي روي صحنه و اکثر نوشته ها و سروده هايش مسائل ايرانيان در غربت را
موضوع اصلي نوشته هايش قرار داده است.»

متن کامل در اين نشاني است:
http://www.bbc.co.uk/persian/arts/story/2004/05/040522_pm-en-satire76.shtml

توضيحات من:

ابراهيم نبوي حداقل دو هنر دارد. يکي طنزنويسي، در حد استادي و يکي طنزشناسي؛ که من در مقوله دانش وفن نميگيرمش و هنر ميدانمش.

پس وقتي دکتر نيما مينا به ايميلي خبرم ميکند که در سايت بي.بي.سي، ابراهيم نبوي طنز معاصر را بررسي کرده؛ باقي ايميل ها را (که خوشبختانه زياد هم نيست و دوستان؛ خواهش مرا به نفرستادن ايميل پذيرفته اند)، رها ميکنم و «کات و پيست» کنان ميجورمش و ميخوانمش. آنجا را هم که مربوط به خودم ميشود دوبار ميخوانم. بعد بلند ميشوم ميروم ذره بين بيارم دوباره بخش مربوط به خودم را بخوانم ببينم منظورش چي بوده؟ آيا مخصوصن اسم مرا آورده؟ يکجوري خواسته کنفم کند؟ آخ که چه عشقي دارد يک جواب به او بدهم يکي هم به بي.بي.سي و مجبورشان کنم طبق قانون مطبولاگ (قانون مربوط به وبلاگ ها!) يک بار ديگر عکسم را بگذارند و در همان سايت و با همان فونت و زير همان کليک!، يک عالمه چيز راجع به خودم بگويم و از اين فرصت بهترين استفاده ممکن را بکنم . يکجوري هم ژست بگيرم که بنگاه سخنپراکني بريتانياي کبير و در رأس آن « ابراهيم نبوي» با حيثيت چهل ساله قلمزني من بازي اي کرده است و اند، که با هيچ توضيح و پوزشي قابل جبران نيست!

گشتم ذره بين را پيدا نکردم. يادم آمد سال ها پيش که يک کم بلوغ کاري در خودم احساس ميکردم، زدم شکستمش.

يک خاطره اين وسط

دو سه سال پيش يک نامه اي روي اينترنت بي در و پيکر گذاشتند بد و بيراه به خانم سيمين بهبهاني. امضاي يک عده زيرش. من، پرويز صياد، شهره آغداشلو، هوشنگ توزيع، هما سرشار ...!
تکذيب ها شروع شد. همه امضاها جعلي بود. دو دسته حقه باز دعواشان شده بود و نامه جعل ميکردند. دوستان گفتند تکذيب کن، گفتم نميکنم!
آن دسته مقابل – حقه بازهاي اينور – ايميل زدند تکذيب کن، گفتم نميکنم! دوستم هما خانم سرشار پاي تلفن مجبور شد با من تند حرف بزند که شهره تکذيب کرده، هوشنگ تکذيب کرده، فلان تکذيب کرده، بهمان تکذيب کرده، تو هم که ميگوئي امضا نکرده اي، خوب حق است که تکذيب کني. به همه گفتم به من چه. يک نفر آمده امضاي مرا جعل کرده که جنجال کند، حالا من بيفتم به زحمت که چي؟ که حالا اين دسته اينوري را خوشحال کنم. که حالا يارو جاعله کيف کند که مرا به زحمت تکذيب انداخته. گفتم نه. هرکس حعل کرده خودش هم چشمش کور، تکذيب کند! به هما خانم گفتم خانم سيمين بهبهاني بايد تکذيب کند! گفت او چرا؟ گفتم بايد تکذيب کند و بگويد من ميدانم با ارادتي که هادي به من دارد و احترامي که براي من قائل است، از اين غلط ها نميکند. به يکي هم از اينوري ها که از آلمان زنگ زده بود و تشويقم ميکرد به تکذيب، گفتم من حوصله تکذيب و فرصت صحبت کردن با شما را ندارم!

چند ماه بعد که آب ها از آسياب افتاد تلفن زدم به ايران با خانم بهبهاني صحبت کردم و ماجرا را گفتم . گفتم منتظر بودم شما تکذيب کنيد. گفت من تکذيب کردم و ميدانستم امضاي تو جعلي است.

برگرديم همانجا که بوديم

خوب حالا چه برسد به مطلبي که ديگري راجع به من نوشته. بکلي بمن چه؟ او مسئولش است نه من که از همه جا بيخبرم نشسته ام دارم ماستم را ميخورم.
تازه راستش از نوشته نبوي خوش خوشانم هم شد. براي همين در اينجا نقلش کرده ام. اگر مرا از قلم مينداخت چکار ميکردم؟ُ نامه مينوشتم به بي بي سي و سازمان ملل و اخضر ابراهيمي که ابراهيم نبوي اسم مرا ننوشته؟ (البته الان هم که خوش خوشانم شده بود هنوز راه باز بود که بروز ندهم و طلبکار درآيم و اصلن بي بي سي را ببرم زير سوال که چرا آن مقاله را نداده به من بنويسم که سن ام بيشتر است؟ سيد هم که هستم)

آم ما يک احساس خرسندي خوبي به من دست داد. تلفنش را گير آوردم زنگ زدم تشکر کردم. گفتم فقط يک اشتباه داشت که قدري مرا عصباني کرد (تيتر کوبنده مطلب مربوط به همينجاست و همه رودي درازي هم براي همين است!) و آن اينکه سروده < اسم شب> را من <همراه با مسعود بهنود> سروده باشم!!
مبناي اين سؤتفاهم لابد استفاده ايشان از سروده من در نوار <کانال دو> بود که آن اوائل منتشر کرد. نه قبلش از من اجازه گرفت نه بعدش تشکر کرد. دو سه باري هم که در لندن در خانه مان از او پذيرائي کردم اين غيرت و معرفت را در او نديدم که اصلن اشاره اي بکند و به روي خودش بياورد و شکري بگزارد.

<اسم شب> را که در بهار 58 در لندن سرودم و <خدا يک شب به خواب شاه آمد> را که آذر 57 در لندن نوشتم، به زودي در اينجا ميگذارم. (خصوصن که دومي را به نبوي قول دادم) منتظر تايپسيت مفتم!

در نوشته ابراهيم نبوي عمده ترين کار پيش از انقلاب من که هشت سال طنز روزانه در روزنامه اطلاعات بود، از قلم افتاده بود.
باقي بقايش و ناز نفس اش و دوام قلمش که افتخار طنز معاصر است و يک مقاله او در آن سرزمين، انعکاس و تأثيري داشت که مجله<گل آقاَ> با 60 نفر شاعر و نويسنده و کارتونيست، هيچ شماره اش نداشت. (من اين را دوسه سال پيش در اصغرآقا نوشتم)دمم گرم!




   .... تا ...... بعد ....... 5/30/2004 10:09:24 PM


   5.26.2004  
قاضي شرع نبي گاز گرفت
با دو نيش عقبي گاز گرفت


ناگهان در جلسه دعوا شد
قاضي شرع دراکولا شد

گفت قاضي که منم روحاني
اي سحرخيز خودت ميداني

گفت البته که اسلام عزيز
کرده دندان مرا محکم و تيز

تشنه خون توام الانه
گاز گيرم تن تو جانانه

بعد با تشنه لبي گاز گرفت
قاضي شرع نبي گاز گرفت


گفت من دشمن مطبوعاتم
صرف سانسور شده اوقاتم

قيچي و تيغ نهادم از دست
زان دوتا تيزترم دندان هست

بعد او را عصبي گاز گرفت
قاضي شرع نبي گاز گرفت


گفت قندان بزنم بر فرقت
تا که شيرين بپرانم برقت

آيت شخص خداوندم من
توي قندان خدا قندم من

صاحب قدرت بسيار منم
شيخم و قادر هر کار منم

جان نخواهي ببري زين جلسه
تلفن کن که بيايد ورثه

گرچه يکخرده دهن لق باشم
همه جا در طلب حق باشم

بعد با حق طلبي گاز گرفت
قاضي شرع نبي گاز گرفت



ادامه اخبار

در پي گازگرفتگي آيت الله محسني اژه اي، رئيس دادگاه ويژه روحانيت،
و گاز گرفته شدگي آقاي عيسي سحرخيز، نماينده مديران مطبوعات،
پرزيدنت خاتمي اعلام کرد که حجت الاسلام اژه اي را مأمور پيگيري
گفتگوي تمدن ها خواهد کرد.

عيسي سحرخيز که محل گاز گرفتگي را در مقابل دوربين هاي خبري
گرفت، از مسئولان آموزش و پرورش خواست در کتاب هاي درسي،
عبارت < سحرخيز باش تا کامروا باشي> را تا صدور حکم نهائي حذف کنند.

از آنجا که آقاي اژه اي قبل از گازگيري، دوبار نيز قندان به آقاي سحرخيز پرتاب کرده و سال گذشته نيز همين کار را کرده بوده، به دستور رهبر معظم، در
سالن جلسات هيأت نظارت بر مطبوعات، قندان هاي روميزي جمع آوري شده و
ازين پس قندان ديواري در سالن نصب خواهد شد.
به پيشنهاد آيت الله منتظري، قندان هاي ديواري را بالاتر ميکوبند که
دست کسی به آن نرسد.

آخوند مارمولک اعلام کرد نسبت به عمل آخوند اژه اي، ادعاي خسارت کرده
و ازين پس از پوشيدن لباس روحانيت بدون قلاده خودداري خواهد کرد.

رئيس انستيتو پاستور اعلام کرد واکسن هاري مخصوص روحانيت به
اندازه کافي در اختيار ندارد.

نظر به اينکه آقاي نعمت احمدي وکيل عيسي سحرخيز به خبرنگاران
گفته است < بخشي از پائين تنه موکل من خراش عميقي برداشته
ناظران سياسي و سکسي احتمال ميدهند کار اين گازگرفتگي به جاهاي
نه چندان باريک کشيده باشد.

نزديکان به آيت الله اژه اي ميگويند وي احتمالاً خود را براي مسند
ولايت فقيه درآينده آماده ميکند. وي قول داده است سال ديگر لگد بيندازد.

از آنجا که پزشکي قانوني دوهفته براي آقاي سحرخيز طول درمان نوشته ،
احتمال ميرود آيت الله اژه اي حوصله اش سربرود و در خلال همين
دوهفته، با مراجعه به بيمارستان، دوباره طرف را گاز بگيرد و برگردد.

نظر به اينکه آيت الله اژه اي رياست دادگاه ويژه روحانيت را دارد،
احتمال دارد آقاي سحرخيز، به اتهام مقاومت بدنش در مقابل دندان هاي
روحانيت مبارز، مفسد في الارض شناخته شده، مواد مخدر هم در خانه اش پيدا کنند.

اگر مطابق قانون شرع، قرار بر قصاص باشد، آقاي سحرخيز بايد قبل از گاز گرفتن
آقاي اژه اي، دو قندان به طرفش پرتاب کند. چنانچه قندان ها به هدف اصابت نکرد،آقاي سحرخيز سوخته است و به عنوان بازنده، نوبت گاز گرفتن را از دست ميدهد.
در اينصورت آقاي اژه تي يکبار ديگر ميتواند قندان به او بزند.
   .... تا ...... بعد ....... 5/26/2004 01:00:50 AM