يادداشت هاي(بعضي) روزانه هادی خرسندی
  

   2.22.2003  



سلام
تازه ترين سروده ام:

مملکت رهبر زياد آورده است
وز طريق حزب باد آورده است

اين، سفارشنامه دارد از سيا
آن، سفارش از موساد آورده است

اين ز استالين بياورده پيام
آن، پيام از کيقباد آورده است

اين يکي، يک جمجمه دارد به کف
گويد از دوران ماد آورده است

« بودن ما» گويد از اين جمجمه ست
شازده هملت را به ياد آورده است

سابقاً عينک سواد آورده بود
دوربين حالا سواد آورده است

نورافکن، ميکروفن، گلدان، گريم
هرچه غبغب را چه باد آورده است

اينهمه رهبر همه فرهيخته
حيف توي دست و پامان ريخته
=======================

شنبه بعد از ظهر است. حالم کمي بهتر شده. حيفم آمد سلامي عرض نکنم.
دوستان زنگ زدند که چه نشسته اي که آقاي آتاباي در تلويزيونش به تو حمله کرده. گفتم چه نشسته اي که خوب است. من چه خوابيده ام.
آقاي آتاباي هرچه عليه من بگويد عقيده اش را گفته است. من چه نشسته باشم چه ايستاده ، چه جواب بدهم؟ بگويم عقيده ات را عوض کن؟ يا بگويم از من خوش ات بيايد؟
به من چه که چه گفته. من که نگفته ام. او گفته. خودش مسئول حرف هاي خودش است.
پارسال يک نامه اي گذاشتند روي اينترنت اسم مرا هم گذاشتند پايش. فحش داده بودند به سيمين بهبهاني و داريوش خواننده. از من چند نفر پرسيدند تو امضا کرده اي؟ گفتم نه. گفتند تکذيب کن. گفتم نميکنم. به من چه که تکذيب کنم. من که اينجا ننشسته ام که جواب کسي را بدهم يا جعل کسي را تکذيب کنم.
گفتند از قول تو به خانم سيمين بهبهاني و داريوش هتاکي شده . گفتم داريوش که قابل نيست خانم بهبهاني هم مثل هر انسان خردمند و هر آدم ذيشعوري که نامه را ميخواند منتظر تکذيب من نميماند و ميفهمد که جعل است.
تلفن ها شد ايميل ها زدند که اگر راست ميگوئي و تو امضا نکرده اي تکذيب کن. گفتم گور باباي شما و آنکس که امضاي مرا جعل کرده.
دو سه تا کلاهبردار در رأس آنها بختياري نامي در مغازه ي پويا در پاريس و داريوش اقبالي خواننده که تصميم گرفته بود براي ترک دادن جوانان معتاد به ايران برود!! و يکي دوتا مثل خودشان تکذيب نامه ي مرا ميخواستند که روي حريفشان را کم کنند. به فحش هاي بعدي شان هم جواب ندادم.

حالا طفلک اين ضيا آتاباي مديرعامل العال تي وي ( يا ان آي تي وي. فرقي نميکند) آمده توي تلويزيون خودش به من فحش داده. من چرا تکذيب کنم؟ خودش بايد تکذيب کند.
چند ماه بعد از ماجراي پارسال زنگ زدم به سيمين خانم بهبهاني گپي زديم. هيچکدام نميخواستيم راجع به آن نامه حرف بزنيم. آخرش من گفتم سيمين خانم از شما گلايه دارم که چرا آن نامه را تکذيب نکرديد. شما که ميدانستيد من چنان نامه اي راجع به شما امضا نميکنم.
هر دو کلي خنديديم. الان هم من ميخندم به ضيا آتاباي که آمده توي تلويزيوني که در ايران و اروپا و آمريکا پخش ميشود به من فحش داده. ماهواره را براي همين فرستاده اند بالا. خدا شفايش بدهد.

===============================================

صحبت داريوش خواننده شد. آن شعر مرا که خوانده است و فيلم هندي از آن ساخته است را من اصلاح کرده ام. آن شکل قبلي اش مال سال هاي اول غربت بود و بوي نژادپرستي و جنگجوئي ميداد. به داريوش هم گفته بودم صبر کن درستش کنم و زيباترش کنم. « يادگار پاک قوم آرياست » ديگر حرف من نيست. ما اقوام مختلفيم و من بيست سال پيش که نوشتمش حواسم نبود که خود خرم هم « سيد» هستم! و به سبک سهراب:

.... نسبم شايد به زني سيده در شهر مدائن برسد
يا امامزاده اي در حومه ي يزد ... !

داريوش عجله داشت که شعر را زودتر به بازار بدهد که دست ديگري نيفتد.
اين سرود يا سروده پرتيراژترين کار من است وچند سال است شرکت کتاب هم در لس آنجلس آنرا زينت بخش يلوپيج ايراني کرده. براي شما نسخه يا « ورشن » بعدي اش را مينويسم. بگذار داريوش و داريوش ها در جهل مرکبشان ابدالدهر بمانند.

بچه ها اين نقشه ي جغرافياست
بچه ها اين قسمت اسمش آسياست
شکل يک گربه در اينجا آشناست
چشم اين گربه به دنبال شماست

بچه ها اين گربه هه ايران ماست

بچه ها اين گربه ي خيلي عزيز
دمب نرمي دارد و پنجول تيز
ميکند با دوستانش جست و خيز
ميشود با دشمنان گرم ستيز

طفلکي دائم گرفتار بلاست

بچه ها از هر گروه و هر نژاد
در کنار همدگر خندان و شاد
فارغ از هر زنده باد و مرده باد
داشت بايد اتفاق و اتحاد

مام ميهن عاشق صلح و صفاست

بچه ها خوبست يک روزي سفر
جانب هر سوي مرز پر گهر
شهر و ده ، دشت و دمن، کوه و کمر
از خليج فارس تا بحرخزر

بهر ما هر گوشه اش مردمسراست

بچه ها اين خانه ي اجدادي است
گشته ويران تشنه ي آبادي است
خسته از شلاق استبدادي است
مرهم دردش کمي آزادي است

بچه ها اين کار فرداي شماست

با سپاس از همه

   .... تا ...... بعد ....... 2/22/2003 09:36:57 PM


   2.21.2003  
دور از جان سخت سرما خورده ام
در حقيقت آنفلانزا خورده ام

نيست در من هيچ اصلن حال کار
دلخورم از زندگي وز روزگار

هرچه دادم قول در يک هفته پيش
پس بگيرم جمله با اين حال خويش

بقيه اش را چه عرض کنم که حالم خراب است و حوصله ي کار تازه ندارم. يک نشريه ي تازه درآمده . با پست دو شماره اش برايم رسيده. وظيفه دارم خيرمقدم بگويم و معرفي کنم.
نام اش « اخگر » است. ( نشريه ي ماهانه ي مدافعان سوسياليسم علمي ) – تروتميز و آراسته به سادگي. مال توده ايي هاست و درست نقطه مقابل « اصغرآقا» ي ما. طرفداران خودش را خواهد داشت و نکبت « نيمروز » و «کيهان لندن » را ندارد. معلوم است از کجا آمده و به کجا ميخواهد برود.
نشاني پست و ايميل و سايت اش:
AKHGAR
P.O.Box 67 - North Bergen, NJ 07047 - USA
email: akhgar@akhgar.org
http://www.akhgar.org
----------------------------------------------------------------------------------------
يک دوست کرماني ما هم سايت طنز درست کرده. خواسته معرفي اش کنيم. نگاهش کنيد لطفن:
www.karbafoo.com
=====================================================
در اين بستر بيماري گفتم چي بخوانم. دوره ي سال دوم نشريه ي اصغرآقا دم دستم بود. مال پائيز 59 (1980) و بحبوحه ي جنگ با عراق. آقاي بني صدر رئيس جمهور بود و فرمانده ي کل قوا. هر روز خاطراتش را از جبهه در روزنامه اش « انقلاب اسلامي » مينوشت. من هم سبک او را در اصغرآقا تقليد ميکردم. حالا که ميخواندم ديدم چه چيزهائي از آن ايام ياد آدم ميآورد و چه اوضاعي بوده. گفتم شما هم چندتايش را بخوانيد. نوعي تاريخ است، بي شيله پيله و شيرين.
==========================================
روزها بر رييس جمهور چگونه ميگذرد ( به سبک روزنامه انقلاب اسلامي)
اصغرآقا – سال دوم – شماره 48 – 12مهر 1359 – 5 اکتبر 1980
==========================================
حدود 11 صبح از خواب پاشدم. يعني پاسدارهاي توي سنگر بيدارم کردند. گفتند آقاپاشو عقب نشيني کنيم عراقيها دارند مي آيند جلو. معلوم شد ما بايد برگرديم سه کيلومتر عقب تر بخوابيم.
در همين موقع از تهران خبر آوردند که بايد يک مقدار در نطق هايمان کلمه ايران و ملت را موقتاٌ بکار ببريم اما طوري باشد که هر نطقي با اسم اسلام تمام شود.
ديديم تشنه هستيم. بطري را برداشتيم سربکشيم سرباز از جا پريد بطري رااز دستمان گرفت . گفت آقا نخور. کوکتل مولوتف است. گفتم اين مولوتوف پدر سوخته را تنبيهش کنيد که ديگر کوکتلش را توي سنگر ما جا نگذارد.
راديو را گرفتيم ديديم خبر ميدهد که رييس راديو و تلويزيون عوض شده و امام يکي از آخوندهاي خودش را آنجا گذاشته. ديديم اي داد بيداد. باز امام از غيبت ما سوٍ استفاده کرده. اي بابا خودمانيم ما حضور و غيبتمان براي امام علي السويه است. بالاخره کار خودش را ميکند. دوربين را برداشتم شط العرب را نگاه کردم ديدم نيروهاي عراقي دو طرف شط را گرفته اند آبتني هم نميشود کرد. بيخودي با خودم لنگ و حوله آورده بودم. يکي از پاسدارها آمد تفنگش را داد دست من گفت آقا بيزحمت تا من ميروم توالت شما دشمن را بزن. ماهم ديديم فرمانده کل قوا هستيم خوب نيست کوتاه بياييم. اما خيلي راضي تر بودم که بجاي آن پاسدار به توالت بروم اما تفنگ را دستم نگيرم. صاحبمرده چقدر هم سنگين بود. شکل عجيب و غريبي هم داشت. معلوم نبود از کدام طرفش بايد دشمن را زد؟ تفنگ را آماده نگاه داشتم منتظر دشمن شدم. يکي دو ساعتي گذشت. اما دشمن نيامد. پاسدار هم نيامد.حالا دشمن ممکن است جا زده باشد اما توالت رفتن پاسدار چرا بايد اينقدر طول بکشد؟ آنهم در زمان جنگ. يعني يک پاسدار بايد رودلش اينقدر سنگين باشد؟
تا غروب معطل شدم . نه دشمن آمد و نه پاسدار. با تاکي واکي. تماس گرفتم که من در جبهه تنها هستم. گفتند برو بابا دلت خوشه!آنجا جبهه نيست بلکه همينطوري يک سنگر درست کرده ايم بعنوان پاويون دولتي! براي اينکه وقتي سران انقلاب ميخواهند در جنگ شرکت کنند يا حاج حسين خميني ميخواهد بنفع اسلام وارد جنگ شود يک جايي باشد که با تفنگ عکس بردارند!
ديديم عجب رودستي خورديم و وقتمان را بيخود تلف کرده ايم. وگرنه توي همين چند ساعته ميتوانستيم خسارات زيادي به دشمن بزنيم.اين ارتش هم واقعاً گندش را درآورده. هرچي سنگر درست حسابي و نان و آبدار بوده خودش برداشته هرچي هم سنگر قلابي و بيخطر و بي مصرف بوده در اختيار پاسداران و روحانيت مبارز و رييس جمهور سلحشور ملت ايران قرار داده. تفنگ را انداختم اشاره کردم هلي کوپتر آمد ما را سوار کردند يکسره آمديم تهران. ضياٍالحق هم آمده بود که در باره صلح صحبت کند. حاج احمدآقا فوري پيغام داد که آقام امام گفته مبادا حرف از صلح بزنيد. گفتم بابا مگر مملکت چند تا فرمانده کل قوا دارد؟ گفت همان يکي.....
=========================================
اصغرآقا – سال دوم – شماره 49 – شنبه آبان 59 – 25 اکتبر 1980
========================================
صبح به ستاد ارتش آمدم. دم در يکي از سربازها سلام نظامي داد. دو متر از جا پريدم! خيال کردم ميخواهد بزند توي گوش من. ولي خوب. بروي خود نياوردم. درست هم نبود بروي خودم بياورم. درست هم نبود که من بعنوان فرمانده کل قوا از سلام دادن يک سرباز بترسم. خيلي با خونسردي جواب سلامش را دادم. يعني گفتم عليکم السلام و رد شدم. وارد دفتر تيمسار ريااحي شدم. افسري آنجا نشسته بود. گفت. بفرماييد بنشينيد. نيمساعت ديگر ايشان تشريف مي آورند. يک ده دقيقه اي نشستم. سر خودم را با توضيح المسايل گرم کردم . در اين موقع افسر پرسيد با ايشان چکار داشتيد؟ گفتم که عرض خصوصي داشتم. گفت. کمکي از من بر مي آيد؟ گفتم خير. هرکجا هستند با ايشان تماس بگيريد و بگوييد رييس جمهور آمده. اين را که گفتم افسر با بيسيم تماس گرفت گفت قربان يکنفر از دفتر رييس جمهوري آمده ميخواهد با شما تماس بگيرد!
تيمسار گفت بگوييد داخل شود. معلو م شد تيمسار رياحي توي اتاق خودش نشسته و اين افسر بيخودي مرا معطل کرده چون نمي دانسته من رييس جمهور هستم. تازه نفهميدم اين چه مسخره بازي است که از اين اتاق تا آن اتاق با بيسيم صحبت ميکنند! داخل اتاق تيمسار که شدم گفتم اين چه افسر خنگي است که مرا نميشناسد؟ گفت گمان نميکنم افسر هم باشد. آقاي بهشتي او را فرستادند و اصرار داشتند در دفتر ما مشغول کار شود!!
تازه فهميدم چرا آن افسر ما را تحويل نگرفت.
مدتي با تيمسار رياحي راجع به جنگ صحبت کرديم. چيزهاي عجيبي ميگفت . مثلاً براي من توضيح داد که تفنگ از هفت تير بردش بيشتر است. آنوقت تانک از تفنگ هم بيشتر برد دارد. ولي در عوض فانتوم سرعتش از ده تا تانک هم بيشتر است. قرار شد ساعت چهاربعدازظهر به جبهه برويم. اما بعداً اطلاع دادم که ساعت سه برويم بهتر است زيرا نبايد به اين عراقي ها فرصت بدهيم که رژيم جمهوري اسلامي را بنفع آمريکاي جهانخوار سرنگون کنند.
عصرش به جبهه رفتيم. چقدر خاک خورديم. همانجا گفتم به شهردار جبهه دستور بدهند خيابانهاي جبهه را آسفالت کنند. توي يک سنگري پناه گرفتيم عراقي ها چند تا موشک شليک کردند چند متر آنطرفتر فرود آمد. ناگهان از سنگر پهلويي صداي حسين خميني نوه امام را شنيدم که فرياد زد آتش! بلافاصله دوتا از پاسدار ها منقل آتش را که آماده کرده بودند به سنگر او بردند. منهم سينه خيز به آنطرف رفتم خودم را به سنگر نوه امام رساندم. ديدم نوه دارد چه کبابي درست ميکند! نوه با رشادت فرياد زد باد بزن. چنان دود کبابي توي سنگر پيچيده بود که صدام حسين را هم بيهوش ميکرد.من بعنوان فرمانده کل قوا جلو رفتم يک تکه نان بربري برداشتم به حسين آقا گفتم سيخ اول مال من است. حسين آقا از جان گذشتگي کرد يک سيخ جگر گذاشت روي نان من. آقا چقدر مزه داد.
قرار شد شب را مثل سربازها در جبهه بخوابم. يک کاميون امد لحاف و تشک و متکا آورد. ملافه يادشان رفته بود. دستور دادم مسؤل تدارکات را پاکسازي کنند. بعدش بعنوان رييس جمهور و فرمانده کل قوا قر قر کنان خوابيديم.
نميدانم ساعت 4 صبح بود يا 12 ظهر که از خواب پريدم يادم آمد که قراراست سفير ليبي را در تهران ملاقات کنم. دست و رونشسته عازم تهران شديم. توي هواپيما گزارش جبهه هاي مختلف را مطالعه کردم. ديدم سر در نمي آورم .
مدتي با سفير ليبي صحبت کرديم. پدرسوخته عربي حرف ميزند آدم نميفهمد.اما بهر حال حدس ميزنم که راجع به حمايت ليبي از ايران بود. بهمين دليل مخالفتي نشان ندادم. حاج احمد آقا آمد گفت تو اين نخست وزير را اصلاً آدم حساب نميکني. اقلاً دستش را بگير و وقتي ميروي جبهه او را هم با خودت ببر. گفتم والله ميترسم خداي ناکرده تيري توپي بجاييش بخورد ناقص شود و جمهوري اسلامي بي نخست وزير بماند چونکه ميدانيد پيدا کردن آدم مشابه ايشان هم کار ساده اي نيست. آنهم در شرايطي که براي کارهاي ساختماني هم عمله پيدا نميشود. حاج احمد اقا خيلي از حرف من خنديد من خودم هم خنده ام گرفت. يک 5 دقيقه اي با حاج احمد آقا ميخنديديم که راديو آژير کشيد و وضعيت قرمز اعلام کرد. اين آژير معنايش اين است که تا چند دقيقه ديگر هواپيماهاي عراقي حمله ميکنند و مردم بايد هرچه زودتر خود را به پشت بامها و خيابانها رسانده بمب افکن ها را تماشا کنند! پا شديم با احمد اقا رفتيم پشت بام يک مدت مثل کفترباز ها آسمان را نگاه کرديم (يادش بخير) خبري نبود. پرنده پر نميزد.آمديم پايين تلفن کردم به حجت الاسلام محتشمي سرپرست راديو گفتم چرا چند روز است بيخود آژير ميکشيد؟ گفت بسم الله الرحمن الرحيم. براي اينکه مردم خيال نکنند جنگ تمام شده. گفتم چه اشکالي دارد که جنگ تمام شود. گفت بسم الله الرحمن رحيم. براي اينکه اگر جنگ تمام شود ما ديگر نميتوانيم بر مردم حکومت کنيم. گفتم مگر قرار است شما حکومت کنيد؟ ديگر جوابم را نداد. يک بسمه الله الرحيم گفت و قطع کرد. منهم يک لااله الاالله گفتم و گوشي را چنان کوبيدم که فکر نميکنم هيچ رييس جمهوري تا حالا باين محکمي کوبيده بود.
بعدش رفتم خوابيدم. اين تنها کاري است که خودم ميتوانم راجع بهش تصميم بگيرم.

=================================
شنبه 17 آبان 1359 –8نوامبر 1980
=================================
بالاخره ما نفهميديم اين گروگانها آزاد شدند يا نه. کسي که ما را در جريان نميگذارد. آن روزهايي که رفتند سفارت آمريکا را اشغال کردند و کارکنانش را به گروگان گرفتند چون من رييس جمهور نبودم بيشتر در جريان اين مسايل قرار داشتم . يعني مي آمدند با من مشورت ميکردند که آقا بگيريم يا نگيريم؟ بکنيم يا نکنيم؟ من هم گرفتني ها را ميگفتم بگيرند. کردني ها را هم ميگفتم بکنند. اما حالا بايد منتظر باشيم راديو خبرها را باطلاعمان برساند.
من همانطور که گفتم از روز اول هم با گروگانگيري مخالف بودم.کم کم که قرار شد رييس جمهور شوم يواش يواش موافق شدم. ولي هنوز هم عقيده دارم که عمل گروگانگيري بايد مکتبي باشد. اما آن گروه قدرت طلب و انحصار طلبي که حالا من نميخواهم از آنها اسم ببرم.يا اشاره اي کنم که چه شکل و قيافه اي دارند و کدام حزب را رهبري ميکنند و متولي کداميک از مسجدهاي هامبورگ بوده اند. اينها کوشيدند ثابت کنند رييس جمهور هيچکاره است و حق اظهار نظر و اعمال قدرت ندارد. اما من گاهي پايم را يواشکي از خط بيرون ميگذاشتم ! اما اين روزها چون مرتب به جبهه ميروم فرصت درگيري با اينها را ندارم. .......
ديشب ساعت ده و نيم خوابيدم. ولي ساعت دوازده مجبور شدم بلند شوم آب بخورم دوباره بخوابم.
==========================================
اصغرآقا - سال دوم - شماره 51 - شنبه 30 آبان 1359 – 22 نوامبر 1980
===========================================
همانطور که بارها در اين خاطرات روزانه نوشته ام از اين جنگ خيلي پندها گرفتيم. يکي اينکه ما بايد در مقابل صدام حسين ايستادگي کنيم. اما نميدانيم چرا اين روزها اينقدر صدام حسين زياد شده! هر جا ميرويم با يک صدام حسين جديد روبرو ميشويم. همين نيمساعت پيش خبر آوردند که چند تا صدام حسين در خيابان جام جم سرپرست تلويزيون را زده اند لت پار کرده اند از ساختمان انداخته اند بيرون. از آنطرف يک صدام حسين مرتب به ما تلفن ميکند و به خواهر زاده ام ميگويد ميخواهيم چوب توي آستين دايي جانت کنيم. صدام حسين ديگري در قم رفته روي منبر هرچه فحش خواهر و مادر بلد بوده بزبان مکتبي بما داده. بابا اگر قرار است ما به اندازه ي رأي هايي که آورده ايم فحش بخوريم الآن سه برابرش را خورده ايم. آنوقت از قول خودشان و از قول امام ميگويند چرا رييس جمهور به تهران نميآيد و مرتب توي جبهه جنگ است؟ خوب براي اينکه در جبهه امنيتش بيشتر است. در تهران آدمي مثل من که با اکثريت قاطع مردم انتخاب شده امنيت جاني ندارد. البته جبهه هم زياد بي خطر نيست. همين الآن راديو گفت که آقاي چمران در جبهه پايش تير خورده . خوب البته من نميدانم که چرا تير به پايش خورده؟ تير را که زميني ول نميکنند. آقاي چمران هم معمولا عادت ندارد که در جبهه بالانس بزند پاهايش را هوا کند. نميدانم چطور گلوله به سرش نخورده به پايش خورده. خودش هم فکر نميکنم براي بازار گرمي تير به پاي خودش زده باشد. بهر حال از اينکه پاي ايشان شهيد شده باو تبريک ميگويم و ضمناٌ از برادران عزيزي که در جبهه ها ميجنگند بعنوان فرمانده کل قوا تقاضا ميکنم از هوا کردن پايشان در جبهه خودداري کنند.
مسإلهً ديگري که ميخواستم عنوان کنم اين است که اين روزها همين خاطراتي را که من دارم برايتان مينويسم سانسور ميکنند.از اين طرف هم کارکنان و کارگران تقاضاي تعطيل دو روز در هفته را دارند. با وزارت کار تماس گرفتيم گفتند براي شما تعطيل هفت روز در هفته در نظر گرفتيم. ذقضيه را پيگيري کرديم معلوم شد بدستور آيت الله بهشتي ميخواهند روزنامه ي ما را تعطيل کنند! شما را بخدا ببينيد مقاله رييس جمهور را تعطيل ميکنند روزنامه فرمانده کل قوا را ميخواهند تعطيل کنند آنوقت فدا ييان و مجاهدين از تعطيل شدن روزنامه هاي خودشان شکايت ميکنند. يا اينکه بر و بچه هاي آيندگان و بامداد شکايت از تعطيل روزنامه هايشان دارند. بابا بي انصافها کدام يک از شما رييس جمهور هستيد؟ کداميک از شما فرمانده کل قوا هستيد؟ برويد رويتان را کم کنيد.. اينقدر بجان ما قر نزنيد.
صبح به جبهه رفتم.ذ لباس نظامي پوشيده بودم بچه ها مرا نشناختند. نميدانم چرا لباس نظامي که ميپوشم خيال ميکنم شکل چارلي چاپلين شده ام. عراقي ها يک موشک انداختند طرف من . جا خالي داد م و افسوس خوردم چرا شهيد نشده ام. يک آتشبار پرت کردند . خودم را انداختم روي زمين و جان خودم را نجات دادم. بلند شدم دوباره افسوس خوردم که چرا شهيد نشده ام. بلافاصله گفتم جيپ آمد. آن منطقه را ترک کردم چون ديدم اين مزدوران عراقي ميخواهند ما را در افسوس شهيد شدن دقمرگ کنند.
راستي شنيدم قطب زاده بدستور امام از زندان آزاد شده. اما آيت الله قدوسي گفته که قطب زاده با فشار ليبرال ها آزاد شد. زبانم لال نکند امام هم خداي نکرده ليبرال شده باشند و ما خبر نداريم. ما که از وقتي که به جبهه آمديم ذذاز تمام تغيير و تحولات دنيا بيخبريم.
اما من از اين جنگ خيلي درسها گرفتم. مثلاٌ فهميدم که قمقمه چقدر در جنگ به درد آدم ميخورد. در جبهه جنگ وقتي يک جنگجو تشنه اش ميشود هيچ چيز بهتر از قمقمه اي نيست که نيمساعت به نيم ساعت برايش پر از پپسي ميکنند.
شب را در جبهه خوابيديم. نيمه هاي شب چند تا از سربازان عراقي با تفنگهايشان آمدندبالاي سرمان. يکي يکي ميپرسيدند چکاره اي؟ يکي گفت سربازم. گفتند بدردمان ميخورد ببريمش . يکي گفت معاون وزير نفت هستم گفتند از نظر اطلاعاتي لازم است ببريمش. يکي گفت بيکاره ام آمده ام تماشا. او را هم گرفتند گفتند بدردمان ميخوري. به من که رسيدند خواستم بگويم آدم بيمصرفي هستم که از خيرم بگذرند. اما ديدند آدم مسلمان و مکتبي دروغ نميگويد بنا براين با شهامت هرچه تمامتر گفتم من رييس جمهور و فرمانده کل قوا هستم. سرباز عراقي به رفيقش گفت باشد ولش کن بريم. کاره اي نيست.
رفتند وهمه اسيران را بردند غير از من! تا صبح از تعجب خوابم نبرد.

====================================
اصغرآقا - شماره 52 - شنبه 15 آذر 1359 – 6 دسامبر 1980
====================================
صبح نيمساعت ديرتر از خواب بيدار شدم. اين ساعت هم زنگش خراب شده. هرکارش ميکنم صبح ها زنگ نميزند. ديشب با پيچ گوشتي افتادم بجانش فقط دو جاي دستمم زخمي شد. ولي زنگ ساعت درست نشد. البته همين يکساعت پيش متوجه شدم اگر کوکش ميکردم بهتر بود و حتماٌ زنگ ميزد. ساعتي که احتياج به کوک داشته من بيخودي ميخواستم با پيچ گوشتي تعميرش کنم. منظورم اينست که مملکت به متخصص احتياج دارد. نه تنها مملکت نيازمند متخصص است بلکه اين ساعت زهوار در رفته ما هم متخصص ميخواهد.
وقتي ساعتي باين کوچکي که فقط سه تا عقربه دارد متخصص لازم دارد معلوم است کشوري باين بزرگي که حدود سي چهل ميليون عقربه دارد متخصص لازم دارد مملکت مثل ساعت ميماند و آدم ها هرکدام يک عقربه آن هستند. بعضي ها دقيقه شمار هستند بعضي ها ثانيه شمار بعضي ها هم فرصت شمار هستند و متخصص ميخواهند. متخصص در رشته هاي مختلف لازم دارد. در هواپيمايي در خلباني در تعمير راديو و تلويزيون متخصص ميخواهد. يکي بايد متخصص برق باشد . يکي بايد متخصص الکترونيک باشد. يکي بايد متخصص پرحرفي و مثال زدنهاي مختلف باشد. بايد چيزهاي بيربط را با هم مثال بزند که ساعتها بتواند پرچانگي کند. همانطور که عرض کردم کشور مثل ساعت ميماند. افراد ملت عقربه هاي آن هستند. رييس جمهور رقاصک ساعت است که اگر از حرکت بماند ساعت کار نميکند. ارتش بمنزله کوک ساعت است که به ساعت نيرو ميدهد. دولت و سازمانهاي اداري هم پيچ و مهره هاي ساعت هستند که هرکدام بايد درجاي خودشان قرار بگيرند.و بدقت کار کنند. تا زمان عقب نيفتد.(عجب مثال خوبي زدم) بنابراين همه اين مجموعه بايد وظايف خود را بدقت انجام دهند تا اخلالي در کار پييش نيايد. اين ساعت يا اين جامعه اي که مثل ساعت ميماند يک مجموعه ايست کامل و هيچ نقصي ندارد.
ايواي خاک بر سرم! امام را نگفتم. مثال باين خوبي زدم ولي متأسفانه امام را که بايد اول از همه ميگفتم يادم رفت. حالا دوباره مثال را تجديد ميکنم. بنا براين از اول شروع ميکنيم که مملکت مثل يک ساعت ميماند و امام هم بهتر است بگويم ساعتساز هستند که بر کار کردن اين ساعت نظارت دارند که دقيق کار کند و جلو نيفتد. رييس جمهور هم رقاصک انتخابي ساعت است که اگر درست کار نکند و باينطرف و آنطرف نچرخد و فقط به يکطرف بچرخد ساعتساز آن را با يک رقاصک ديگر عوض ميکند. عجب مثال خوبي بود.
خلاصه صبح نيمساعت ديرتر بيدار شدم چون زنگ ساعت ما خراب است و احتياج به متخصص دارد. حالا گروهي هستند که ميگويند مملکت متخصص نميخواهد.و متخصص در خط آمريکا کار ميکنند. پس اين پينه دوز سر کوچه ماهم تخصص در وصله |پينه کفش دارد. لابد در خط آمريکا کار ميکند. اما آن قدرت طلباني که ميخواهند همه چيز رافداي قدرت خود کنند و ميخواهند ارتش را با رييس جمهور وارد جنگ کنند نميدانند که ارتش با رييس جمهور تفکيک نا|پذيرند. و همين روزها که من درجه و سردوشي خودم را بگيرم خود نيز جزيي از اين ارتش نيرومند خواهم شد و دوسال بعد نيز برگ پايان خدمت وظيفه خود را دريافت خواهم داشت. بنابراين يک روز که قرار شود من حقايق را به مردم بگويم خواهم گفت. هنوز زمان گفتن حقايق به مردم نرسيده و همين چيزهايي که ميگوييم کافيست.
در منزل قطب زاده رفتيم آبگوشت خورديم ولي اگر بخواهم حقايق را بگويم بايد بگويم که چلوکباب خورديم و من بعد از ناهار فکر ميکردم که چرا اين فرزند راستين انقلاب را که سالها دربدري کشيده و خانه بدوش بوده و همه جا با رژيم سابق مبارزه ميکرده بايد بگيرند و زندان کنند. آخر زنداني که بايد جاي چپي ها و کمونيستها و مارکسيستها باشد چرا بايد اين رادمردبزرگ تاريخ انقلاب هاي سراسر جهان را در آنجا حبس کنند. همين مسأله را با حاج احمد آقا در ميان گذاشتم . گفت امام فرمودند شما توي اين مسأله دخالت نکن. گفتم آخر اين قطب زاده بگردن من حق دارد. اينهمه رأيي که مردم در انتخابات رياست جمهوري به من و مدني دادند مال اين بود که از قيافه قطب زاده و حبيبي و چهارتا جلنبر ديگر نفرت داشتند. حالا من بايد از خدمتي که اينها بمن کردند يکطوري قدرداني کنم که باعث شدند ما اولين رييس جمهوري منتخب بشويم من ارج ميگذارم. حاج احمد آقا گفت خيلي داري حرف ميزني. گفتم من بعنوان فرمانده کل قوا از شما معذرت ميخواهم.
طرفهاي غروب خبر آوردند که چون يکي از نمايندگان مجلس گفته آنهايي که تخصص دارند در خط آمريکا هستند خلبانهاي ايراني حاضر نيستند |پرواز کنند و ميگويند چطوري بايد پرواز کنيم که در خط آمريکا نباشد؟ گفتم بگوييد آن نماينده غلط زيادي کرده. شما پرواز خودتان را بکنيد و ما به متخصص ها احتياج احترام ميگذاريم چون که مملکت به متخصص احتياج دارد و کشور مثل يک ساعت است که مردم عقربه هاي آن هستند و رييس جمهور رقاصک آن است و ارتش کوک آن است و به متخصص نياز دارد اين ساعت. راستي رجايي هم پاندول اين ساعت است و آويزان است و اينور و انور ميرود.
خاک بر سرم کنند باز امام را فراموش کردم آول بايد بگويم . اصلاٌ انگار من ميخواهم امروز کار دست خودم بدهم . با اينکه باندازه کافي پرچانگي نکردم. بهتر است يادداشت امروز را همينجا درز بگيرم و دوباره با |پيچ گوشتي بيفتم بجان اين ساعت. البته اگر کوکش کنم راحت تر است. شب بخير مرگ بر پاندول.

===========================================
اصغر آقا شماره 54 - سال دوم - شنبه 20 دي 1359 – 10 ژانويه 1981
===========================================
صبح به جبهه رفتم. ديدم سربازها خسته و دلخور هستند. چندتا جوک برايشان گفتم. نخنديدند. ديدم بهتر است لباس نظامي بپوشم. سربازها زياد از کت وشلوار خوششان نميآيد. رفتم توي سنگر لباس نظامي پوشيدم. وقتي آمدم بيرون سربازها زدند زير خنده. ديدم واقعا ًوجود من باعث تقويت روحيه آنها ميشود.
عکاس ها هم آمده بودند. به يکي از سربازها گفتم مرا ترک موتورش بنشاند و دور بزند تا عکاسها عکس بگيرند. اين عکسها مسلماً آخرش گروههاي انحصار طلب و ارتجاعي را ساقط خواهند کرد. شنيده ام آقاي بهشتي وقتي آنها را ميبيند فحش خواهر و مادر ميدهد.
جنگ باعراق واقعأ کار ساده اي نبود. من بالاخره يکروز به مردم خواهم گفت که چه کساني اين جنگ را آغاز کردند. ما که از اول با عراق جنگ نداشتيم. ما از اول با آقاي بهشتي هم جنگ نداشتيم. قرارمان اين بود از فرانسه که ميآييم با هم همکاري داشته باشيم و هرکدام يک گوشه کار را بگيريم تا مملکت را به نابودي بکشانيم. اما تفرقه افتاد. اين تفرقه ها قابل قبول نبود. بنابراين بهترين راهش اين بود که من در تهران نباشم. در همين حيص وبيص خوشبختانه عراقي ها حمله کردند. امام چون فهميدند که وضع خيلي خطرناک است و خودشان هم از امور جنگي سررشته نداشتند، زرنگي فرمودند و فرماندهي کل قوا را بمن دادند. البته بين خودمان بماند، من هم در امور جنگي سر رشته نداشتم. بهر حال آمدم به جبهه ، ديدم خيلي خطرناک است . برگشتم تهران که فرماندهي کل قوا را پس بدهم به امام. اما حاج احمد آقا گفتند که اجناس اين مغازه، بعد از فروش پس گرفته نميشود. ما هم دوباره برگشتيم به جبهه و تصميم گرفتيم بالاخره يک روز حقايق را با مردم در ميان بگذاريم. هنوز البته وقتش نشده، ميترسم اگر مردم همه حقايق را بفهمند ديگر خود ما را هم قبول نداشته باشند.
ظهر در جبهه پاسدارها آبگوشت پخته بودند.اين پاسدارها کارشان در جبهه آشپزي است. گاهي از سر اجاق ميآيند دو تا تير در ميکنند و دوباره ميروند آشپزي. ديگ و قابلمه و اجاق گاز و بقيه وسايل را از خانه هايي که در آبادان و اهواز تاراج کرده اند بدست آورده اند. مهلت به دشمن ندادند. روزها آنجا غذاهاي خوشمزه اي ميپزند که سرباز هاي عراقي دهانشان آب ميافتد. پريروز که دلمه بادمجان داشتيم.يک گروه از تيپ عراقي تسليم ما شدند و به ما پيوستند که دلمه بادمجان بخورند. ما هم چون ديديم به ما پناهنده شده اند، از آنها استقبال کرديم و به خودمان دلمه بادمجان نرسيد. منظورم اين است ما اگر اينقدر از خود گذشتگي نداشته باشيم که از خوردن دلمه بادمجان صرفنظر کنيم، مسلمان واقعي نيستيم . بارها اين موضوع را نوشته ام که ايمان و و تقوي و پرهيزکاري بشر، از دلمه بادمجان مهمتر است.
آب آبگوشت را که خورديم سر کوبيدن گوشت بين پاسدارها اختلاف افتا دکه اين يکي با گوشتکوب کوبيد توي سر آن يکي. جابجا طرف را شهيد کرد. آنهم شهيد راه گوشتکوب. چقدر آرزو ميکردم کاشکي من بجاي آن جوان بودم و شهيد شده بودم. در ذرات وجودم عشق به شهادت موج ميزد. انسان اگر در راه دفاع از اسلام باشد و در تمام وجودش عشق به شهادت موج بزند گوشت کوبيده با پياز ترشي چقدر برايش خوشمزه تر خواهد بود. پرسيدم توي اين جنگ ترشي از کجا گير آورديد؟ گفتند آقا ، مردم شهرها را خالي کرده اند ورفته اند. زير زمينها پر از ترشي است.
ديشب تا صبح نخوابيدم. يک پايم بشدت درد ميکرد. نفهميدم پاي راستم بود يا پاي چپم؟ البته در حاليکه ما مشغول جنگ هستيم، صحبت کردن از چپ و راست چندان بصلاح کشور نيست. امروز صبح از جبهه خبر آوردند که موشک هاي ضد هوايي ما زده اند چهار تانک عراقي را انداخته اند. ياللعجب! پرسيدم مگر تانکهاي عراقي پرواز هم ميکنند که با ضد هوايي آنها را انداخته ايد؟
فرمانده پاسداران با عصبانيت گفت: پاسداران انقلاب در راه دفاع از اسلام همه کار ميکمنند.
عکاس ها آمدند دوسه تا عکس ديگر در ژست هاي ديگر گرفتيم و برگشتيم به تهران. فردا صبح زود دوباره با چهار تا عکاس عازم جبهه ميشويم. شب بخير.
   .... تا ...... بعد ....... 2/21/2003 08:04:42 PM


   2.14.2003  
آن آدرس اشتباه بود
----------------------
هاي دوستان. آن هفته آدرس سي دي مصدق را اشتباه دادم. حالا اصلاحش ميکنم. ميبخشيد
http://mossadegh.tk



زير کاسه ي ماه
--------------------
آن هفته رفيقي زنگ زد از کانادا که فلاني يک فيلم ايراني در اينجا نشان ميدهند حيرت انگيز است. سعي کن;گيرش بياري ببيني ..... چي هست؟................ خيلي جالبه. يک طلبه است در حوزه علميه قم. اين پدر بزرگش وصيت کرده که حتماٌ لباس آخوندي بپوشه اما طلبه در محيط که قرار ميگيره چيزهايي مي بينه که از آخوند شدن بيزار ميشه و لباس نميپوشه.
الله اکبر! چنين فيلمي در جمهوري اسلامي؟
گفت هرطور شده گيرش بيار.
در شهر ما لندن يک ويديو کلاب درست و حسابي باز شده در همين محله ما هم هست. (ايلينگ) خودم را سراسيمه رساندم که « زير نور ماه » داريد؟.
علي آقاشان گفت چند تا ميخواي؟
براي شب دوستان را خبر کرديم و دستجمعي فيلم را با تحسين بسيار ديديم تا رسيديم به صحنه هاي آخرش. نفسها در سينه حبس. صداي تخمه خاموش شد هيس خفه. حرف نزن. تکون نخور...... آقا آرتيسته با لباس کامل آخوندي آمد نشست روي نيمکت جلوي دوربين..... اي تف بگور بابات ( یعنی بزرگت! )

مارو ميگي ؟ چاي بده تخمه بده. بستني بده شام بده. حالا متلک بشنو و طعنه تحويل بگير.و از آن صميمي ترها فحش خواهر و مادر بخور.!
الله اکبر ! الو دوست عزيز قربانت گردم خوابي يا بيدار؟ اونجا ساعت چنده؟ هرچي هست عزيز ولي آخه رفيق جان. چاخان چرا ميکني؟ خوب يارو که بالاخره لباس آخوندي را ميپوشد.
يکي مزه انداخت. صحنه پاياني قبول نيست و . دست آخر سور نداريم. و يکي ديگر گفت يارو در 90 دقيقه ي فيلم لباس نميپوشه حالا دو دقيقه آخر فيلم ديگه براي شگونش تنش ميکنه. نود دقيقه کجا؟ دو دقيقه کجا؟
چي ميگي کدام فيلم عزيزم؟ موضوع چيه؟ بجان عزيزت هادي جان ما که در اينجا در سينما ديديم پسره آخرش لباس اخوندي نميپوشه. نميدونم چطوري شده در لندن پوشيده. (مزه انداخت). زير سر انگليسي هاست لابد. مطمئن ياش دروغ نگفتم بهت. من که نميخوام پيش رفقات کنفت کنم.
الو بصير جان. ....
من هروقت سؤال سينمايي دارم از بصير ميپرسم. چند تا حسن دارد. بي ريا و صادق است معلومات دارد. بلند هم حالي آدم ميکند. تقريباً داد ميزند. آن شب تا چند تا خانه آنطرفتر. در شهر زار بروکن. آلمان. همسايه ها فهميدند که جمهوري اسلامي بعضي فيلمها را دو جور به پايان ميبرد. يکي براي مصرف خارجي . يکي هم براي تبليغات داخلي. الله اکبر. ...... تمام.
*******

يک خاطره يادم آمد
--------------------------
چند سال پيش در زار بروکن برنامه داشتم شب در منزل بصير نصيبي ماندم. يکنفر آمده بود با من مصاحبه کند. ايشان دفعه قبل که من برنامه داشتم در آغاز برنامه آمد خودش را نشان داد که در باره طنز و طنز نويسي و ارج و مقام من در اين رشته حرف بزند!!
اين دفعه آمده بود مصاحبه کند.من اولش که ناز کردم. نه که ناز. آخر شب بعد از برنامه خسته بودم. اصرار کرد که يک مصاحبه ي همه جانبه براي اولين بار در باره ي همه مسائل .بالأخره. گفتم قبوله. بگرد تا بگرديم. ضبط صوت کوچکش را روشن کرد و من از لابلاي سوال جواب ها سر صحبت را کشاندم به کانون نويسندگان ايران در تبعيد. حسابي حرفهايم را زدم. رنگش پريد!. آخر خودش عضو هيإت دبيران کانون بود. گفت اينها را چاپ نميکنم. گفتم پس بفرماييد نصف شبي شما عضو هيأت دبيران کانون نويسندگاني يا محرمعليخان آجان مأمور سانسور شهرباني؟ تو که صفت اش را نداري که هرچه ميگويم چاپ کني بيجا کردي آخر شبي من و بصير را علاف کردي! پاشو جمع کن بزن به چاک عمو. شما ها يک مشت حقه باز شهرت طلب و سوء استفاده چي آمده ايد کانون را گذاشته ايد روي سرتان. آن اسماعيل خويي را هم مثل شعبان بي مخ مي اندازيد جلو که چاقو بکشد و نفس کش بطلبد. گفتم يکي از افتخارات من در زندگي اين است که از کانون استعفا دادم و از ننگ همنشيني با آن لات بي سرو پاي شاعرنما و آن رفيق حقه باز قصه نويستان و آدم آويزاني مثل تو راحت شدم. گفتم شما ها براي اينکه اکثريت داشته باشيد يک عده لات تر از خودتان راهم عضو کرده ايدد که هيأت دبيران دست آدم حسابي نيفتد. ( بصیر شاهد است)
گفت مگر ما آدم حسابي نيستيم؟ - ساعت خواب !-. گفتم آگر آدم حسابي بودي يا مصاحبه نميکردي يا سانسور نميکردي! آبروي هرچي توده اي و اکثريتي را برده اي .
( آقاي جواد طالعي اگر پاسخي دارد بفرستد. بي سانسور اينجا ميگذاريم )

ميبخشيد خوانندگان عزيز من عصبي ميشوم ها . اينها خاتمي که آمد داشتند کانون را درسته تحويلش ميدادند. باز خدا پدر خاتمي را بيامرزد که تحويل نگرفت . بعد که خيلي رسوا شدند اسماعيل خويي شان براي جبران مافات و باز گرداندن آب و آبروي رفته، يک قصيده اي ساخت با اين مطلع.که نميدانکم چي چي و چي چي خاتمي اي « چانه ي تو در خور مشت به محکمي .. »!!. ماشاالله. ماشاالله... اينقدر حقير و حقه باز بودن هم والله هنر است. هنر شاعریش هم مزید بر علت. تمام.


بحث شيرين دموکراسي
----------------------------
پريروزها امير جواهري از بندر پهلوي زنگ زد (يوتو بوري سابق) که فلان راديو ميخواهد باهات مصاحبه کند. چه بهتر!
اميروقتي بمن ميگويد مصاحبه کن ديگر کاري ندارم با کجا ؟ از معدود آدمهاي مبارز اين غربت است که من دربست قبولش دارم. از حيث نجابت و شرافت و صداقت چطور بگويم درست نقطه مقابل دکتر عليرضا نوري زاده و دکتر اسماعيل خوئي است. بي آنکه هيچ ربطي با این ها داشته باشد!
گفتم چشم امیرجان. هرچی تو بگی.. گفت کي؟ گفتم همين الآن! داشتم آشپزی میکردم. خورش حاضر بود آبکشي برنج مانده بود. گفت الآن ميگويم زنگ بزنند زنگ زدند آنسوي خط آقاي محترمي بود که متأسفانه اسم ايشان را فراموش کرده ام اما عوضش نفهميدم کدام راديو بود. گفت حدود 7 دقيقه دو سوأل است . يکي اينکه بنظر شما چرا مردم انقلاب کردند و چه خاطره اي از آن دوران داريد؟ ديگر اينکه روند مبارزه براي سرنگوني جمهوري و محکم کردن پايه هاي دمکراسي را چگونه مي بينيد؟ گفتم بزن روي رکورد. زد هفت دقيقه يک ريز گفتم بعدش گفتم عزيز جان خيلي تند رفتم. (ريتم را ميگويم) دوباره بگير. آرامتر بگويم اما اين را هم که ضبط کردي پاک نکن ببينيم کدامش بهتر است.
دوباره گفتم ايشان گفت دومي بهتر شد. گفتم پس اولي را پاکش کنيد. ممنون. سپاسگزارم. خدا حافظ شما
گوشي را که گذاشتم تازه يادم افتاد چه بگويم! يعني يادم افتاد چي ميگفتم بهتر بود؟ عجله کردم. ولي بد نشد. برنجم خمير شد. گفتم الحمد الله همه دارند رژيم را سرنگون ميکنند همه اشان هم ميخواهند بمدد دمکراسي روي کار بيايند. عيبش اينست که حاضر نيستند در اين « دموکراسي» پيروزي با ديگران باشد دموکراسي را براي برنده شدن خودشان ميخواهند وگرنه ضد دموکراتيک عمل ميکنند. بمصداق اينکه مي گويند. « ديگي که براي من نجوشد سر سگ تويش بجوشد.» اين ضرب المثل البته بعداٌ يادم آمد و در مصاحبه نگفتم. عوضش در پايان اين رباعي را خواندم

ميگفت بوقت بحث سقراطم من
وز قدرت بحث خويشتن ماتم من
ديروز کتک زدم يکي را سر بحث
البته نکشتمش دموکراتم من.


اگر ميل ايميل داريد
-----------------------
يکي از دوستان گفت اين اخلاقي که ميگوئي برايت ايميل نزنند از نظر اتيکت درست نيست. (البته گفت. اي تيکت) يعني اتيکت اينترنتي يا ايميلي.
چشم ولي لطفاٌ کوتاه بزنيد. فقط به اين نشاني بزنيد.
hadikhorsandi@aol.com
اتچمنت متچمنت و ضميمه مميمه همراهش نباشد که اين کامپيوتر من خاک بر سر بازش نميکند. چشمش ترسيده.

فعلن.
5 شنبه ي ما هم که جمعه شد يواش يواش. مثل جمعه هامان که ناگهان يکشنبه شد. ياد شعر خودم افتادم. يکشنبه ِي آينده (يعنی همان جمعه) براتان مينويسمش.
شب خوش
-------


   .... تا ...... بعد ....... 2/14/2003 06:42:34 PM


   2.7.2003  
جمعه 11 صبح لندن
-----------------------
راستي دوستان ما در يوتوبوري سوئد يک سي دي موزيک و ترانه و دکلمه در باره ي دکتر مصدق تهيه کرده اند با بودجه ي خودشان و پشتوانه ي عشق.
دوستاني که مايل به خريد سي دي مصدق هستند ميتوانند با اين وب سايت تماس بگيرند و سفارش بدهند.
www.mosaddegh.com

تا 5 شنبه ي آينده خدا را به شما مي سپاريم.... فعلن.
   .... تا ...... بعد ....... 2/7/2003 12:11:04 PM  
سلامسلام
ديروز صبر کردم ببينم تکليف جنگ چه ميشود. شنيدم صدام حسين دو تن از بازرسان سازمان ملل را عازم واشينگتن کرده که معلوم کنند آيا آمريکا سلاح کشتار همگاني در اختيار دارد يا نه؟
ظاهراً به او اطلاع داده اند که آمريکا خودش سلاح اتمي دارد اما به روي خودش نميآورد.
صدام به خبرنگار روزنامه ي اصغرآقا گفت: اگر ثابت شود آمريکاسلاح شيميائي و ميکروبي دارد ، باز هم من به آمريکا حمله نميکنم مگر اينکه انگليس ها رضايت ندهند.

-----------------------------------------------------------------------------


اين چند سطر را من منباب تدريس روزنامه نگاري به روزنامه نويسان غربي نوشته ام.

تدريس ژورناليزم غربي

صدام نموده ست جنايات فراوان
در صفحه ي اول خبرش را بگذاريد

در صفحه ي دوم ز وليعهد بگوئيد
عکس پسر کره خرش را بگذاريد

افشاگري ي صفحه به صفحه بنمائيد
اسناد فساد و ضررش را بگذاريد

هرکس که عليه اش نظري داد بگيريد
يک صفحه ي کامل نظرش را بگذاريد

يک سطر هم از قول من آنگه بنويسيد
« مأمور شما بود ، درش را بگذاريد »
------------------------------------------


سفارشات پذيرفته ميشود
----------------

Janabe aghaie Khorsandie grami, Droodhai garmam ra bepazirid

Lotfan baraie 8 mars (rooze zan) yek sheri begoueed keh dar an sangsasr,
ezdevaje dokhtar bacheh ha dar senne 9 salegi (sogate enghlabeman!!!!), va
balahaii keh mollahaie past sare zanhaye irani miavarand gofteh shavd.

Delam mikhad sheretan az noe e yad e booy e joulian ayad hami bashad ke bar
del benishinad va khofte ha ra bidar bekond. Agar bidar beshavand!!!.
"Kourosh khoro pof nakon mellat khanidand". Ba sepaase faraavan. Va farda az
aane mast.

Ba arezooie behroozie hamishegi.

Maaziar A ///////
maaziar_a@////.com

حافظ ميگويد « ميان گريه ميخندم ....» براي شما هم اين حالت پيش آمده.من اين ايميل را که گرفتم نميدانستم بگريم يا بخندم!
مازيار الف (که من کمي نام و نشانش را پوشاندم) خواسته است که من به مناسبت 8 مارس ( روز جهاني زن ) شعري بگويم که در آن سنگسار، ازدواج دختر بچه هاي 9 ساله و بلاهائي که ملاهاي پست سر زنان ايراني ميآورند گفته شود.
مازيار عزيز خواسته است شعر من ضمناً « از نوع ياد بوي جوليان ( جوي موليان ) آيد همي » باشد که البته منظورش اين است که شعري بگويم که ياد شعر معروف رودکي را زنده کند. اگرچه که از ياد هم نرفته است.
نامه اش را خودتان بخوانيد. تلخ است و خنده دار. شيرين است و اندوهبار.
نميدانم مازيار عزيز چند ساله است و در کجاست. درود بر او و آنهمه صفاي سادگي اش و دل پر دردش.
با ما تماس بگير مازيار جان. خوشم آمد از حرف زدن و شعر سفارش دادنت. خوشم آمد که غم دختر بچه هاي 9 ساله را ميخوري که به عقدتجاوز درميآيند.دمت گرم که به من ايميل ميزني که شعر سنگسار بگويم و ميخواهي آنطور که رودکي با سروده اي اميرنصر ساماني را به بخارا باز گرداند من هم شعري بگويم که خفته ها را بيدار کند.
چشم عزيزم. بگذار اول خودم بيدار شوم.
« کورش خور و پف نکن ملت خوابيدند » مازيار ميگويد. بعد هم اميد ميدهد که« فردا از آن ماست » !
ولي مازيارجان ملت نخوابيده است. يکي اش خودت که برميداري ايميل ميزني و به مني که 41 سال است دارم مينويسم و ميسرايم سوژه ي شعر ميدهي. بي انصاف هيچ فکر کردي من چي بنويسم راجع به سنگسار؟ چه طنزي بنويسم؟ البته من مخلص 8 مارس هم هستم. اتفاقاً پارسال در همين لندن به دعوت سازمان زنان 8 مارس يک برنامه ي خوبي براشان اجرا کردم، اما مازيارجان در شرح جناياتي که اين ها با زنان کردند و با مردان کردند زبان طنز هم قاصر است.
حال اين دوبيتي من جايزه ي تو عزيز به مناسبت سالروز سياهروز 22 بهمن.

آمد و با همه ي پختگي ام خامم کرد
ملت زنده بدم امت اسلامم کرد
بر درختي که خودم کاشتم آويخت مرا
با طنابي که خودم بافتم ، اعدامم کرد
--------------------------------------------


راستي طنز چيست؟ در باره ي سنگسار ميتوان طنز گفت؟
راجع به تعريف طنز، اين را دو سال پيش در يک مصاحبه ي کتبي نوشتم:

« هي در مصاحبه ها از من ميپرسند که طنز چيست يا تعريف طنز چيست؟ - ( اين «هي» نه به اين معني است که صف بسته اند و هي با من مصاحبه ميکنند. اين براي تأکيد بر تکرار اين سؤال < طنز چيست است > وگرنه، نه کسي نوبت گرفته که مصاحبه کند نه من انتظار نشسته ام که بيايند مفت و مجاني با آدم مصاحبه کنند و بعد هم سرش را بزنند و تهش را بزنند و هر وقت خواستند هرچيش را خواستند منتشر کنند. اين خارجي ها با آدم مصاحبه ميکنند پولش را ميدهند هي هم نميگويند طنز را تعريف کن که آدم را رواني کنند.)-

رفتم پيش روانپزشک بالأخره که آقا من تعريف طنز را نميدانم و اين کلي کنفي دارد. گفت نه عزيزم کنفي چرا؟ تو توليد ميکني، خلق ميکني، وظيفه نداري توليد خود را تعريف هم بکني. ببين آقاجان. مرغ، تخم ميگذارد و ميرود. ديگر به او مربوط نيست که تخم مرغ چه موادي دارد و چه خواصي دارد؟ کار مرغ، تخم گذاشتن است. حالا ديگران هستند که در باره ي اين تخم مرغ و فرق خاگينه و نيمرو اظهار نظر ميکنند بدون اينکه يخه ي مرغ را بگيرند که بيا تخم مرغ را تعريف کن. تو هم همينطور.
دکتر روانشناس اينها را که گفت قانع شدم و قدقدکنان مطبش را ترک کردم.

-------------------------------------------------------


طنز را گاهي در متن يک خبر کاملاً جدي ميتوانيد پيدا کنيد.( که خبر را جدي تر ميکند) نه البته در خبرهاي مربوط به ملاحسني امام جمعه ي حقه باز اروميه که با اراجيفي که از پيش آماده کرده حتي موفق ميشود که طنزنويس باقابليتي مثل ابراهيم نبوي را هم بگذارد سر کار!
اين هم باز طنز نيست که:
« محسن رهامي دبير انجمن اسلامي مدرسين دانشگاهها با اشاره به روند به حكومت رسيدن حضرت علي(ع) افزود: بعد از قتل عثمان و ازدحام مردم براي بيعت با حضرت علي(ع)، وقتي مردم هجوم ميآوردند و پذيرفتن حكومت و خلافت را از حضرت علي درخواست ميكردند، ايشان مطلب كوتاهي ميگويند مبني بر اين كه اوضاع نسبت به زمان پيامبر عوض شده، مرا رها و كسي ديگر را براي حكومت و خلافت انتخاب كنيد؛ اگر مرا انتخاب كنيد، بايد بدانيد كه حركت رسول الله را ادامه خواهم داد.
وي در ادامه گفت: اميرالمومنين(ع) به حكومت رغبتي نشان نميدهند چنانچه در خطبه هاي خود اين حكومت را بي ارزش تر از رطوبت عطسه ي بزي معرفي و سعي ميكنند از آن فاصله بگيرند....»

خوب اين طنز نيست.
طنزش اينجوري ميشود که بگوئيم رطوبت عطسه ي بز که جاي خود دارد ، حکومت اگر پشکل بز هم باشد ، امروزه اين حضرات براي اينکه زودتر از ديگران به آن دست بيابند چنان با عبا و عمامه خود را به مرکز توليد پشگل ميچپانند که فقط نعلينشان بيرون ميماند!

اما خبر بعدي طنزش در خودش است و تفسير طنز لازم ندارد. خبر ، با طنزي که در آنست جدي تر ميشود. خبر ساده و کوتاهيست مربوط به دستگيري روزنامه نگاري به نام سيامک طاهري. همسر سيامک طاهري براي خبرنگار « امروز » توضيح ميدهد که مأموران چگونه وارد خانه شدند:

« توضيحات همسر سيامك طاهري درباره نحوه بازداشت وي .......
......مهشيد حمزهپور درباره هويت مراجعهكنندگان به منزل سيامك طاهري اظهار داشت: سه نفر به بهانه اينكه بستهاي براي ما آوردهاند، آمدند؛ من هم روز تولدم بود، فكر كردم براي من باشد...... » !!

تولدت مبارک مهشيد خانم. اميد که هرچه زودتر شوهرت از چنگ اين جنايتکاران آزاد شود.
-------------------------------------------------------------


مرد سياست در روز قيامت
-------------------------------
رنجنامه ي مهندس سحابي، براي رؤساي سه قوه ، دل هر آدم بي دردي را به درد ميآورد (غير از همان سه نفر).
يکنفر خودي را ، مسلمان معتقد ملي- مذهبي را به مرگ خودش راضي ميکنند که در عزيزترين دهه هاي زندگي ، نامه برايشان مينويسد که بابا اعدامم کنيد راحت شوم!
نامه ي اين سياستمدار دوست داشتني و شريف و سليم النفس چنين پايان ميگيرد:

«خواهشم اين است كه اگر مرا فردي مضر به حال كشور و ملت و اسلام و انقلاب ميدانيد، با اعدام من خود و كشور را از شر بنده رها كنيد. بالاخره دنيائي ديگر و حسابرسي ديگري در پيش است .... »

جاي خوشوقتي است که اعتقادات مذهبي مرد بزرگي چون او در عين نااميدي و درد ، دل او را به اين چراغ روشن نگهميدارد که بالأخره روز قيامتي هست و حساب و کتابي در کار خواهد بود. اين نامه اگر در تاريخ بماند بابت ايماني است که اين مرد سياسي به بهشت و جهنم نشان ميدهد و دلش گرم است که در « دنياي ديگر » حساب رؤساي سه قوه را خواهد رسيد.

نميدانم ذهن مهندس سحابي دنياي ديگر را چگونه مجسم ميکند. من از روي پرده هاي مرشدهاي دوره گرد که در کودکي ديده ام چند صحنه از بهشت و يک صحنه از جهنم را اينجا ميآورم.

ببين و تماشا کن. اينجا روز بيست و چهارهزار ساله. اون سرخي خون که مي بيني داغي صحراي محشره. آهاي مسلمون ! بيا جلو گوش بده . ببين عقرب به مار غاشيه چي ميگه.

عقرب – اين کيه داري ميخوريش؟
مار غاشيه – رئيس قوه ي قضائيه ي جمهوري اسلاميه. نميدوني چقدر مهندس سحابي رو اذيت کرده.
عقرب – اِ ؟ اونه ؟ پس بذار منم خدمتش برسم.
مارغاشيه – باشه ولي اون افعي رم صداش کن بياد. قرار بود خبرش کنم. وقت نکردم......
عقرب – چي بهش بگم؟
مارغاشيه – بگو ناهار ، هاشمي شاهرودي داريم. خودش ميدونه.
عقرب - اون از اين چيزها بخوره مسموم ميشه!

آن سوي تر دارند آخوندي را از وسط اره ميکنند. آخوند در آستانه ي اره شدن اعتراض دارد:

آخوند – اينورتر! اينورتر!
مأمورعذاب – چه مرگته؟
آخوند – اره ت وسط نيست. دو سانت بايد بدي اينطرف!
مأمورعذاب – چه فرقي ميکنه؟
آخوند – از نظر شرعي فرق ميکنه.
مأمورعذاب – چرا اين مهندس سحابي رو اينقدر اذيت کردي؟
آخوند – خدا لعنتش کنه هرکي اذيتش کرده.
مأمورعذاب – تو مگه رئيس جمهور نبودي. چکار ميکردي در برابر گروه هاي فشار؟
آخوند – لعنتشون ميکردم!
مأمورعذاب – اينجا خوبه؟
آخوند – نه. هنوز نيم سانتي مونده . ولي ديگه مهم نيست. من اهل تسامح و تساهل.....
مأمورعذاب - حالا نصفت تساهل شد ، نصفت تسامح. دوباره ميچسبونمت بهم ، اره ت ميکنم.

در همان نزديکي يکي دارد گرز آتشين را توي حلق کروبي ميکند.

کروبي – همينه؟
مأمور – نه . اين قبل از دستورشه. بعد رو آتيش ميچرخونيمت کباب شي.
کروبي – آخه واسه ي چي؟
مأمور – واسه ي بلاهائي که سر مهندس سحابي آوردين! خجالت نکشيدين؟ نامه شو روي سايت گويا نخوندين؟
اونکه از خودتون بود. اونکه مسلمون مؤمن و معتقدي بود.
کروبي – د. از خودمون نبود.

در بهشت
زير درختي با ميوه هاي طلا و نقره کنار جوي عسل ، روي تختي از پر قرقاول هاي ماده ي بهشتي مهندس سحابي دمر خوابيده و دوهزار و هفتصد حوري و ملائکه دارند ماساژش ميدهند.

مهندس سحابي – آخ آخ پائين تر. اينجا جاي شکنجه ي اوله. آخ آخ .
ملائکه – انگشت به هرجاي بدنتون بذاريم ، اونجا مثل روز اول جوون ميشه.
مهندس سحابي – قربون دست همه تون. پائين تر ... پائين تر ... پائين تر ...

در اين وقت يک غلمان که از لحاظ زيبائي و طراوت کار هشتهزار غلمان را ميکند از آسمان ميآيد:

غلمان – اين کيه ؟
يکي از حوري ها - مهندس سحابي.
غلمان – چکار کرده؟
حوري – توي جمهوري اسلامي خيلي براي مذهب تلاش کرده.
مهندس سحابي – و براي ايران.
حوري – اونش ديگه به ما مربوط نميشه. بهشت و دوزخ فقط در راستاي وظايف مذهبي کار ميکنه.
مهندس سحابي – من مذهبي ي خالي نبودم. ملي – مذهبي بودم.
حوري – ملي من نميدونم چيه.
مهندس سحابي – ملي طرفدار ملته. به مسائل مربوط به مردم اهميت ميده . به عيد نوروز احترام ميذاره. شب
چهارشنبه سوري از روي آتيش ميپره . ملي – مذهبي به امور ملي و مسائل مذهبي هردو
اهميت ميده.
حوري – يعني چکار ميکنه؟ چهارده معصومو ميبره سيزده بدر؟
مهندس سحابي – چرا مسخره ميکني خواهر ملائکه؟!
حوري – منظور بدي نداشتم. حالا بگم يکخرده برادر غلمان ماساژتون بده؟
مهندس سحابي – نه نه. گناه داره. شما هم خواهر ...
حوري – چيه؟ روسري سرم کنم؟
مهندس سحابي – نه ولي از پشت که ماساژم ميدين يک خرده فکر ميکنم از نظر شرعي چيزه ...... يعني ....
درسته که اينجا بهشته و شما به ما حلالين اما به قول مرحوم بازرگان ... راستي خواهر حوري.
يک چيزي ميخواستم بپرسم.
حوري – بفرمائيد آقاي مهندس.
مهندس سحابي – ميگم شما خبر دارين که رؤساي سه قوه ي مملکتي به سزاي اعمال خودشون بابت بلاهائي
که سر من آوردند ، رسيده اند يا خير؟
حوري – چطور مگه؟

مهندس سحابي – آخه من از زماني که مهندس شدم هميشه آرزو داشتم که بعد از اين دنياي آخرت و اين بهشت و جهنمي که هست ، يک دنياي سوم هم باشه ( به حالت زاپاس ) که اگه در اينجا به شکايت آدم رسيدگي نشد ، اميد آدم به حسابرسي در « قيامت فينال » باشه. حالا راستش ميخواستم بپرسم شما ها هم معاد و آخرت و روز قيامت دارين؟ اگه اينجا ملائک از هم شکايت داشته باشند ، يا يک بنده خدائي از اون دنيا اومده باشه اينجا و حسابش با اونهائي که آزارش دادن تسويه نشده باشه ، يا يک گناهي از آدم سر بزنه ، يک آخرت ديگه هم هست که من بهش اميدوار بشم و به عنوان يک روشنفکر مذهبي براش تبليغ کنم و روي توده هاي بي خبر بهشت و جهنم اثر بذارم؟

حوري - والله چه عرض کنم استاد.
مهندس سحابي – پائين تر ... پائين تر ....
hadisara.com/weblog




   .... تا ...... بعد ....... 2/7/2003 10:13:50 AM


   2.6.2003  
ببخشید. من فردا (جمعه) میا م. امروز نرسیدم
با پوزش
هادی
فعلن.....
   .... تا ...... بعد ....... 2/6/2003 03:09:44 AM