يادداشت هاي(بعضي) روزانه هادی خرسندی
  

   4.22.2004  
حکايت خشتک امام
بعد از اينکه به نمايش عبا و عمامه و نعلين و تسبيح امامخميني در برلين اعتراض شد، کارچرخانان « خانه فرهنگ هاي جهان » گفتند اين عبا و عمامه و تسبيح و بند تنبان، اصل جنس نيست؛ بلکه بدلي است و از روي اصلش بازسازي شده و در نتيجه اثر هنري حساب ميشود!!

( در عصر« کولون » و خلقت دوباره يک گوسفند و امکان همسان آفريني هر موجود زنده ديگر، خلق دوباره زيرشلواري امامخميني و آفرينش مجدد نعلين نامبرده فقط از ذهن هوشمند پيشه ور باهنر آلماني و اتريشي به همدستي چند تن از اهالي خاک « سرچشمه هنر » برميآيد. )

کانون نويسندگان ايران ( در تبعيد) که از آغاز مخالفت خود را با نمايش البسه جلاد اعلام کرد؛ عليرغم توجيه ها و فريب ها و دشنام ها؛ کوتاه نيامد و خنجري که يک رفيق نيمه راه و سست عنصر حواله پشتش کرد، هم زخمش به کانون کاري نبود.
گويا طرف از آغاز شريک دزد بوده، اما از سوي بخش تبليغات دزدان! مأموريت يافته خود را يار قافله معرفي کند و ستون پنجم « خانه» در کانون باشد و به موقع خنجر را بزند و همه را شوکه کند! ( لحن« گه خوردن نامه» اي که امضا کرده بهترين گواه است)

اما چه بهتر که ببينيم يکي از دست اندرکاران نمايشگاه چه ميگويد.

بشنو از خشتک حکايت ميکند

بشنو از خشتک حکايت ميکند -
وز حقارت ها روايت ميکند

کز جماران تا مرا آورده اند -
با هنرمندي کولونم کرده اند

علم آمد تا کند ما را دبل -
هر دومان خشتک وليکن مستقل

از ژن خشتک به هر لابراتوار -
با کولون آيد بسي خشتک به بار

اين هنر نه ، بلکه علم و صنعت است -
چونکه دستاورد نظم و دقت است


در نجف وقتي که بودم با امام -
کس نميکرد اينچنين ام احترام

نوفلوشاتو رفتم و با پودر فاب -
خوب شستندم براي انقلاب

من چه ها بشنيده ام با لطف حق -
گوزهاي دست اول تق و تق

گر نويسم خاطراتم يک قلم -
پس بگيرد خاطراتش را علم

پس مرا بايد مهم انگاشتن -
احترام ام را هميشه داشتن

خشتک مرحوم حاجي مصطفا -
داد خيلي از مريضان را شفا

من که ديگر جاي خود دارم بالام -
خشتک مخصوص مرحوم امام

نه فقط در ماه عکسم ديده شد -
از درون من به ايران ريده شد

الغرض حالا به برلين آمدم -
از پي تجليل و تزئين آمدم

داخل ويترين نشسته ناظرم -
زير نور مستقيم ليزرم

يادگار رهبر آن انقلاب -
در کنارم شيشه عطر و گلاب

از وجود من گروهي گشته شاد -
خاصه اهل بند و بست، اهل فساد

به به و چه چه بگويندم مدام -
چونکه ميآيد ز من بوي امام

تاجري گويد که از ابريشم ام -
ناقدي گويد که ناياب ام، کم ام

آن يکي از طرح من گويد سخن -
ميکند شادم کلام اين سه تن

شاعري زان گوشه بع بع ميکند -
اين مثلث را مربع ميکند

شاعري نوکرصفت، کلفت منش -
کرده دشمن هاي ما را سرزنش

گويد اين خشتک عزيزست و گران -
زرديش از گه نه و از زعفران

هرکه بد گويد ز تنبان نجف-
بعد ازين با شخص او باشد طرف

گرچه او از صاحبم ناليده است -
محتويات مرا ماليده است

خانه را ماليده با هرچه در اوست -
گفته خانه دور و نزديکش نکوست

روز اول گفت خشتک بيخود است -
روز دوم گفت اين خشتک مد است

کرد تبليغات منفي روي من -
تا توجه ها بيايد سوي من

بعد ناگه حرف خود را پس گرفت -
نقش بازي کرد مفلوک و خرفت

گفته گه خوردم اگر بد کرده ام -
اولش آن را اگر رد کرده ام

گفت بايد کرد عرض بندگي -
خدمت خشتک به صد شرمندگي

شک اگر در کار خشتک ميکنم -
در شعور خويش هم شک ميکنم

گفت من ناگاه کوته بين شدم -
بر عليه غرفه برلين شدم

گفت اول بوده کارم ناپسند -
نامه امضا کرده ام چون گوسفند!

گفت من خوردم فريب دوستان -
که علوفه ميرسد از بوستان

حال از آلمانيان شرمنده ام-
از خجالت سر به زير افکنده ام

گفت اين خشتک نه مال رهبر است -
پيش بند کاوه آهنگر است!


بشنو از خشتک که توي موزه است -
مايه مداحي و دريوزه است

خشتک آن پيشواي انقلاب -
خان نعمت، سفره نان است و آب

ميخورد زين سفره با بشقاب و ديس -
شاعر تبعيدي و قصه نويس

عذر خود اينسان موجه ساخته: -
« خارجي اين سفره را انداخته»

خارجي اعمال خير آموخته -
دل براي گشنگي شان سوخته

خارجي وقتي که شب خوابيده است -
نور اسلامش به دل تابيده است

گفته اي آقاي من جانم فدات -
غافلم از صادرات و واردات

من شدم عاشق بر آن دين مبين -
بي نياز از نفت و گاز و وازلين

عاشقم بر فقه و شرعيات قم -
بي خيال پودر آلومينيوم

چند روشنفکر هم در خارجه -
آمد از ايران براي معالجه!

حال آن ها نيز مثل حال ماست -
دردشان را خشتک آقا دواست

مرحمت کن يک کمي از جامه ات -
رونوشتي از عبا عمامه ات

تاري از موي کمندت هم بده -
نيمه اي از فتق بندت هم بده

تا ببندم من دهان اين گروه -
غرفه اي سازم برايت باشکوه

گفت خشتک توي آن ويترين شيک -
من نمادين ام در اينجا، سمبوليک

من نمادم، من نماد بندو بست -
شايعاتش هرچه باشد، هرچه هست

تا دوتا و نصفي از اهل قلم -
بنده را دارند اينجا محترم

تا هنر خوانند اين عمامه را -
تا ولي تعيين کند برنامه را

تا بيايد ارز بنياد شهيد -
ميتوان آسوده اينجا آرميد

سال ديگر دسته سينه زني -
با حضور مسلمين ميهني

راه مي افتد ز برلين تا مونيخ -
رد شود از بن رسد آنگه به بيخ

در پي دسته گروهي گوسفند-
در گلوشان بع بع رهبر پسند

خون بسياران جوان نازنين -
لاله شد در پاي ديوار اوين

تا بماند نام رهبر جاودان -
خشتکش گردد کولون در آلمان

خشتکي لبريز فرهنگ و هنر -
شاعر و تاجر بگيرندش به سر

غرفه رهبر مبارک بادشان
خشتکش بر سر مبارک بادشان
   .... تا ...... بعد ....... 4/22/2004 01:16:54 AM


   4.17.2004  
کمدي شان درام بايد کرد


   .... تا ...... بعد ....... 4/17/2004 01:08:40 PM


   4.14.2004  
روشنفکري بع بع ميکند!

شنيدم خانم فرح پهلوي در کتاب پرفروشش که اخيراً به چند زبان منتشر شده راجع به خونريزي هاي اواخر شاه گفته است که مخالفان، گوسفند ميکشتند و خونش را به عنوان خون شهيد جا ميزدند و تبليغات ميکردند!!

25 سال پس از آن تاريخ، آلماني هاي فرهنگدوست خشتک رهبر انقلاب را زينت ويتريني ميکنند در شهر برلين. همراه با چيزهاي ديگر از جمله شمايل آن حضرت با اين بيت کنارش
« صبر بسيار ببايد پدر پير فلک را
تا دگر مادر گيتي چو تو فرزند بزايد»!


کانون نويسندگان ايران (در تبعيد) نمايش خشتک آن خونخواره زمان را محکوم ميکند. چند تن از اهل انديشه و هنر! هم بدون اينکه اين وسط کاره اي باشند، داوطلبانه بيانيه را امضا ميکنند. عده اي هم به موافقت با نمايش خشتک مقاله مينويسند. اين برنامه را يک فعاليت فرهنگي و هنري ميدانند نه ترفندي براي قراردادهاي اقتصادي آلمان و جمهوري اسلامي.

بحث بالا ميگيرد و دعوا ميشود و ظاهراً معلوم ميشود حلوا را در نمايشگاه پر زرق و برق آلمان ها پخش ميکنند نه در کانون نويسندگان يک لاقباي تبعيدي ايراني!. بنابر اين يکي از حمايت کنندگان بيانيه کانون، امضاي خود را چنين پس ميگيرد:


گردانندگان ارجمند خانه ي فرهنگ هاي جهان (در آلمان)،
نويسندگان، شاعران و هنرمندانِ شرکت کننده در جشنواره ي “ نزديکي دور”
درود بر همه ي شما.
از اين که بيانيه اي از کانون نويسندگان ايران (در تبعيد) را، تنها با خبر يافتن از به نمايش گذاشته شدنِ عبا و عمامه و نعلين خميني ي آدمخوار در غرفه اي از نمايشگاه امساله ي اين خانه ي والاي هنرها و فرهنگ هاي جهان، شتابزده و بي هيچ بررسي و انديشه اي ، امضا کرده ام، احساسي ژرف از شرمندگي و سرافکندگي دل و جانم را سراسر فراگرفته است. من اين کوته بيني و يک سو نگري را ـ که برآيند اعتماد گوسفندوار من به داوري ي برخي از دوستانم در کانون بوده است ـ هرگز بر خود نخواهم بخشود. اميدوارم، اما، که شمايان اين خطاي زشت و شرم آور را، بزرگوارانه ، بر من ببخشاييد.
با درماندگي و شرمساري از شما خواهش مي کنم امضاي مرا بر پاي بيانيه اي از کانون که در اين زمينه نوشته و منتشر شده است نبوده بگيريد.

پوزشخواه و سپاسگزار، دوستدار شما
اسماعيل خويي
نوزدهم فروردين ۸۳ / هشتم آپريل ۲۰۰۴

اعتراف به اشتباه و پس گرفتن حرفي و امضائي البته که شهامت و بزرگي ميخواهد، اما حقارت نشان دادني چنين در برابر خانه ي «والاي» آلمان ها ، با احساس «شرمندگي» و «سرافکندگي» (هر دو هم از نوع ژرف اش) و اميد که «اين خطاي زشت» و «شرم آور» را آن «شمايان» به طرزي «بزرگوارانه» بر اين «پوزشخواه و سپاسگزار» ببخشايند ....و اينهمه «درماندگي» و «شرمساري» بابت امضاي خود به خويش خريدن و خود را «کوته بين» قلمداد کردن و «گوسفند» خواندن .... آيا همه بابت پشيماني از يک امضا کردن است؟
بدون اين چاپلوسي براي «خانه ي ... » آلمان ها و بدون اين «خانه مالي» و خود را کتک زدن و گيس کندن وتن و جان به خاک و خون کشيدن، نميشد مثل يک آدم شريف و پشيمان، امضا پس گرفت؟
تازه کسي که امضاي چند هفته پيش خود را با چنين خفت و خواري پس ميگيرد چه اعتباري امضاي امروزش را هست؟

خير حلوا را آنطرف تقسيم ميکنند. هيچکس اسماعيل خوئي را مجبور نکرده بود زير بيانيه کانون را امضا کند.خودشيريني کرده بود که نامش هم مطرح شود. اگر هم راست ميگويد که از هول هليم توي ديگ افتاده؛ حالا که هليم خبري نيست؛ حلواي آلماني هوس کرده! پس علاوه بر پس گرفتن امضا بايد جبران مافات هم کرد و آنقدر شرمساري و پشيماني نشان داد تا دگرانديشان کانوني و صادرکنندگان بيانيه را به طرز دمکراتيکي! سنگ روي يخ کرد و مخالفت با خشتک را چنان قبيح و زشت و شرم آور نشان داد که جز شرمندگي و سرافکندگي براي هيچ مخالفي باقي نماند و انتقام «خانه» از مخالفان خشتک خميني گرفته شود.

خانم فرح پهلوي، بهتر است خون مبارزان وطن را گوسفند نکند. دنبال گوسفند اگر ميگردد اينک شاعر و روشنفکر تبعيدي: اسماعيل خوئي! که بعد از 25 سال، دفاع از نمايش خشتک خميني را، خشتک خويش بر سر ميکشد و بع بع ميکند!
البته غافل هم نيست که در آن لا لوها يک صفت «آدمخوار» هم به خميني بدهد که لايش زياد باز نباشد. (يا فقط براي آلمان ها باز باشد)!
خانم فرح پهلوي! گوسفند اينجاست. لازم داريد؛ قدري علف رو کنيد؛ از فردا براتان سلطنت طلب هم ميشود! (اگر تا حال نشده باشد)
به قول ايرج:
با اين علما هنوز مردم
از رونق ملک نااميدند.

   .... تا ...... بعد ....... 4/14/2004 08:09:23 PM