يادداشت هاي(بعضي) روزانه هادی خرسندی
  

   6.29.2003  
سلام صبح دوشنبه

دو چهره ي شاخص مبارزه

نقش تلويزيون هاي لس آنجلسي در مبارزات براندازي ، در اين مقطع حساس تاريخي چقدر است؟
براي اينکه پاسخي قاطع به اين پرسش داده باشيم، بار ديگر مصاحبه ي خانم هاله از تلويزيون پارس را با آقاي ضيا آتاباي از تلويزيون <ان آي تي وي> پخش ميکنيم و قضاوت را به مردم واميگذاريم.

مصاحبه ي خانم هاله با ضيا آتاباي
-----------------------------

هاله- امشب در برنامه ي من جناب آقاي ضيا آتاباي مدير تلويزيون «ال.عال.تي.وي» مصاحبه اي داريم با آقاي ضياآتاباي. آقاي آتاباي پيش از اينکه شما خودتونومعرفي کردين متشکرم.

ضيا- ببينيد خانم. من به اندازه ي کافي به اين رژيم مهلت دادم. ديگه نميتونم صبر کنم. من تا حالا به هيچ رژيمي اينقدر مهلت نداده بودم.

هاله- بله بله. در برنامه ي من هميشه براي سقوط دادن رجيم مذاکره شده چونکه اينجوري توجه دنياي بيرون به جنايت ملاهايي که باعث کشته شدن، شدن جلب سازمان ملل ميشه.

ضيا- يک بار ديگه مجبورم به همه اعلام کنم. تلويزيون داشتن بخاطر يک ملت بدبخت براي من افتخاري نيست. مي بندم ها. قطع ميکنم ها. هاي جمهوري اسلامي، ببين چي ميگم.

هاله- ولش کن ضياجون باهاشون حرف نزن. اينا آدم نيستن. ما بايد به دمکراسي نشون بديم که آزادي هرچ و مرچ با اراده ملي مذهبي فاصله ي اجتماعي مختلفي در نظر ميگيره.

ضيا- به شاهزاده رضا بگين بياد جلو خانم. بياد جلو.انداختن رژيم کار ده دقيقه است. آي رژيم کاري نکن بندازمت.

هاله- هنوز ده دقيقه نشده.

ضيا- چرا به شاهزاده رضا پهلوي نميگين بياد جلو؟

هاله- تلفن ايشون هميشه اشغاله. چونکه خيلي ها به ايشون زنگ ميزنن که بره ايرانو نجات بده چونکه دخالت در سرنوشتي که بايد بهتر باشه از طرف روشنفکراني که خائن بودن، بدتر شده و نتيجه اي نداره غير از اينکه تمام مردم ما با هم بدون اتحاد کاري از پيش فک نميکنم بره.

ضيا- آقايون ببينين چي ميگم. من ميبندمش ولي شما پشيمون ميشين.اگه از آمريکا کمک بگيرم شما فاتحه تون خونده است. منم دلم واسه قبر بابام تنگ شده.

هاله- بله بله. منم دلم واسه مدرسه مون تنگ شده. چه کلاس اولي داشت. من هرسال ميرفتم. .يک معلم هم داشتيم. حيف شد انقلاب شد.

ضيا- من نخواهم گذاشت. آقايون شما بايد از روي جنازه ي من رد بشين......

هاله- ولي من اجازه نميدم کسي جنازه ي شمارو لقد بندازه.

ضيا- مهم نيست خانم، مهم نيست. بذاريد لگد کنند.

هاله- نميذارم. دمکراسي اين نيست که جنازه لقد بندازيم. اي آقايوناي روشنفکري ببينيد کورش کبير چکار کرد وقتي براي نژاد آريايي تمام فلسطيني هاي خائنو ريخت توي بحر خليج .

ضيا- شما آقايون فقط از روي جنازه ي من ميتونين رد شين. اونم کارتيش ميکنم که نتونين.

هاله- منم ديگه از آقاي شجره طلاق ميگيرم چونکه در راه مبارزه براي آزادي وطنش هيچکس نبايد زن هيچکس باشه. بلکه زن و مرد مساوي هستند. فقط بچه ها کوچيکترن.

ضيا- نگاه کن. گوش بده ببين چي ميگم.

هاله- بله بله قربان گوشم با شماس.

ضيا- شمارو نميگم. رژيمو ميگم.

هاله- کدوم رجيم؟ ما الآن در ايران رجيم نداريم. البته يه دونه داريم که اونم تا آخر برج ميره. آخوندا که برن مردم ميتونن راحت رژيمو سقوط بدن و بي حجاب بشن و برگردن ايران.

ضيا- آقاي خامنه اي با توئم.منو بکش. تيکه تيکه کن. اونوقت ببين چه جوري هر تيکه ام مياد جلوي دوربين کلوزآپ ميشه باهات حرف ميزنه. من بهتون گفتم. فردا يکنفرو ميفرستم رژيمو تحويلش بدين و برين. با شما هستم آقاي خامنه اي. خاموش نکن تلويزيونتو. بيا جلو گوش بده.

هاله- بله بله. نبايد بذاريم تبليغات دشمنان، سلطنت مارو از کار بندازه. به نظر من شاه نبايد ميرفت. بايد ميموند و به سلطنت خودش ادامه ميداد تا آخوندا نتونن بيان. شهبانو هم همينطور.

ضيا- تلويزيون من شرکتش آمريکائيه. مثل جنرال موتورز. بنابراين اگر دولت آمريکا پول بده که رژيمو بندازيم ما با بهره اش بهش بدهکار ميشيم. الآن دارم طي ميکنم که بعد بمن نگين چرا وزير دارائيت پول به آمريکا ميده و چرا نخست وزير خودتو مرتب ميفرستي به کاخ سفيد؟

هاله- شما هم ميخاين شاه بشين؟

ضيا- خير خانم.من فقط رئيس تلويزيون ميشم. البته اداره ي مملکت هم جزو وظائف رئيس تلويزيون خواهد بود.

هاله- آقاي آتاباي، انشاالله شما قصد تعطيلات کردن تلويزيون و ناقص گذاشتن مبارزات مردم ايران براي حصول به محصول دموکراتي مردم ايران نيستيد. چونکه من شنيدم ميخواين خدافظي کنين برين. اسم شمارو گذاشتن ضيا آتا باباي!
ضيا- تا ملت ايران هست تلويزيون من هست. ملت ايران هم که نباشه من بعنوان يک آمريکائي و مدير يک شرکت آمريکائي ميتونم براي سقوط رژيم يک کشور ديگه برنامه پخش کنم.
هاله- بله قربان. .ييامي براي هموطنان ندارين؟

ضيا- چرا. ميخوام يک شکم براشون گريه کنم، ولي دستمال کاغذي نياوردم.

هاله- بفرمائين. اي خانوم، اي آقا، دستمال من حريره .....

ضيا- وقتي من شاه بشم، شوهر تو وزيره ....

هاله- جانم ز دستش آتيش گرفته ....

ضيا- قولشو از من، پيش پيش گرفته ...

***
تا صبح فردا، شب به خير
   .... تا ...... بعد ....... 6/29/2003 10:26:44 PM  
سلام صبح يكشنبه

در خبرهاي تظاهرات و مبارزات آمده بود كه در مشهد كساني كه با اتومبيل از مقابل
تظاهركنندگان رد مي شدند، با روشن كردن چراغ و راه انداختن برف پاك كن و
به صدا درآوردن بوق اتومبيل خود، حمايت خود را از آنان اعلام ميكردند.

نيروهاي حزب اللهي هم، ضمن بقيه ي اعمال خشونت آميز، روي اين اتومبيل ها
رنگ مي پاشيدند كه بعدا صاحبان آنها را شناسائي و به دستور رهبر، بي رحمانه با آنها برخورد كنند.

در دادگاه اسلامي

قاضي ـ متهم چكار كرده؟
دادستان ـ صندوق عقبش رنگيه.
قاضي ـ فقط صندوق عقب؟
دادستان ـ يك مقدار هم گلگير جلو.
قاضي ـ گلگير راننده يا شاگرد؟
دادستان ـ در ادعا نامه گلگير راست ذكر شده اما عكسي كه ضميمه ي پرونده است
گلگير چپ را نشان ميدهد.

قاضي ـ لابد عكس را چپه ظاهر كرده اند.
دادستان ـ احتمال دارد، چرا كه نمره ي ماشين هم چپه افتاده .
قاضي ـ متهم مهدورالدم و محارب با خداي عامل استكبار و جيره خور آمريكا و مامور صهيونيسم،
دفاعي دارد؟
وكيل مدافع ـ آقاي رئيس، موكل من هرگز قصد محاربه با خدا نداشته. هميشه سعي كرده
دم اش مهدور نباشد.با استكبار و صهيونيزم هم مخالف است.

قاضي ـ كي گفته اين متهم، وكيل مدافع داشته باشد؟
دادستان ـ والله چه عرض كنم قربان.
قاضي ـ ببريد اين وكيل مدافع را فعلا صد ضربه شلاق بزنيد، تا بعد.
متهم ـ وكيل من گناهي نكرده.
قاضي ـ شما خفه شو لطفا.
متهم ـ من بايد از وكيل مدافع خودم دفاع كنم. شما نمي توانيد بدون هيچ مجوزي به او شلاق بزنيد.

قاضي -(به يك پاسدار) ـ برو ببين اين وكيل مدافع ماشينش را كجا پارك كرده، يك مقدار رنگ بپاش به ماشينش.
دادستان ـ تكليف اين متهم چه ميشود؟
قاضي ـ متهم قبول دارد كه صندوق عقبش رنگي بوده با گلگير جلو؟
وكيل مدافع (در حاليكه دو نفر دارند كشان كشان از درب آخر سالن مي برندش بيرون)
به موكل من تفهيم اتهام نشده.
قاضي ـ شما برو شلاقت را بخور.

دادستان ـ متهم قبل از هر چيز بايد چهار ميليون و هفتصد و هشتاد تومن پول رنگ بدهد.
قاضي ـ با پول گلوله، روي هم از بازماندگانش مي گيريم.
متهم ـ در هيچ كجاي دنيا به خاطر رنگي بودن صندوق عقب،
هيچ شهروندي را تيرباران نمي كنند.
قاضي ـ گلگير جلو هم بوده.
متهم ـ در هيچ كجاي دنيا به خاطر رنگي بودن صندوق عقب و گلگير جلو،
هيچ شهروندي را تيرباران نمي كنند.
قاضي ـ چه متهم يك دنده ايست.
دادستان ـ واقعا.
متهم ـ ضمنا آقاي قاضي، من اصلا صندوق عقب ندارم.
قاضي ـ گلگير كه داري.
متهم ـ من اصلا ماشين ندارم.
قاضي ـ پس ماشين كي بود سوار بودي؟
متهم ـ من اصلا رانندگي بلد نيستم.
قاضي ـ پس چرا آوردنت اينجا.

متهم ـ والله من داشتم قالپاق يك ماشين را در مي آوردم، يك برادر پاسداري
رد ميشد. پرسيد چكار مي كني؟ گفتم دارم قالپاق ماشينم را سفت مي كنم. گفت
ماشين مال توئه. من هم بي خبر از همه جا، گفتم البته برادر. اگر مال خودم نبود،
به قالپاقش چكار داشتم.

قاضي ـ پس قالپاق دزدي؟
متهم ـ بله ، جناب آقاي رئيس.
قاضي ـ در تظاهرات هم شركت نداشتي؟
متهم ـ خير قربان.
قاضي ـ بسيار خوب. اين متهم را ببريد ماشين مرا نشانش بدهيد،
سه تا قالپاق كم دارد. ظرف 24 ساعت اگر جايگزين فراهم كرد كه كرده، وگرنه اعدام.

متهم ـ جناب آقاي رئيس دادگاه، نظر به اينكه من جوان هستم و زن و بچه دارم،
تقاضاي يك درجه تخفيف دارم.لطف بفرمائيد اگر قالپاق هاي مورد نظرتان
را پيدا نكردم، همان حبس ابد كافي باشد.
قاضي ـ نه خير. اعدام.
دادستان ـ قربان. مواظب باشيد قالپاق رنگي برايتان نياورد. درد سر دارد.

ختم دادرسي
   .... تا ...... بعد ....... 6/29/2003 08:53:58 AM


   6.28.2003  
سلام صبح شنبه

طرح عبور از« خاتمي» چرا شكست خورد؟

«مرگ بر خاتمي» و «خاتمي استعفا» شعار طرفداران ديروز خاتمي است.
پيش از آينكه كار به اينجا بكشد، اصلاح طلبان صلاح انديش، شگرد زيبائي به كار بردند. طرحي درست كردند به عنوان «طرح عبور از خاتمي» تا محترمانه طرف را بگذارند و بروند و تف سر بالا، برنگردد!
قضا را، پرزيدنت، از «طرح عبور از خاتمي» خوشش آمد. گفت خوب. منم ميام!

***

تو كز محنت ديگران بيغمي

(و در مقابل اين همه فجايع حركتي نمي كني،)

همان به كه نامت بود خاتمي

***

بخش ورزشي

مسابقات تنيس ويمبلدون در لندن، همه خبرها را تحت الشعاع قرار داده، حتي خبرهاي کل کل كردن دولت انگليس با رژيم اسلامي را.

ميدانيد كه من هيچ از بازي تنيس سر در نمي آورم. با اين حال، ميخواهم يك بخش از بازي هاي هفته گذشته را برايتان رپرتاژ كنم.

توني بلر، سرويس اول.

نخست وزير انگلستان «سرو» ميزند.
ازپشت تريبون مجلس بريتانيا توپ را مي فرستد توي زمين ايران:
«دولت بريتانيا از اعتراضات آزاديخواهانه ي دانشجويان، حمايت مي كند.»

توپ، بلافاصله بر ميگردد. گويا دقيقا قرار گذاشته بودند توپ چه لحظه اي برسد. وزارت خارجه ي جمهوري اسلامي، از توي هوا برش مي گرداند:
«حرف هاي نخست وزير بريتانيا در روابط دو كشور اثر بد مي گذارد.»

در زمين انگليس، جك استرا، خود را به توپ ميرساند. هوائي مي فرستد، توپ با ارتفاع زيادي بالا مي رود و قوس برمي دارد به طرف زمين ايران.
در لندن اعلام ميشود:
«وزير خارجه ي بريتانيا تا دو هفته ي ديگر به ايران مي رود.»

مسابقات تنيس ادامه دارد.
يك نكته علمي ـ آيا مي دانيد ماده اوليه توپ تنيس، راكت تنيس و حتي تور تنيس، نفت است؟

***

هموطن! هر جاي دنيا كه هستي، در هر شغل و وضعيت كه هستي به اندازه جرج بوش و توني بلر، از مبارزه و مقاومت هموطنانت در مقابل ستمگران حاكم، حمايت كن، جاي دوري نمي رود.

***

تا فردا صبح، شب به خير
   .... تا ...... بعد ....... 6/28/2003 12:31:43 AM


   6.27.2003  
سلام صبح جمعه

امروز را لايي در ميکنم. يعني حوصله ي نوشتن ندارم. مطلب آرشيوي ميدهم خدمتتان.

****

در زمان جنگ ايران و عراق آقاي بني صدر – رييس جمهور و فرمانده کل قوا خاطرات روزانه اش را در روزنامه ي "انقلاب اسلامي" مي نوشت: "روزها بر ريس جمهور چگونه ميگذرد؟"
ما هم در نشريه ي "اصغرآقا" به سبک او خاطراتش را مي نوشتيم.
امروز يکي از آنها را در رابطه با حضور فرمانده ي کل قوا در جبهه ي جنگ برايتان نقل ميکنم. براي تجديد خاطره و يادآوري روابط و ضوابط بيست و دو سه سال پيش بد نيست. خصوصاً اينکه سعي شده بود سبک و سياق کلام و موضوع کاملاً شبيه باشد.

روزها بر رييس جمهور چگونه ميگذرد
نقل از "اصغرآقا" سال دوم. شماره 48. 5 اکتبر 1980

حدود 11صبح ار خواب پا شدم. يعني پاسدارها توي سنگر بيدارم کردند وگفتند آقاپاشو عقب نشيني کنيم عراقيها دارند مي آيند جلو. معلوم شد بايد برگرديم سه کيلومتر عقب تر بخوابيم.
در همين موقع از تهران خبر آوردند که بايد يک مقدار در نطق هايمان کلمه ايران و ملت را موقتاٌ بکار ببريم اما طوري باشد که در هر نطقي با اسم اسلام تمام شود.

ديديم تشنه هستيم. بطري را برداشتيم سر بکشيم سرباز از جا پريد بطري را از دستمان گرفت . گفت آقا نخور. کوکتل مولوتف است. گفتم اين مولوتوف پدر سوخته را تنبيهش کنيد که ديگر کوکتلش را توي سنگر ما جا نگذارد.
راديو را گرفتيم ديديم خبر مي دهد که رييس راديو و تلويزيون عوض شده و امام يکي از آخوند هاي خودش را آنجا گذاشته. ديديم اي داد بيداد. باز امام از غيبت ما سوٍ استفاده کرده. اي بابا خودمانيم ما حضور و غيبتمان براي امام علي السويه است. بالاخره کار خودش را ميکند. دوربين را برداشتم شط العرب را نگاه کردم ديدم نيروهاي عراقي دو طرف شط را گرفته اند آبتني هم نميشود کرد.بيخودي با خودم لنگ و حوله آورده بودم. يکي از پاسدارها آمد تفنگش را داد دست من گفت آقا بيزحمت تا من ميروم توالت شما دشمن را بزن. ماهم ديديم فرمانده کل قوا هستيم خوب نيست کوتاه بياييم. اما خيلي راضي تر بوديم که بجاي آن پاسدار به توالت بروم اما تفنگ را دستم نگيرم. صاحبمرده چقدر هم سنگين بود. شکل عجيب و غريبي هم داشت. معلوم نبود از کدام طرفش بايد دشمن را زد؟ تفنگ را آماده نگاه داشتم منتظر دشمن شدم. يکي دو ساعتي گذشت. اما دشمن نيامد. پاسدار هم نيامد.حالا دشمن ممکن است جا زده باشد اما توالت رفتن پاسدار چرا بايد اينقدر طول بکشد.؟ آنهم در زمان جنگ. يعني يک پاسدار بايد رودلش اينقدر سنگين باشد؟

تا غروب معطل شدم .نه دشمن آمد و نه پاسدار. با تاکي واکي تماس گرفتم که من در جبهه تنها هستم. گفتند برو بابا دلت خوشه! آنجا جبهه نيست بلکه همينطوري يک سنگر درست کرده ايم بعنوان پاويون دولتي! براي اينکه وقتي سران انقلاب ميخواهند در جنگ شرکت کنند يا حاج احمد خميني ميخواهد بنفع اسلام وارد جنگ شود يک جايي باشد که با تفنگ عکس بردارند!

ديديم عجب رودستي خورديم و وقتمان را بيخود تلف کرده ايم. وگرنه توي همين چند ساعته ميتوانستيم خسارات زيادي به دشمن بزنيم. اين ارتش هم واقعاٍ گندش را درآورده. هرچي سنگر درست حسابي و نان و آبدار بوده خودش برداشته هرچي هم سنگر قلابي و بيخطر و بي مصرف بوده در اختيار پاسداران و روحانيت مبارز و رييس جمهور سلحشور ملت ايران قرار داده. تفنگ را انداختم اشاره کردم هلي کوپتر آمد ما را سوار کردند يکسره آمديم تهران. ضياٍالحق هم آمده بود که در باره صلح صحبت کند. حاج احمد آقا فوري پيغام داد که آقام امام گفته مبادا حرف از صلح بزنيد. گفتم بابا مگر مملکت چند تا فرمانده کل قوا دارد؟ گفت همان يکي.

من خبر نداشتم که راديو گفته چراغها را خاموش کنيد.و به زير زمين ها برويد. منتظر ضيا, الحق بودم که ديدم برادر ياسر عرفات آمد فوري چراغ را خاموش کرد . دست مرا کشيد برد توي زير زمين. منهم از همه جا بيخبر جا خوردم. ترسيدم ميخواهد بلايي سر من بياورد. از رفتن به زبر زمين خودداري کردم. گفت بيا برويم ضيا الخق هم آنجاست. رفتيم توي زيرزمين با ضيا الحق وارد صحبت شويم. اما آنجا هيچکس را نميديدم. تاريکي محض بود . ظلمات بود. معلوم نبود چند نفر آنجا هستند و کدامشان ضياالحق است. ضيا الحق حرفهايش را توي تاريکي زد. گمانم آن گوشه روي چهار پايه نشسته بود . اما من تا مي آمدم حرف بزنم يک دستي مي آمد جلو دهن مرا ميگرفت! تا آخرش هم نفهميدم دست کي بود! بالاخره راديو خبر داد که خطر رفع شده پا شدم چراغ زيرزمين را روشن کردم. هيچکس آنجا نبود! نگو پس از ختم مذاکرات دست ضيا الحق را گرفته بودند و همه اشان رفته بودند که من حرف اضافه نزنم.!

****
آخرهفته ي خوبي داشته باشيد.
تا فردا صبح شب به خير
   .... تا ...... بعد ....... 6/27/2003 12:24:29 PM


   6.26.2003  
سلام صبح پنجشنبه

اطلاعيه دفتر رياست جمهوري

بسمه تعالي. در رابطه با شعار مكرر دانشجويان عزيز مبني بر:

خاتمي، خاتمي ـ استعفا، استعفا

مقام رياست جمهوري بدينوسيله به اطلاع تظاهر كنندگان ميرساند از آنجا كه با راي قاطع ملت انتخاب شده، بنا بر اين پاسدار آراي آنها مي باشد. مادام كه يكايك راي دهندگان به دفتر رياست جمهوري مراجعه نكرده و راي خود را پس نگيرند، استعفا نخواهد داد.
دفتر رياست جمهوري از دوشنبه تا جمعه، ساعت 8 صبح تا 4 بعدازظهر باز است.
لطفا براي پس گرفتن راي خود، صف ببنديد، نظم و آرامش را رعايت نموده و از درب عقب مراجعت فرمائيد.

***

اطلاعيه دفتر رهبري بدون خشونت

بسمه تعالي. در رابطه با شعار مكرر دانشجويان مبني بر:

خامنه اي حيا كن ـ سلطنتو رها كن

مقام معظم رهبري دستور فرمودند به جاي برخوردهاي خشن، در نهايت آرامش و دمكراسي به اطلاع تظاهر كنندگان عزيز برسانيم:

رهبر حيا نمي كند ـ چيزي را رها نمي كند
رهبر معظم همچنين لب بالكن ظاهر شده و در حاليكه مشت خود را در هوا گره كرده بودند، به سمت دانشگاه تظاهرات نموده، اين شعار را تكرار كردند:

دانشجويان حيا كنين ـ تظاهراتو رها كنين

***

اطلاعيه دفتر نخست وزيري انگلستان

بسمه الپاپ الرحمان الرحيم. در رابطه با سخنان پريروز آقاي توني بلر در پارلملن انگلستان مبني بر حمايت از تظاهرات دانشجوئي، به اطلاع ملت عجيب ايران ميرساند:
در اين روزهاي حساس كه هيچ نيروي جانشين و حزب و تشكيلاتي براي جا به جائي حكومت وجود ندارد، لذا پشتيباني خود را از خواست هاي آزاديخواهانه ي ملت ايران در راه سرنگوني رژيم جمهوري اسلامي بار ديگر اعلام ميدارد تا در اين ايام كه نيروهاي بريتانيا در همسايگي ايران حضور دارند و يكي دو تن از ژنرال هاي ما هم به زبان فارسي مسلط هستند و آقاي احمد چلبي نيز در عراق بيكار مي باشد، با توجه به اينكه نامبرده ايراني الاصل بايد باشد (زيرا در زبان عربي حرف چ وجود ندارد) و ضمنا فرصت طلب نيز مي باشد، لذا بهترين موقعيت است كه براي صرفه جوئي در هزينه ي ترانسپورت، نيروهاي انگليسي مجبور نباشند به لندن برگشته و چند ماه ديگر دوباره به ايران اعزام شوند.
اميدواريم قارئين گرامي اين اشاره هاي سربسته را متوجه شده، پيش از آنكه امپرياليسم بين المللي به سركردگي آمريكاي عراقخوار بخواهد دوباره از تظاهرات پشتيباني كند، ما ملت ايران را به آزادگي و دموكراسي رسانده به همه ي آنها امكان بدهيم تا در كشور خود تقاضاي پناهندگي نمايند.

انالپاپ و اناليه الريترنون
توني الموسوي البلر

(توضيح مترجم ـ من پدرم درآمد تا اين نامه را ترجمه كردم آخرش هم خاطر جمع نيستم نويسنده ي آن واقعا نخست وزير انگلستان باشد، زيرا انگليسي ها به « پاپ» اعتقاد ندارند و مثل رانندگي و فرمان و ريل و سرپيچ و پلاك و پريز، مسيحيت شان هم با آدميزاد فرق دارد.)

***


حزب خران

دوست طنز نويس ما اسد خان مذنبي يك سايت در تورنتوي كانادا راه انداخته كه مطالب با مزه دارد. شما را دعوت كرده سري بهش بزنيد.

www.hezbkharan.com

آقاي مذنبي كار بامزه اي كه كرده بود چند ماه پيش يك استفتاي مسخره به حضور حضرت آيت الله منتظري فرستاده بود و پير مرد را دست انداخته بود كه «آيا اعضاي مجلس خبرگان، نمايندگان خدا هستند يا نه؟» كه بنده خدا، آيت الله منتظري هم با دقت تمام و با كمك آيات قراني و جملات عربي، جواب استفتا را داده بود و فتوا صادر كرده بود. توي سايت «گويا» يك گوشه كناري شايد باشد.
حالا شما يك سري به سايت آقاي مذنبي (بر وزن زلفعلي) بزنيد تا بعد.

***

تا فردا صبح، شب به خير
   .... تا ...... بعد ....... 6/26/2003 07:03:03 PM


   6.24.2003  
سلام صبح چهارشنبه

حلواي نقد انساندوستانه

تصميم بسيار انساندوستانه ي دولت فرانسه كه «مريم رجوي را به ايران نمي فرستد»، يك محاسبات انساندوستانه تر را پشت خود دارد كه برميگردد به چند ميليون پولي كه از تشكيلات مجاهدين ضبط كرده اند:

محاسبه: چند ميليون يورو، پول نقد ـ ضربدر ـ حلوا ـ منهاي ـ سيلي ـ به اضافه ي ژست انساندوستي ـ تقسيم بر ـ سرنوشت نامعلوم رژيم اسلامي ـ به اضافه ي ـ نسيه ـ مساوي است با ـ ..... همان كه اعلام كردند!
تا پيش از اعلام اين تصميم انساندوستانه، عده اي ايراني که معلوم نبود از مجاهدين هستند يا از حزب الله در مقابل بازداشتگاه خانم مريم رجوي، اين شعار قديمي و معروف سازمان را تكرار مي كردند:
«مريم مهر تابان ... ميبريمت به ايران»!

***

دانشجويان 7 درصدي

اصغر آقا آمده است كه:

ـ آقا شنيدي. رژيم اعلام كرده كه دستگير شدگان تظاهرات اخير فقط 7 درصدشان دانشجو هستند.
ـ خوب معلوم است. بقيه اش سلاخ و مرده شوي و بسيجي و پاسدار و نفوذي هاي خودشان بوده اند.
ـ راست ميگي آقا.
ـ ولي ببينم اصغر آقا. باز هم 7 درصد خيلي كم است. اينها دروغ مي گويند.

ـ بعله آقا، هم دروغ مي گويند هم اينكه دانشجوها، معمولا لاغر و استخواني اند در حاليكه ماموران رژيم، چاق و چله و سنگين وزن تشريف دارند. فكر ميكنم درصد دانشجويان را كيلوئي حساب كرده باشند.

***

سلطنت طلب

سروده "سلطنت طلب" از قطعات پرمصرف و پرطرفدار کتاب "آيه هاي ايراني" است.
"آيه هاي ايراني" از سال 1372، سه بار و هربار سه هزار جلد چاپ شده است. چون ديگر نداريم، تجديد چاپش هم نمي خواهم بکنم، به تدريج اينجا گزيده اش را برايتان نقل مي کنم. صد البته به موقع و با مناسبت!



سلطنت طلب


آنکه آثار سلطنت طلبي
بود پيوسته در سخنهايش

ديدمش پيرو امام شده
پاک تغيير کرده دنيايش

گفتم اين بود سلطنت طلبي؟
با تمام فغان و غوغايش

گفت آمد امام و شد توقيف
ثروت بنده، طبق فتوايش

ليک در پس گرفتن اموال
شاه، کاري نکرد فردايش

نامه دادم خودم حضور امام
عربي بود نصف انشايش

گفتم اين بينوا طلب دارد
از شما باغ و ملک و ويلايش

ثروتم را اگر كه پس بدهيد
نوكرم بر امام وآبايش

آن امام عزيز هم فوري
تلفن زد به احمد آقايش

رفع توقيف شد ز اموالم
جان بقربان قد و بالايش

بله من سلطنت طلب هستم
نكنم هيچوقت حاشايش

سلطنت با طلب دو تا لفظست
بكن از همدگر مجزايش

بنده اكنون رسيده ام به طلب
سلطنت نيز، گور بابايش

***

تا فردا صبح، شب بخير
   .... تا ...... بعد ....... 6/24/2003 09:15:37 PM


   6.23.2003  
سلام صبح سه شنبه

خبر ورزشي

در مسابقه فوتبال جام «رژيم بايد بيفته»، تيم منتخب جوانان ناراضي روي پاس زيباي سعيد قائم مقامي از باشگاه مروتي ميرفت كه اولين گل را وارد دروازه رژيم كند اما مدافعان شخصي پوش تيم حريف ضمن مهار كردن توپ، موفق شدند چند هزار بازيكن را درو كرده، سر فرصت يكي يك گل وارد دروازه آنان كنند.

بازي بعدي اين تيم، در چارچوب جام«حالا چه خاكي بسر كنيم» با تيم معلولين انقلاب در استاديوم شصت ميليون نفري خواهد بود. داوري مسابقه با آيت الله شاهرودي از فدراسيون فوتبال عراق است.

***

خلاصه اهم اخبار

پرزيدنت خاتمي اعلام كرد آنهائي كه شعار «مرگ بر خاتمي» سر داده اند مشتي اراذل و اوباش اند. او از اينكه تعداد اراذل و اوباش مملكت هر روز اضافه ميشود اظهار تعجب كرد!

وي افزود دو سه بار به فرمانده نيروي انتظامي تلفن كردم تا بگويم با تظاهركنندگان خشونت نكنند ولي فرمانده گوشي را بر نميدارد. وقتي هم كه برميدارد فحش ميدهد.

پرزيدنت گفت شعار مرگ بر خاتمي مرا خوشحال ميكند زيرا ثابت مي كند كه يك عده هنوز خيال مي كنند من زنده ام. (وي افزود) در حاليكه مقام معظم رهبري عقيده دارد من جنازه اي بيش نيستم.

يكي از خبرنگاران درباره آداب طهارت از او سوال كرد. حجت الاسلام والمسلمين گفت البته الآن من دارم روي بودجه كار ميكنم، در مورد مسائل مربوط به طهارت و بول و غايط اصلاحاتي كرده ام كه در جامعه مدني قابل قبول باشد.

وي اضافه كرد:
مسائل فقهي، الآن وقتش نيست ولي از ديدگاه بررسي بودجه بايد بگويم مادام كه مازاد درآمد شخص به گشايش اعتبار براي خريد آفتابه نميرسد، استفاده ي بهينه از كلوخ جايز است، به شرط آنكه موضع خود را شفاف كند.

***
تا فردا صبح، شب بخير
   .... تا ...... بعد ....... 6/23/2003 09:29:27 PM


   6.22.2003  
سلام صبح دوشنبه

با سپاس از ارباب ايميل كه از روزانه شدن اين فرمايشات، اظهار خرسندي كرده اند، فقط يكي از آنها را نقل مي كنم:
«از اينكه سايت خود را 24 ساعته كرده ايد، ممنونم»!
اين دوستمان انگار تلويزيون لس آنجلسي زياد تماشا مي كند.

***

عبيد زاكاني لطيفه اي دارد:

« قزويني تابستان از بغداد مي آمد، پرسيدند آنجا چه ميكردي؟ گفت: عرق»!
عبيد اگر امروز رابطه و رفتار سربازان آمريكائي را با مردم عراق مي ديد، حكايت كوتاه خود را مختصري تغيير مي داد: «آمريكائي تابستان از بغداد مي آمد، پرسيدند آنجا چه ميكردي؟ گفت: عرب!»

***

به خانم كنداليزا رايس در كاخ سفيد براي حمايتش از جنبش اخير مردم ايران.

دست آخر، سور نداريم!

بر دلت نور، كنداليزا جان
بر سرت تور، كنداليزا جان

نيست موقع شناس تر از تو
هيچ مامور، كنداليزا جان

از چنين ميوه چين با حالي
چشم بد دور، كنداليزا جان

بعد عمري كه بود ايراني
زنده در گور، كنداليزا جان

بعد يك قرن بد بختي
وضع ناجور، كنداليزا جان

دست آخر كه رفته برچيند
سلطه ي زور، كنداليزا جان

ناگهاني تو ميرسي از راه
ميزني سور، كنداليزا جان!

از تو بدنام ميشود ضمنا
كل پاسور، كنداليزا جان

اينچنين، ميكني برآورده
دو سه منظور، كنداليزا جان!

هر طرف ميبرد، تو با اوئي
وه چه اعجوبه اي، چه بانوئي!

***

اخبار مجاهديني

روز به روز از در آمدمان كم مي شود و خرجمان بالا ميرود. هزينه ي اين دو هزار پليس و ژاندارمي كه دولت فرانسه براي هجوم به خانه هاي مجاهدين بكار گرفت را با بهره اش از دولت ايران مي گيرند. (اگر پيشاپيش نگرفته باشند.)
حالا خودسوزي مجاهدين، يك صورتحساب آتش نشاني هم به بدهي هاي ايران اضافه مي كند. من كه دونگم را نخواهم داد.

***

اين بانوي عزيزي كه در اعتراض به بازداشت «مريم رهائي» خود را سوزاند و كشت، آيا ميدانست كه عكس قضيه صادق نيست؟ يعني اگر او را بازداشت مي كردند، مريم خانم خود را در مقابل سفارت فرانسه، آتش نمي زد؟

***

لندن ـ دو عامل نفوذي جمهوري اسلامي كه تصميم داشتند يك جوان مجاهد را در مقابل سفارت فرانسه آتش بزنند، دستگير شدند.

***
تا فردا صبح، شب بخير
   .... تا ...... بعد ....... 6/22/2003 10:36:51 PM


   6.21.2003  
سلام صبح يكشنبه

غزلي منتشر نشده از صدام سابق

اين سروده فرداي پائين آمدن مجسمه ي صدام كنار تختش پيدا شد. وعده اش را قبلا داده بودم. حالا وفايش.

چند تا توضيح اولش:

«ممد صحاف» همان ژنرال الصحاف وزير اطلاعات خنده دار صدام ـ «تنديس» فارسي مجسمه ـ «زاغي زدن» در گويش عاميانه، كوتاه شده ي «زاغ سياه كسي را چوب زدن» است كه به معني تعقيب كردن و زير نظر گرفتن و رصد كردن باشد ـ «پرچين» ديوار نازك بين دو خانه و باغ است ـ «ساتين» تلفظ انگليسي همان ساتن است.

سحرم ممد صحاف به بالين آمد
گفت برخيز كه تنديس تو پائين آمد

قدحي درنكشيده طرفي قايم شو
كه سراغ تو دونالد آمد و كالين آمد

گفتم اي واي كه جانم همه جا در خطر است
گفت خوش باش كه بر جان تو تضمين آمد

حيف عمري پريزيدنت شدن در بغداد
بد بلائي سر اين قائد مسكين آمد

مملكت داشت ز تنديس من آباداني
همه جا عكس بزرگم پي تلقين آمد

آنقدر بود مرا شهرت و محبوبيت
كز پي ديدن من فائزه با جين آمد

رامسفلد از نيويورك و ميتران از پاريس
يكي اسمش نميدانم چي چي از چين آمد

بود از بابت بمب اتمي پايم لخت
شكر «الله» كه از روسيه پوتين آمد

من خودم فكر دموكراسي مردم بودم
عجله كرد كه آن بوش دهن بين آمد

هر كه ديدم كه مخالف بود او را كشتم
از منش هيچ نه دشنام و نه توهين آمد

بوش البته نياورد دموكراسي، بل
كه پي بردن نفت آمد و بنزين آمد

او به همسايه ي ما هم نظر سو دارد
تا زند زاغي ايران، دم پرچين آمد

ولي از بنده زبل تر بود آن خامنه اي
ظاهرش گر چه به انسان نخستين آمد

داند اين شيخ ريا قاعده ي بازي را
حمله هايش به سيا روي قوانين آمد

گربه هر خطبه ي او فحش به آمريكا بود
همه محض دكور و بابت تلقين آمد

رهنمايش همه جا اكبر رامسفلدجاني ست
كه حريص آمد و رند آمد و سنگين آمد

اكبري رفت گهي همچو شتر آهسته
آب تا ديد شنا كرد و چو دلفين آمد

اكبر و سيد علي درس گرفتند بسي
از بلائي كه سر مخلص غمگين آمد

از سيا بنده هم البته اطاعت كردم
آخر اين جايزه ي آنهمه تمكين آمد؟

بمب گازي به حلبچه سر اجبار زدم
چونكه از جانب ارباب فرامين آمد

گفته بودند كه كوتاه بيايم در جنگ
ميشد آن روز كه كوتاهتر از اين آمد؟

بوش خواهد كه صاحب ملك ميدل ايست شود
به عراق از پي دستگرمي و تمرين آمد

من حواسم به جلو بود ولي او ز عقب
حمله اي كرد كه انگار ز قزوين آمد

كربلائي بلر و حاج كالين پاول را
ديدم و بر لب من جمله ي تحسين آمد

سخن از بيضه ي اسلام چنان ميگفتند
كه مرا ياد ز ابريشم و ساتين آمد

يا ابوالفضل نذورات حسين بن علي
گير بوش و بلر كافر بي دين آمد

گنج قارون همه شد قسمت احمد چلبي
قهرماني كه در اين صحنه چو فردين آمد

آنهمه پول كه از بانك عراقي بردند
تير شارون شد و بر قلب فلسطين آمد

توي اين زير زمين شعر قشنگي گفتم
بايد اكنون بروم، عدي با ماشين آمد

ميروم جانب بن لادن و گويم بر خيز
«كه ز صحراي ختن آهوي مشكين آمد»

آب سر چشمه طنز است كلامت صدام
كه زلال آمد و پاك آمد و شيرين آمد

***
تا فردا صبح ـ شب بخير
   .... تا ...... بعد ....... 6/21/2003 10:31:25 PM


   6.20.2003  
سلام صبح شنبه

من از اين راديو تلويزيون هاي لس آنجلسي ندارم.
يك دوستي كه دارد، مي آيد مرا در جريان آينده ي ايران قرار مي دهد.

آمده بود ميگفت اگر ناآرامي هاي ايران ادامه پيدا كند، خانم هاله، شاه مي شود. گفتم قرار بود ضيا آتاباي شاه بشود. گفت قرار شده ضيا كلاه گيس بلند بگذارد، شهبانو بشود.

پرسيدم تكليف آقاي پهلوي چه مي شود؟
گفت قرار است شاهزاده بعدا در لس آنجلس تلويزيون بگيرد فحش بدهد به هاله و ضيا كه رفته اند ايران، سلطنت را غضب كرده اند.

سوال ـ اگرتظاهر كنندگان موفق شوند و رژيم ساقط شود، تكليف مملكت چه ميشود؟
جواب ـ دانشجويان يك شوراي سلطنت تشكيل ميدهند، اين شوراي سلطنت يكي از اعضا را به عنوان رئيس جمهور انتخاب مي كند. اين رئيس جمهور يكنفر را نايب السلطنه اعلام مي كند. اين نايب السلطنه چند كارشناس از افغانستان مي آورد كه اوئي جرگه درست كنند. اين لوئي جرگه پيشنهاد مي كند آقاي حامد كرزاي عجالتا ايران را اداره كند. اما رفسنجاني به عنوان رئيس مجمع تشخيص مصلحت نظام بعدي، پيشنهاد مي كند كه خامنه اي موقتا به عنوان رهبر، وارد عمل شود و دوباره خاتمي را به عنوان رئيس جمهوري، منصوب كند. اگر دانشجويان راضي شدند كه چه بهتر، و گرنه دوباره مي توانند شلوغ كنند.

سوال ـ آمريكا چه خواهد كرد؟
جواب ـ آمريكا همانطور كه هر روز دارد اعلام مي كند، در امور ايران دخالت نمي كند، ولي وقتي خوب در عراق جا بيفتد، مي آيد خرمشهر را پس مي گيرد و ميگويد صدام بي عرضه بود اما خوزستان مال عراق است!

سوال ـ وظيفه يك ايراني در اين مقطع چيست؟
جواب ‍ـ مهم ترين وظيفه اش اين است كه جواب اين سوال را پيدا كند.

سوال ـ چرا آمريكا شك كرده كه جمهوري اسلامي سلاح هسته اي دارد؟
جواب ـ براي اينكه ميخواهد ببيند صدام حسين موشك هايش را به كدام كشور رد كرده.
سوال ـ فكر ميكني صدام موشك هاي اتمي اش را فرستاده باشد به ايران؟
جواب ـ بله و فكر ميكنم جمهوري اسلامي موشك ها را در و پنجره گذاشته، به عنوان قطار زيرزميني در متروي تهران از آنها استفاده مي كند.

- باز هم از تلويزيون هاي لس آنجلس بگو.
- ديشب در لس آنجلس باد آمده، آنتن بشقابي يكي از تلويزيون ها را تاب داده، صدا و تصوير قطع شده. مدير تلويزيون رفته روي پشت بام كه آنتن را به طرف ماهواره ميزان كند، ناگهان عكس پاول را توي ماه ديده.
ـ جدي؟
ـ پسر شاه هم قلندوشش بوده.
ـ عجيبه.
ـ مدير تلويزيون با عجله مي آيد پائين كه موضوع را به آگاهي ملت ايران برساند.
ـ ميرساند!
ـ نه ديگه. از هولش آنتن را ميزان نكرده بوده، ارتباطش هنوز قطع است.

***
تا فردا، شب بخير.
   .... تا ...... بعد ....... 6/20/2003 10:46:54 PM  
سلام صبح جمعه

قرار شد با همكاري دوستان اين صفحه را هر روز تازه اش كنيم. البته من از قيد «تا اطلاع ثانوي» غافل نيستم كه همينجا بگذارمش توي قرارداد ! ... خوب، بيماري هست، سفر هست، گاهي هر دوش با هم هست، آنهم به قول حزب فلان با اين «كلسترول بالا» و «آخرعمري» !
راستي ! يك برنامه در كلن داشتم، چقدر گرم بود. نكرده بودند دو تا پنكه توي سالن بگذارند. من كه خودم آن بالا، زير پروژكتورها، دونر كباب شده بودم.
اما به همان معنائي كه اول گرفتيد، «گرم» هم بود، با تماشاچيان جالب و خوش ذوق. دو نفر از سايت «گويا» آمده بودند فيلمبرداري ميكردند كه يك تكه هايش را بعدا روي اينترنت بگذاريم.
چي داشتم مي گفتم، آهان. اين را مي خواستم بگويم. ابراهيم خان نبوي هم آمده بود. دعوتش كردم بالا. مردم چقدر استقبال ...

در يكي ديگر از شهرهاي آلمان، استقبال به گرمي و گرماي كلن نبود. برگذاركننده ي برنامه ام گفت اينجا بيشتر «توده اي- اكثريتي» ها ساكن اند. آنها به برنامه هاي تو نمي آيند.
ناراحت شدم كه نمي آيند. پس معلوم مي شود ميخواهند همينطور كه هستند، بمانند!

آه! نيم ساعت پيش خبردار شدم بانوئي كه به هواداري از مجاهدين، خود را در پاريس آتش زده بود، در بيمارستان تمام كرده.
دوستي پيشم بود. دلداريم داد. گفتم آخر چرا اين مبارز عزيز، بابت بازداشت يكي دو روزه ي همرزمانش بايد خود را به آتش بكشد؟
گفت - از لحاظ انعكاس خبري خوب است.
گفتم - من بيشتر نگران همان انعكاس خبري اش هستم!

من از اين رفيقم مي پرسم :
- آيا غرب با طرح تار و مار كردن مجاهدين، دارد راه را براي بازگشت سلطنت هموار مي كند؟
گفت - نه. داره راه را براي بازگشت جمهوري اسلامي هموار مي كند!

پرسيدم - رضا پهلوي چقدر «شانس» به حكومت رسيدن دارد؟
گفت - حكومت كردن در ايران امروز، «شانس» نمي خواهد، اين يك بدشانسي بزرگ است!

- آيا ناآرامي هاي اخير ايران، منجر به بازگشت سلطنت نخواهد شد؟
- به شعارها توجه كن! از لفظ «شاه» به عنوان فحش استفاده مي كنند و «سلطنت» را نماد زورگوئي و خشونت و آدمكشي مي دانند:
«مرگ بر اكبر شاه» !
«خامنه اي حيا كن - سلطنتو رها كن» !

- پس اين تظاهركنندگان چه مي خواهند؟
- كتك!

***
تا فردا‏ شب به خير!
   .... تا ...... بعد ....... 6/20/2003 08:09:06 AM


   6.16.2003  
قبل از سقوط رژيم

سلام دوستان

بعد از دو هفته كه غيبت داشته ام، پيش از رفع و رجوع بدقولي ها، اجازه بفرمائيد چند كلمه راجع به حوادث اخير سرزمين فلك زده مان عرض كنم.

***
من نمي گويم تظاهرات نبايد كرد. بگويم هم فرقي نمي كند‏! اما فكر مي كنم پيش از ساقط كردن اين رژيم خونخوار و چپاولگر، بايد فكر بعدش را هم بكنيم. نمي گويم كه جانشين و "آلترناتيو" برايش مشخص كنيم. چنين چيزي توي اين هير و وير، عملي نيست، اما حالا كه مبارزان خارج از كشور و خارج از مردم، به مصداق مثل معروف "بگير و ببند و بده دست من پهلوون"، از دور، پستان شفاهي به تنور داغ تظاهرات مي چسبانند و "لنگ اش كن" مي گويند، عرض مي كنم كه پيشاپيش، يك ترتيباتي بايد داده شود كه آنچه بر ملت عراق رفت، بر ما نرود. از جمله اينكه مشخص كنيم كه موزه ها و بانك ها و بيمارستان ها و ادارات دولتي ... چگونه غارت خواهد شد؟
آيا معلوم شده كه كدام گروه مبارز اپوزيسيوني، براي كدام موزه غارتگر خواهد فرستاد؟ آيا غارتگران مربوطه از طريق ماهواره، راهنمائي خواهند شد كه مثلا "الان يك عده برن به موزه جواهرات سلطنتي ... الان تلفن شد كه موزه ي ايران باستان غارت شده ولي سر نبش موزه، يك بانك هم هست ... "
آيا براي ساعتها و روزهاي بعد از سقوط ناگهاني رژيم، پيش بيني هاي لازم به عمل آمده؟
به نظر من تا وقتي تكليف غارت و غارتگران روشن نشده، بايد از ساقط كردن ناگهاني رژيم اكيدا خودداري كرد.
(استدعا از تايپيست گرامي: دقت بفرمائيد که موقع تايپ ضرب المثل معروف، کلمه ي "پهلوون" اشتباها "پهلوي" تايپ نشود.)

***

فعلا
   .... تا ...... بعد ....... 6/16/2003 09:36:26 PM


   6.5.2003  
----------------------
خرسندآ÷ کمدي
کلن شنبه 7
دورتموند يکشنبه 8
يعني آخر همين هفته
بليت در فروشگاه هاي ايراني

س س س س ل ل ل ل ل ا ا ا ا ا ا م م م م م م م م
S----A------L------L-----A-------M-----!
سلام. خيلي دير شد. ببخشيد. باور کنيد خودم بيشتر ناراحت بودم. اما از قديم گفته اند « سلام با تأخير به از خداحافظي با تعجيل ». (بگذار ما هم يک ضرب المثل تازه به زبانمان اضافه کنيم. بعدها خودش قديمي ميشود!)

داشتيم تغيير و تحولات کام÷يوتري ميداديم. (حرف ÷ را روي اين کيبورد جديد ÷يداش نميکنم. همان که 3 تا نقطه زيرش دارد. رضا ÷لوي را با آن مينويسند. اين سرش را بخورد هنوز کام÷يوتري اختراع نکرده اند که اعداد و ارقام فارسي را مثل آدم بزند وشماره تلفن ما ايراني ها را قاطي ÷اتي ننويسد. يا ÷رانتزت را چ÷ه باز نکند يا بابت يک خط تيره که ميزني روزگارت را خراب نکند. (تيره نکند مينوشتم بهتر بود) حالا ما کلي ÷ول داديم کام÷يوتر جديد خريديم عجالاً عدد 3 را انگليسي زده . حرف سوم را هم ندارد. شما لطفاً تا اطلاع ثانوي اين را (÷) بخوانيد .

گفتم ÷هلوي. . ÷ريروزها مهمان عزيزي داشتم دکتر محمود عنايت مدير مجله ي نگين و را÷رت نويس برجسته و روزنامه نگار متفکر ايران ما. دوتاِيي نشسته بوديم در منزل دوستي برنامه ي آقاي اعليحضرت شاهزاده رضاجون ÷هلوي سوم (براي هر نوع سليقه) را تماشا ميکرديم. من گمانم اول بار بود تصوير ايشان را ميديدم. ÷يشترها صدايش را شنيده بودم. خوشم آمد ازش. از حرف زدنش به رسايي ، تسلطش به زبان و قدرت بيان اش ... و از همه مهمتر آگاهي اش از مسايل روز. تا همين ÷ريروز شاهزاده ميگفت بعد از افغانستان نوبت ايران است. ديروز ميگفت بعد از عراق نوبت ايران است. حالا که آمريکا روزي ده بار به هزار زبان اعلام ميکند که به ايران حمله نخواهد کرد، آقا شاهزاده هم با صلابت ميگويد ملت خودش رژيم را سرنگون ميکند و منتظر آمريکا نمي ماند!
اين خودش نشان ميدهد که شاهزاده سي ان ان را تماشا ميکند، بي بي سي را گوش ميدهد و واشينگتن ÷ست را ميخواند. مگر از يک شاهزاده چقدر ميشود توقع داشت؟

فردا اگر شاهزاده باز حرفش را عوض کرد مطمين باشيد که تقصير او نيست بلکه آب از سرچشمه گل آلود ميشود و براي اينکه حرفشان دوتا نشود شاهزاده روز به روز خودش را با نظم نوين جهاني وفق ميدهد!

من از دکتر عنايت، نظرش را راجع به آينده ÷رسيدم. گفت من راجع به گذشته هم زياد مطمين نيستم!

خانمي از آشنايان ما شوهري از صنف زحمتکش سلطنت طلب دارد. ميگفت اين چند ساله رفتارش خوب شده بود اما از وقتي قرار شده رضا ÷هلوي برگردد، اين دوباره مرا کتک ميزند. اعتماد به نفس اش برگشته. توي خانه راه ميرود و به همه فحش ميدهد.
اين خانم آنگاه با لحني آميخته به شرم و طنز و تمسخر آهسته گفت: ُ ديگه وايگرا هم نميخورهَ!
حرف هاي اين خانم برايمان جالب بود جز اينکه نفهميديم شوهر او با کي قرار گذاشته که رضا ÷هلوي برگردد؟

ديگر اينکه آيا نقل سخن آن خانم در باره ي وايگرا ، کم÷اني داروييِ فايزر را به فکر سنگ انداختن در راه بازگشت شاهزاده نخواهد انداخت؟

---------------------------------------------
نشريات رسيده
دو تا نشريه برام رسيد که ميخواستم اينجا معرفي کنم يکيش نميدانم کجا رفت. بعداً ÷يداش ميکنم. اسمش <باران> بود مال انتشارات باران در استکهلم با کارنامه اي درخشان از چا÷ کتاب در تبعيد. سردبيرش بهزاد کشميري ÷ور بود. ( يعني هست. اما نه که من مجله را گم کرده ام، ماضي به نظرم ميآيد.) ÷يداش که کردم باهم ورق ميزنيم. حالا مجله ي تلاش را ورق بزنيم. ضمن تشکر از هردوشان که براي ما ÷ست کرده اند.
تلاش - شماره ي 13 (اميدوارم اين کام÷وتر تازه کار، رقم سيزده را سي و يک يا يکسوم يا دوازده و نيم ننوشته باشد.)- سال سوم - فروردين و ارديبهشت. صاحبان امتياز فرخنده مدرس و علي کشگر . (اميدوارم کشتگر ننوشته باشم)
شماره فکس تلاش – اگر کسي خواست – چهل و نه – کد آلمان – چهل – کد هامبورگ – سي و دو. هشتاد. هشتادوهشت. بيست و ÷نج.

تلاش مطالب خوب و خواندني دارد. از نيلوفر بيضايي. عباس دستمالچي. داريوش همايون. باقر ÷رهام و ديگران ..... (به نظر من بد نيست هرکس خواست، فکس بزند نشاني بدهد بگويد يک شماره برايش بفرستند. اگر خوشش آمد مشترک شود وگرنه حداقل ÷ول تمبر همان يک شماره را بفرستد. آن را هم اگر نفرستاد من حاضرم تقبل کنم. بالأخره از يک جايي حمايت فرهنگي از همديگر را شروع کنيم.)
من با ناشران تلاش تماسي ندارم و نمي شناشمشان. نميدانم هم را ديده ايم يا نه ولي ميدانم ما در ارو÷ا يکي دو نشريه ي نسبتاً خوب لازم داريم. حالا آرش هست، باران شروع کرده، تلاش هم دو سال است درآمده. من هم ميخواهم «اصغرآقا» را به عنوان نخستين و ديرسال ترين نشريه ي ا÷وزيسيون اين دوره، دوباره درش بياورم. همه مان موفق باشيم انشاالله!
-------------------------------------------

انشاالله
حکايت «انشالله» مال دخو است؟ عبيد است؟ هرکي ...
يکنفرسر راه از دخو ÷رسيد کجا ميري؟ گفت ميرم بازار خرم را بفروشم با ÷ولش براي زنم تنبان بخرم براي دخترم النگو بخرم براي ÷سرم تي.وي.گيم بخرم. (حالا مثلاً)
يارو گفت بگو انشاالله!
دخو رفت و در بازار و خر را فروخت و ÷ول را از جيبش زدند . در راه بازگشت به خانه دوباره يارو را ديد که مي÷رسيد چه کردي؟ گفت انشاالله رفتم بازار، انشاالله خر را به قيمت خوب فروختم انشالله جيبم را زدند انشاالله از هستي ساقط شدم انشاالله دارم دست خالي برميگردم به خانه انشاالله نميدانم جواب زنم را چي بدم انشاالله نميدانم چه خاکي به سر کنم ... الي انشالله آخر...

از اين انشاالله من ياد يک چيز ديگري ميخواستم بيفتم.نشد. حالا مي افتم.
آهان.اين هايي که نام براي تشکيلات شان درست ميکنند سعي دارند حروف اول کلمات مربوطه هم کلمه اي مناسب تشکيل دهد.
انجمن چي بود که ÷رويز صياد درست کرده بود که برآيند حروف اولش ميشد «اختا÷وس». (انجمنِ خدمتگزارانِ .... نميدانم چي چي) مال هوا÷يمايي ملي ايران به زيبايي ميشد « هما ». (هما يا هماي ÷رنده ي خوشنام و سرشناسُ در فرهنگ ايران). بعد تبديل شد به « هجا » که معني اش دشنام است و توهين است و دري وري و ليچار و هرآنچه ديگر که لايق « هوا÷يمايي جمهوري اسلامي » باشد!

سازمان چريک هاي فدايي خلق ايران اسم خلاصه اش بي معني و بي قواره بود: «سچفخا». در مقابل، جمعيت ملي آزادي عشق کلمه اي مناسب به دست ميداد.

زير يک اعلاميه اي ديدم « کانون تکاوران ايران بزرگ » نام اختصاري « کتاب » را گرفته بود. من از تکاور جماعت خوشم ميآيد، حتي ميترسم اما دلم براي کتاب سوخت. کتاب با هيچ چسبي به تکاور نمي چسبد اما اگر اسم شان را «کانون تکاوران کاوياني» گذاشته بودند، کتک اش چقدر مي چسبيد. کما اينکه سازمان « خدا – شاه – ميهن َ» با آن (خشم) که توي ÷رانتز گذاشته اول باري که من ديدم تا چند روز ميلرزيدم. بعد هم ديدم چاره اي نبوده. ديگر خدا شاه ميهن را نميتوان انگولک کرد و جا به جا گذاشت. تازه که چي؟ شخم؟ مخش؟ شمخ؟ ... مگر اينکه کلمات مترادف بگذارند.مثلاً کشور به جاي ميهن که بشود خشک؟ يا اعليحضرت به جاي شاه که بشود خام؟ يا ÷روردگار به جاي خدا که بشود ÷شم؟ آنهم در اين شرايط تاريخي که اين کام÷يوتر صاحبمرده من ب را نميزند. ( منظور از اين ب همان ب است که سه تا نقطه دارد و بالاتر توضيح داده ام)

حالا اين را داشتم ميگفتم. حرف توي حرف آمد چونکه من همينطوري که اين ساعت 4 صبح دارم از توي اتاق کار و خوابم تاي÷ ميکنم و ÷اکنويس هم نميکنم يک احساس خودماني و نزديکي با شما که داريد ميخوانيد دارم که خودم را سامسور مانسور نميکنم. اصلاً نميدانم يا نميدانستم از کجا شروع ميکنم؟ چه جوري ادامه ميدهم؟ و به کجا ميرسم؟ حالا اگر يک وقت يک چيزي نوشتم که آن عنترهاي لوطي مرده ي کمونيست بدنام کن، (حزب کمونيست کارگرهاي طرفدار اسراييل!!) بُل گرفت که مثلاً فلاني با آنهمه کلسترول، تا چهار صبح بيدار ميماند .. (چنانکه در سايت شان نوشتند اين خرسندي کلسترول اش بالاست! ... و با اينکه کلسترولش بالاست چلوکباب ميخورد ...) .. ديگر برايم مهم نيست.

جمهوري اسلامي تا توي رختخواب مردم رفت اما تا بيخ دل و روده شان رسوخ نکرد و جز الکل به چيز ديگري حساسيت نشان نداد. اينها يا روي چربي خون حساسيت دارند يا روي من!

باز حرف توي حرف آمد. انجمن ÷ادشاهي ايران ميخواست تشکيل بشود و صاحب انجمن! که يک افسر بازنشسته بود اصرار داشت نام انجمن را طوري کشش بدهند که اختصاري اش «آ÷ادانا» شود. يکي از همکاران اصغرآقا آنجا بوده ميگويد «آ÷ا» يش که درست است. دنباله اش هم بگذاريد «در آينده ي نزديک». تيمسار بدش نمي آيد و تکرار ميکند « انجمن ÷ادشاهي ايران در آينده ي نزديک ...» و تا متوجه ميشود الف آخر آ÷ادانا را کم آورده ، سرضرب يک کلمه به آخرش اضافه ميکند که موجب حيرت همکار ما ميشود: «انجمن ÷ادشاهي ايراي در آينده ي نزديک ........ انشاالله».
آخ خ خي ي ي ... شيش تا ÷اراگراف است من اين «انشاالله» را ميخواستم بگويم فرصت نميشد!

من ديگه برم بخوابم با اجازه تون. جمعه عازم کلن و دورتموند در آلمان هستم. راستي سفرنامه ي هلند را هم ننوشتم. مجله ي باران هم درين فاصله ÷يدا نشد. (حرف ÷ هم که ور÷ريد!)

به جاي سلاح هاي مَس ديستِراکشِن ، (کشتار جمعي) نيروهاي آمريکا و انگليس يک غزل خداحافظي از صدام ÷يدا کرده اند که فرداي ÷ايين کشيدن مجسمه اش سروده و فرار کرده.
بيت اولش چنين است:

سحرم ممد صحاف به بالين آمد
گفت برخيز که تنديس تو ÷ايين آمد ...

نسخه ي کامل اين غزل را قرار است دکتر عليرضا نوري زاده از آن بانوي آشنايش بگيرد و براي من بياورد.
اين خانمه همان زني است که در لندن رابط نوري زاده با سعيد امامي بوده و هروقت اين خانم ÷يش سعيد ميرفته (معمولاً شب هاي جمعه) دکتر را هم با خودش ميبرده و کيفش را ميداده نوري زاده نگه دارد. عليرضا جان هم همه هفته از اين فرصت استفاده ميکرده و وقتي سر آنها به هم گرم ميشده هرچه اسناد و مدارک در کيف آن خانم بوده برميداشته تا اگر حرفي ميزند و چيزي مينويسد بي سند و مدرک نباشد.
پس جمعه صبح آن غزل را با مطالب تازه تر خواهيد داشت.

پ پ پ پ پ پ پ پ پ پيدا شد
-------------------------
راستي متوجه شديد؟ پ پيدا شد ، منتها در خط آخر. روي دکمه اش ژ نوشته بود در حاليکه ژ اينجا با شيفت ز آمده.
هوا روشن شده اما من دل نميکنم. جمعه سروده ي ديگري هم دارم:
اگر خواهي که اوضا را بداني
بپرس از اکبر رامسفلدجاني
اين خبر را هم داشته باشيد که ژنرال الصحاف از مخفيگاه اعلام کرده که آنکس که در روزهاي جنگ توي تلويزيون ميآمده خودش نبوده بلکه بدل اش بوده. گفته من خودم انگليسي بلد نيستم.
صبح به خير.


دوستان با پوزش فراوان، از باز کردن ایميل های اتچمنت دار، چه عکس و چه اعلاميه معذوريم.
آنچه تاکنون رسيده باز نشده.لطفاً از فرستادن اِيميل تشويق آميز و مطالب وقتگير پرهيز بفرماييد.
نشاني پستی و شماره فکس و تلفن براي تماس های جدي تر از اين قرار است:
ASGHAR AGHA NEWSPAPER
P.O.BOX 2019
LONDON NW10 - 7DW
UK
Tel & Fax (044) 020 8965 3002
Mob. (044) 079 5143 5245
گله ميکرد ز مجنون ليلي
که شده رابطه مان ايميلي .....
(اين سروده که در همين وبلاگ ميتوان پيداش کرد، تقديم به همه ي شماست)
-------------------------------------
   .... تا ...... بعد ....... 6/5/2003 10:48:35 AM