يادداشت هاي(بعضي) روزانه هادی خرسندی
  

   12.24.2002  
سلام
با اجازه تان تا 15 ژانویه میروم مرخصی بدون کامپیوتر. نیاز روانی دارم یک مدت دست بهش نزنم.
شما هم شاید داشته باشید. من که تازگی وقتی با قلم مینویسم دست چپم بی اختیار میرود برای SAVE!

البته در این فاصله اگر وظیفه ایجاب کرد و خبری شد و حرفی بود؛ روی سایت« گویا» ظهور خواهم
کرد. مثلا:ً اگر تلویزیون داران ایرانی لس آنجلس شروع کنند ایرانی های تظاهرکننده را شخصاً دستگیر
کردن و تحویل«اف. بی. آی» دادن. ( برای روشنی بیشتر شما را رجوع میدهم به آنچه از وبلاگ
« دارا فرشیان» روی سایت گویا بود.) http://news.gooya.com/2002/12/21/2112-18.php

توضیحی دارم: از آنجا که بارها خواهش کرده ام برایم ایمیل نفرستند خوشبختانه ایمیل زیادی دریافت نمیکنم
و وقتی هم ایمیلی میرسد میفهمم که موضوع با اهمیتی است و حتماً باید جواب بدهم. از جمله، پاسخی را
که به یک ایمیل دادم، برای دوستان دیگر هم مینویسم. اشاره ی من به آقای علیرضا نوری زاده به این
معنی نیست که من منکر مراتب فرزی و قبراقی ایشان در کار خبرنگاری باشم. من هم مهارت ایشان را
قبول دارم، گیرم او را خبرنگار نمیدانم، خبرکش میدانمش. فرقی هم برایش نمیکند که برای کدام شخص
و گروه و جناحی خبرکشی کند.
یا اگر من از رفتار یک شاعری ایرادی بگیرم ربطی به شعر و شاعریش ندارد. مشابه علیرضا نوری زاده
در عالم ادبیات هم اسماعیل خوئی را داریم. من اگر بگویم ایشان در این لندن به خاطر درگیری عشقی با
یک خانم شاعری، چه به روز یک شاعره ی دیگر آورد، شما تصدیق خواهید کرد که چه آدم بی شرفی
است. دخترک بی پناه را به مرز جنون کشاند.
من معنی کلمات را خوب می فهمم که مینویسم. این آدم که حقارت و رذالت را از حد گذراند ( از حد قبلی
خودش. کس دیگری فکر نمیکنم حریفش باشد.) باز هم هرچه من فکر میکنم، آدم ادیبی است. هرچه هم
به خودم میگویم هادی جان اگر نوری زاده خبرکش است خوئی هم قلمکش است، آدم پستی است ... باز
نمی توانم منکر سواد شعری و ادبی اش شوم. سعی میکنم مسائل را قاطی نکنم.

یا این حزب کمونیست کولیگری، درست است که در حق من بد میکند و حتی بالا بودن کلسترول خون
مرا به رخم میکشد و به من اتهام !! میزند که در لندن با ابراهیم نبوی چلوکباب میخورم (ای بیچاره ها)،
با اینهمه حقارت و رذالتی که در اینها می بینم نمی توانم منکر شوم که منصور حکمت بانی این حزب،
آدم حسابی بود و مُرد و حزب افتاد دست مأموران اندازه گیری کلسترول من!
خوب حالا من این ها را با خیال راحت می نویسم با دو پشتوانه. یکی اینکه قابل نیستم تا هر یک از 3
مورد بالا جوابم را بدهند و افشایم کنند. دیگر اینکه من یک فرق عمده با آنها دارم که زورشان به من
نمیرسد: میدانید چیست؟ برخلاف آنها هیچگونه درآمد مخفی ندارم. زندگی ام از راه « خرسندآپ کمدی »
تأمین میشود. آیا زندگی آنها هم از راه « خرسندآپ کمدی » میگذرد؟ فکر نمیکنم!!

خوب. من رفتم. اگر در این فاصله دلتان برایم تنگ شد بایگانی همین دست راست را باز کنید یا آرشیو
کارهای 18 ماه گذشته ی مرا در سایت گویا http://news.gooya.com/khorsandi.php
ببینید. یا مصاحبه ی چند سال پیش مرا در سایت ایرانیان Iranian.com ملاحظه بفرمائید، یا سوراخ
سنبه های هادی سرا www.hadisara.com را بگردید یا ایمیل بزنید هرچه از دهنتان در میآید به
من بگوئید. hadikhorsandi@aol.com
سال نو میلادی بر شما مبارک باد.
پاینده باد حقیقت!
   .... تا ...... بعد ....... 12/24/2002 12:10:23 AM


   12.23.2002  
جرج بوش، راننده ي کاميون، صدام، پسرک دهاتي
زنگ زدم به سعيدآقا. گفت « اتفاقاً ذکر خيرت را با داداش داشتيم.» چنان محکم گفت که خيال کردم
الان هم او زنگ زده است حالم را بپرسد!
گفت: « ميخواستيم زنگ بزنيم چونکه فکر ميکرديم ماجراي بوش و صدام و اينکه او ميگويد بمب
داري و اين ميگويد ندارم و او ميگويد داري و بهرحال ميخواهد جنگ را شروع کند، شبيه جوک
آن راننده ي کاميون و آن پسرک است..... ميدانيم تو هيچوقت جوک نمينويسي اما فکر کرديم اين
يکي به نوشتنش مي ارزد حتي اگر لفظ غير ادبي تويش باشد.»
**********************************
شايد شنيده باشيد: نره خر راننده ي کاميون پسرک دهاتي را سوار کرد که در جاده دست بلند کرده بود.
گفت ميرسانمت به شرطي که در راه به من « فلان» بدهي. پسرک نه گفت و وحشتزده ميخواست بپرد
پائين. راننده گفت: نه. نترس. کاريت ندارم. فقط قول بده نگوزي. يعني اگر در طول راه گوزيدي شرط
را باخته اي و بعله ...
پسرک بيچاره از ترسش، هم کشيد و قرص نشست. به قول خراساني ها« اژير» و قبراق.
در سکوت ميرفتند و هر از گاهي راننده ي نابکار مي پرسيد : گوزيدي؟ پسرک ميگفت نع!... مثل
اينکه بپرسد بمب اتمي داري؟... نع!... گوزيدي؟ ... نع! گوزيدي ... نع! ...
بالأخره يک جا خوي حيواني و ذات شيطاني راننده ي کاميون غلبه کرد و در کنج خلوتي، زد کنار
و ترمز دستي را کشيد ودست گذاشت روي پاي پسرک: ببين! ديگه گوزيدي!!
******************************
شب خوش. قرار بعدي ما دوشنبه شب که آخرين ديدار ما در سال جاري ميلادي خواهد بود.
   .... تا ...... بعد ....... 12/23/2002 01:10:27 AM


   12.12.2002  
از ايران خبر ميرسد با بلند شدن بوي الرحمان رژيم، ملت عجيب ايران مانده است فکري که حکومت آينده را به خانم هاله از تلويزيون پارس واگذار کند يا ضيا از« ان آي تي وي» يا« جوادعلي» از برنامه ي حزب کمونيست کولي گري.
از سوي ديگر گفته ميشود سازمان امنيت رژيم و مجمع تشخيص مصلحت نظام اين حضرات را تهديد کرده اند که اگر اين روزها برنامه هاي خود را قطع کنند با آنها به شدت برخورد خواهد شد و حتي ممکن است رژيم آنها را ترور کند.
**************************************************************
اختلاف عمده اي که در آستانه ي سقوط رژيم ممکن است باعث از هم پاشيدن نيروهاي متحد شود اين است:
« شمارش معکوس را از چند شروع کنيم؟»
*****************************************************


   .... تا ...... بعد ....... 12/12/2002 05:47:44 PM  
**************************************************
شبي که من کاج شدم!
خوش دارم در روزهاي پاياني سال مسيحي، دوستان من نوشته ي دو سال پيشم را بخوانند:
« شبي که من کاج شدم ». اين در آرشيو هادي سرا است. البته زيرش امضاي هادي 2000 دارد. يادگار زماني که هنوز سايتم به سرقت نرفته بود. اين نشاني اش.
http://www.hadisara.com/articles1/article2.htm
همينجا را هم کليک کنيد شايد صاف زد به خال. من اين نوشته ام را دوست دارم. يادگار شبي است که من کاج شدم. شب به خير.
   .... تا ...... بعد ....... 12/12/2002 05:46:45 PM


   12.9.2002  
کاش علي خواجه شده بود!
پس از مبارزات انتخاباتي داغ حجت الاسلام خاتمي با آيت الله ناطق نوري، وقتي سرانجام حجت الاسلام خاتمي بازي را از ناطق نوري برد، اين دوبيتي در محافل ايراني جائي براي خودش باز کرد:

عرصه را باخت ناطق نوري - خاتمي شد رئيس جمهوري
ليک تحت توجهات ولي -- چه علي خواجه و چه خواجه علي

حالا بعد از شش هفت سال، سراينده ي آن دوبيت احساس ميکند که اگر علي، خواجه شده بود به از اين بود که خواجه، علي شود.
خلاصه که اين خواجه علي بدجوري دو دوزه باز است. احتمالاٌ علي خواجه يک عزت و آبروئي براي خودش حفظ ميکرد و مثل پاندول ساعت دقيقه اي شصت بار چپ و راست نميزد. همو فرمايد:

اگر افراد را ساعت کني فرض --- نباشد هيچکس ميزان تر از من
وگر پاندول بودن افتخار است -- کسي هم نيست آويزان تر از من

*******************************************************************************
نجات ايران از ماهواره ي ضيا و هاله
شهين جانم ميگويد: اين که تو اين تلويزيون هاي لس آنجلس را نگاه نميکني، آنها را از کار نمي اندازي. بايد دقت کني و ببيني که چه ميگويند وچه نقشي دارند هرکدامشان. انکار تو بي اثرشان نميکند! (انکار من چقدر بي خاصيت شده تازگي ها!)
من يک عزيزآقا اينجا داريم گاه و بيگاه، شب و نصف شب، سر راه ميروم خانه آنها کانال ها را نگاه ميکنم. سفارش هم کرده ام هروقت هاله و ضيا دوتائي دارند ايران را نجات ميدهند مرا خبر کند. چند روز پيش عزيزآقا تلفن زد که بيا ضيا را ببين. يک عده را جمع کرده اينجا. گفتم هاله هم هست؟ گفت نه يک خانم ديگر هست. گفتم تا من بيايم تمام ميشود. گفت نه من ميگم واستن! گفتم آمدم!
نيم ساعت بعد عزيزآقا زنگ زد که پس چرا نيامدي؟ گفتم مگر هنوز تمام نشده؟. گفت نه. تازه آمده ! دارم براش چاي درست ميکنم؟!!! گفتم عزيز ما را گرفتي؟ گفت خدا مرا بگيرد اگر شما را گرفته باشم.
معلوم شد آقاي ضيا آتاباي، خودش - نه تصويرش - آمده خانه ي عزيزآقا ويک عده مبارزتر از خودش را هم دعوت کرده که ايران را نجات بدهند. پرسيدم: عزيز جان چرا از همان لس آنجلس نجات نداده اند؟ گفت لابد از اروپا به ايران نزديکتره.
دو روز بعدش زنگ زدم به عزيزآقا راجع به نجات ايران پرسيدم. گفت آن شب که اتفاق بخصوصي نيفتاد اما ضيا که داشت برميگشت به آمريکا توي هواپيما بهش خبر دادند که تلويزيونش قطع شده فعلاً پخش نميکند. پرسيدم حالا چرا توي هواپيما بهش خبر داده اند؟ گفت لابد از ماهواره به هواپيما نزديکتره.

*************************************************************
ساقي به نور جنگ برافروز جام ....... (جام چي؟)
-------------------------------------------------
حافظ ميخواندم، الهام گرفتم. غزل تازه اي حاصلش. فرستادم براي « گويا » و نوشتم براشان که توي وبلاگ با آن فونت و ريخت مجبوري و يکنواخت، سروده ي آدم شهيد ميشود. من کلي خرج اپل و کوارک اکسپرس کرده ام که .... اگرچه اين ها حکم وسمه را دارد و اصل حرف مهم است، اما خدا هم قرآنش را داده به خوشنويس ترين خطاطان عرب. نميدانم چرا jpg نکرده بفرستد براي « گويا » . مال من اينجاست:
http://news.gooya.com/2002/12/07/0712-35.php
-------------------------------------------------------------------------------------------
اثر طبع يک منتظرالحکومه
**************************
مايلم من رهبر ايران شوم --------- مسندي آماده ميخواهد دلم
اشتهاي حکمراني باشدم ----------- سفره اي بگشاده ميخواهد دلم
بهر اغفال خلايق حاضرم --------- خلق صاف و ساده ميخواهد دلم
حاضرم سازش کنم با هرکه هست-- صلح فوق العاده ميخواهد دلم
جفتگيري ي سياسي ميکنم -------- گاه نر، گه ماده ميخواهد دلم
رابط ناشي نميآيد به کار ---------- مرد جا افتاده ميخواهد دلم
از همين بابت خبرکش هاي خوب - مثل نوري زاده ميخواهد دلم
*********************************************************
شب خوش و صبح به خير. هرجا که هستيد و هر ساعتي که هست. 5 شنبه مي بينمتون!

   .... تا ...... بعد ....... 12/9/2002 05:29:01 AM


   12.6.2002  
سلام
ايميل من بکلي قطع شده مشتري قبول نمي کند! انگار وصلش با فصلش قاطي شده و فعلا از کار افتاده. علتش را با اینکه فنی نیستم میدانم. پولش را نداده بودم.
يکي به يکي گفت آن چکي که به من دادي برگشت خورد. گفت حتما پول توي حساب نبوده!
من هر چند وقت به چند وقت يک روز صبح که از خواب بيدار ميشوم هرچه پرداختي و قرار و مدار و تعهد و حواله ي بانکي است قطع مي کنم ببينم چه اتفاقي ميافتد. علتش را هم خودم ميدانم چرا قطع ميکنم با اينکه فني نیستم!!
بعد از چند روز، سر گلايه و تهديد سازمانهاي مختلف شروع مي شود. نامه پشت نامه.( براي تمرين انگليسي خیلی خوب است). بعضي ها لحن ملايم دارند.« اي آقا مستر خرسندي. شما که اهل اين حرفها نبودي. قطع چرا کردي؟ ما که با شما اين حرفها را نداريم. نميخواي پول بدي نده. ولي بفرست با اولين پست بياد هادي جان. مشکلي هست به شخص من تلفن کن.امضا ميس دوشیزه کيسی باربوکسونَ» جون ننت.
گفتم بعضي نامه ها لحن ملايم دارد. تهديدشان ملايم است. مستر خرسندي . خلاصه اگر تا 7 روز ديگر اين پول را ندهي سرت را با مقداري پنبه چنان ميبريم که خودت داوطلبانه پول پنبه ی مصرفي را هم بدهي.

اما توي اين قطع کردن ها و زيرش زدن هايي که ميکنم هميشه يک چندتايي تعهد و پرداختي باطل ميشود که بهيچ جايي بر نميخورد و من اصلا يادم نمي آيد براي چي از حسابم برداشت ميکردند.
ايميل ما هم همينطور شد. از بس تقاضا کرده بودم کسي برايم ايميل نفرستد، آه همه مرا گرفت . حالا خودم هم نميتوانم بفرستم!
های. زیر چاپ. شاپرک خانوم خبر داد که باباجان ایمیل را درستش کردم. چه خوب. راستی من از بعضی دوستان که ایمیل میفرستند نشانی شان را میخواهم برای ارسال روزنامه ی اصغرآقا که به زودی در میآید.
برای جوان ترها و آنهائی که در ایران هستند بگویم که اصغرآقا 23 سال پیش به عنوان اولین نشریه اپوزیسیون در لندن منتشر شد و 318 شماره اش در آمده و از وقتی من وارد عالم هنر شده ام! متوقف مانده که دوباره راه میافتد و این دیرسال ترین و با دوام ترین نشریه مستقل خارج کشور تا حالا چند تن را در ایران به زندان انداخته که شرحش را بعدها خواهم داد.
این را داشتم میگفتم. در جریان این آدرس خواستن ها آنهائی که از ایران تماس گرفته اند گاهی جا میخورند. بهرحال چون ایمیل ها مبدآش معلوم نیست یا اگر میشود فهمید من دنبالش نمیروم، همینجا بگویم که اگر در ایران هستید فعلاٌ آدرس ندهید تا برگردیم و با پست شهری بفرستیم.
-----------------------------------------------------------------

عجب. من راجع به این فیلم « آواز قو» نوشتم. گفتم قضیه بیخ پیدا کرد. حالا دوستان میگویند آقا جان فيلم ( آواز قو ) را رها کن برو فيلم سگ کشي بهرام بيضايي را ببين. رفتم دیدم. يعني فيلم آمد خانه. ديدم. فيلمي است براي خودش. بعضي جاهاش انگار با بي حوصلگي و خلق تنگ رفع و رجوع شده. اما تصوير گويايي از جامعه ي امروز ما ميدهد. حالا يکي از دوستان گفته فيلم باران را ببين. گفتم پيداش کنند.
حالا از دوستانی که آوازقو را دیده اند خواهش میکنم در یکی دوسطر- حدود 20 کلمه- راجع به آن ایمیل بزنند تا دیگران هم بخوانند. با حروف فارسی نه ها. با همین ابی سی دی .....به این نشانی:
hadikhorsandi@aol.com
اين کتاب را هم بگذاريد بگويم. يکنفر گفته کتاب خوبي است. من هنوز نخوانده ام. تازه درآمده(آيا خدا مرده؟) نوشته هوشنگ معين زاده. انتشارات نيما. سوآل خوبي کرده. بدبختي خدا اين است که اگر مرده هم باشد خدا بيامرزي ندارد و بايد بگويم خودش بيامرز. کتاب «آیا خدا مرده» را هرکس خوانده چند خط بنویسد بفرستد لطفاٌ.
حالا که صحبت کتاب شد. اين هفته يک کتابفروشي در آلمان افتتاح شده که خوب است همه بدانيم .(کتاب آيدا) در شهر بخوم. تلفن رايگان براي سفارش کتاب گذاشته 282 32 24 0800 .اما چه فايده . يکی از دوستان گفت کتاب را که رايگان نميدهد.گفت بهتر است تلفن را پولي کند. کتاب را مفت بدهد. اين هم ايميلشwww.aidabook.de
اين هم مغز آگهي اش:« با مديریت اکرم جوادي. کتابدار کتابخانه فارسي آگاه و کارمند سابق نشر نيما .اسن» اميدوارم با خوبي و خوشي اين استعفا و آن گشايش انجام شده باشد. کتابفروشي هرچه باز شود کم است. من در خرسندآپ کمدي هايم خيلي از اين مقوله حرف ميزنم و از غريب افتادن کتاب در غربت. از کتابهايي ميگويم که توي قفسه سوپر مارکت هاي ايراني کنار جنس هاي ديگر حضوري غريبانه دارند. شرح ميدهم دیدار خود را از يک سوپر مارکت ايراني در تبعيد که صاحب سوپر مارکت هم از آنجا که بقال نبوده و خود را بقال نميداند و از آنجايي که خود اهل فرهنگ وکتاب است آورده در قفسه ها کتاب هم چيده است. دمش گرم. اما بعد ميگويم ما ايراني ها از کتابفروشي کتاب نميخريم. کتابفروش هامان دارند ميروند برنج باسماتي بياورند...... و اين سروده را میخوانم با عنوان در سوپرغربت.

در سوپر مارکت به دنبال کتاب
رفتم و گشتم براي انتخاب

مارکت ايراني دور از وطن
یا همان بقالي مشدي حسن

جنس گوناگون فراهم کرده بود
کلي از ايران کتاب آورده بود.

ديدم آنجا لابلاي جنسها
چهره چندين کتاب آشنا:

فال حافظ کرده جا پهلوي قند
آسپرین پهلوي نسل دردمند

ظرف حلوا پهلوي سنگ صبور
لوبیا چشم بلبلی با بوف کور

سرکه شیره پهلوی صلح و مصاف
کاپیتال مارکس پیش پیف باف

شعرنو پیش مربای تمشک
پهلوی آثار آل احمد زرشک ....
ای بابا. فکر میکردم از برش دارم. کاملش را بعد مینویسم. ببخشید.
------------------------------------------------------------------------------------------------

باز اين رفيق شاعر ما جلال سرفراز - توده ای دوست داشتنی - نقد نوشته صداي يکی را درآورده. (حالا من هم یکجور ميگويم، انگار جلال جان هر روز صداي کسی را در مي آورد).
خانم شهلا آقاپور نقاش و شاعر مقيم برلين ميگوید ( اگر ايشان در آن روز (روز نمايشگاه) بطور دقيق به تفسير دکتر اولاف مونسبرگ نويسنده و استاد دانشکده هنر برلين در رشته شناخت تاريخ هنر توجه ميکردند خيلي از مسايل هنري و فلسفي آثار من برا ی ايشان روشن ميشد...)
اي بابا شهلا خانم جان. اگر آدم بخواهد براي یک نقد نمايشگاه، بنشيند پاي صحبت دکتر اولف مونسبرگ و گوش هم بدهد، آنوقت بايد يک روزنامه هم پيدا کنيد که اين نقد توي آن چاپ شود. کيهان لندن با سردبير عقب افتاده اي که بيشتر کارچاق کن است تا روزنامه نگار، همين نقد جلال سرفراز هم از سرش زياد است. ( خواهش میکنم به من ایراد نگیرید که پس چرا به کیهان لندن آگهی میدهم. اولاٌ در این روزنامه یک عده انسان شریف و با فضیلت هم کار میکنند که هیچ سنخیتی با هوشنگ وزیری سردبیر ندارند و ثانیاٌ .... اجازه بفرمائید این ثانیاٌ را بعداٌ خدمتتان عرض کنم.)
------------------------------------------------------------------------------

ای بابا. پرزیدنت خاتمی به دانشجویان کم محلی کرده. گند همه چیز دارد درمِیآید. دوست ما میگوید آدم هایی مثل .................. که آبرویشان را گذاشتند روی خاتمی ... گفتم ................. کی آبرو داشته .....؟ جاخورد دوستمان. ترش کرد. گفت حاضری همینجوری بنویسی؟ گفتم نه. من که ننشسته ام اینجا بیخودی آدم ها را گنده کنم. گفت تو .............. را می شناسی؟ گفتم چهل سال از دور و نزدیک. هیچوقت هم جز ادب یا مدارا با من نکرده. هیچوقت هم در رابطه ای نبوده ایم که هیچ جور اختلافی بین ما بروز کرده باشد. گفت پس چرا اینطوری راجع بهش حرف میزنی؟ این حرف گنده ایست که تو میزنی. گفتم تقصیر خودش است که بی آبروست.
( دم آخر جای اسم را نقطه چین کردم. اینجوری بهتر است. فرقی هم نمیکند!)
شب خوش. یا صبح به خیر. بستگی دارد کجای دنیا باشید و ساعتتان چند باشد. دوشنبه مفصل تر در خدمت خواهم بود. فعلاٌ
   .... تا ...... بعد ....... 12/6/2002 12:55:20 AM


   12.2.2002  
حدس بزن چه کسي براي افطار ميآيد؟
---------
اين مؤذن بهر افطار آمده قبل از اذان
گويد اول ميخورم بعداٌ بگوئيدم بخوان!

گويد اول ميکنم کسب انرژي با خوراک
ورنه هنگام اذان از گشنگي گردم هلاک!

- « ای مؤذن ميکروفن داري به دست ......
- وان بلندگوها ببين بالاي گلدسته که هست
- آمپلي فاير فراهم شد قوي
- از براي بازتاب معنوي
- پس بخوان با اندرون خالي و بعداٌ بخور
- چون اذان خواني چنين با خيک پر؟»

آن مؤذن گفت يا باب الحوائج ديس کو؟
قيمه وآش جو و کوبيده و سوسيس کو؟

دست او شد قاشق و الحق چه زيبا قاشقي
بر پلو شد قاشقي و بر مسما قاشقي
شد وجود او سراپا قاشقي و قاشقي و قاشقي

آن غروب ......
بر بلنداي مناره در فضائي معنوي
وز بلندگوهاي از هرسو قوي
پيشتر از بانگ الله اکبري
.......................... پخش ميشد آرُغي و آرُغي و آرُغي ..
.....................................

   .... تا ...... بعد ....... 12/2/2002 04:26:04 PM  

« آواز قو » ي اصلاح طلبان
پريشب نوشتم يک فيلم خوب ديده م. « آواي قو ». حالا دوستانم اعتراض که تو چرا فيلم فرمايشي رژيم را تآئيد ميکني؟ و مگر نميداني اينجور فيلم ها در راستاي چه اهدافي ساخته ميشود؟ و چه جوري نتيجه گيري ميکنند که اگر گوش به اصلاح طلب ها ندهي عمرت بر فناست و از اين حرف ها......
خلاصه ما را از فيلم شناسي خودمان پشيمان کردند. پر بيراه هم نميگفتند.
خوبيش اين بود که اولش نوشته بودم فرق فيلم خوب و بد را نمي فهمم! اما خلاصه، فيلم تميزي بود.
**************************************************************
شب شعر و شب کمدي در لندن
راستي هفته ي آينده ابراهيم نبوي در لندن استندآپ کمدي دارد که علاقمندان فراموش نمي کنند. تبليغش توي سايت گويا هست. من مي ترسم بيشتر بگويم باز « حزب کمونيست کولي گري» افشاگري کند که با ابراهيم نبوي قيمه پلو خوردي. البته از اين دارو دسته ي پرونده ساز انتظار شرم و حيا هم نميرود که حرفشان را پس بگيرند و پوزش بخواهند.

ضمنآ روز جمعه 13 دسامبر هم قرار است شعرخوانی داشته باشيم در دانشگاه لندن. خانم دکتر شاداب وجدی، خانم ژاله چگيني و دکتر مجيد کوچکي شعر ميخوانند. من هم به یاد « شيون فومني» سروده هائي از او را ميخوانم. اگر در لندن و انگليس هستيد بفرمائيد.

   .... تا ...... بعد ....... 12/2/2002 04:23:11 PM  
چرا اينقدر دزد به من ميزند؟
مثلي است که ميگويد « دزد به دزد ميزنه .....» اما من جز اينکه از خواب شبم بدزدم بزنم به بيگاري روزم، سرقت ديگري عجالتاٌ راه دستم نيست. نميدانم چرا اينقدر دزد به من ميزند!
به فلان هفته نامه ي لندن مطلب نميدادم، از جاي ديگر مي دزديد چاپ ميکرد و لبخند مي زد. شانس آوردم تلويزيون راه ننداخت. يعني پول کافي به او ندادند. سعيد امامي مرد. نزديک بود روزنامه اش هم تعطيل شود. الان هم که در ميآورد، نيمه تعطيل است و خوشبختانه ديگر از من نمي دزدد و گويا مرا به تلويزيون پارس سپرده!

به مدير تلويزيون پارس ميگويم چرا ويدئوي شوي مرا مي دزديد و پخش مي کنيد؟ ميگويد کي؟ کجا؟ من اصلاٌ خبر ندارم. آهاي بيا، برو، بگير، ببند. ديگه تکرار نميشه!
هفته بعد: جناب آقاي شجره، شما که باز .... اي. آي. کي؟ کجا؟ غلط کرده اين پسره از لندن فرستاده. آي
هرچي تو بگي ... ميخواي برم جلوي دوربين توضيح بدم. .... آي به جان عزيزت چند روز با دخترم رفتم لاس وگاس؛ اينها از توي کشوي ميز من برداشته اند .... آي پسر بيا، برو، بگو .... آقاي مهندس مال دزدي توي کشوي شما چکار ميکند ؟

چند سال پيش به مدير موسسه شهرفرنگ پاريس و رئيس انجمن ايران و فرانسه!!! گفتم چرا شب شعر مرا در پاريس بي اجازه و اطلاع ويديو کردي و دادي به بازار؟ گفت چقدر پول ميخواهي؟ گفتم من پول نميخواهم. دستش را کرد توي جيبش پول در بياورد. من دستم توي جيبم بود. بي اختيار آمد بيرون شپلاق خوابيد روي صورتش. اگر پرويز صياد و منوچهر حسين پور جلويم را نگرفته بودند .......... گمان نميکنم باز هم ميزدم. همان يکي هم با اينکه بي اختيار بود، هنوز به من احساس پشيماني ميدهد و بعد از چند سال دستم را هرچه ميشويم هنوز احساس ميکنم پاک نشده!

بدبياري ما زد و يارو خودش را جدي جدي کانديداي رياست جمهوري کرد و هفته نامه ي مسخره تر از او هم در لندن آگهي هايش را چاپ ميکرد و من وحشت برم داشته بود که اگر در مملکت بلبشوي ما شوخي شوخي يک وقت اين بابا رئيس جمهور شود تکليف من براي بازگشت به ايران چه ميشود و آیا دولت ايران از دولت انگليس خواهد خواست که ضارب پرزيدنت حسن عباسي را تحويل آنان دهد؟

دزدی مقاله و ويدئو و شب شعر و خرسندآپ کمدي جاي خود، سايت اينترنتي من «هادي دوهزار» که از سال 98 به پيشباز دوهزار، زحمتش را کشيده بودم و آنهمه مراجع داشت، درست به همان دليل به سرقت رفت و پيش از اينکه من بجنبم براي تمديد سالانه اش، رندان زدند و به نام خودشان کردند تا استفاده اي را که خودم بلد نبودم از تيراز بالايش بکنم، آنها بکنند!

و آخرِين رقم دزدي اينکه ديشب 5 پوند دادم يک سي دي « خرسندآپ کمدي» از يک سوپرمارکت لندن خريدم. 30 پنس هم تخفيفم دادند. هرچه فکر ميکنم من اين سي دي را کي درست کرده ام چيزي يادم نميآيد. هرچه فکر ميکنم مي بينم من محال است با اين کيفيت نازل و صداي نامفهوم سي دي در بياورم.

شما هم لطفاٌ اين مال دزدي را نخريد که از همه چيز گذشته، گندي زده اند که پولتان حرام ميشود. سي دي خودم با کيفيت بالا اول سال مسيحي تقديم ميشود.
همين چيزهاست که اعصاب آدم را خرد ميکند. یک عمر زحمت کشيده ام و محبت مردم را جلب کرده ام که موجب موفقيت روزنامه دار دزد و شهرفرنگ دار دزد و تلويزيون دار دزد و اينترنت کار دزد و سي دي ساز دزد شوم. ( در اين محاسبات، نقل شدن هاي بي اجازه ي سروده هايم را در رسانه هاي مختلف کتبي و شفاهي نياورده ام که مطمئناً بعضي را اصلاً هم خبردار نميشوم. از اين ساته لايت ماته لايت ها هم ندارم.)

حزب محترم « کمونيست کوليگري» که به بالا بودن کلسترول من اشاره ميکند و لابد ميخواهد خوش خبري به جمهوري اسلامي بدهد، کاش اين را هم اعلام کند که اين دزد خوردن ها هم از عوامل توليد کلسترول است و من برخلاف تصور اين حزب محترم مبارز، فقط با خوردن چلوکباب نيست که به اين حال افتاده ام!!
***
خوب دوستان عزيز. ممنونم که مرا تحمل کرديد. حقايقي بود بر سبيل درد دل از سوي آدمی که همواره کوشيده است در رابطه با شما حقيقت را بگويد. تمامي حقيقت را بگويد و چيزي جز حقيقت نگويد.
فعلا تا پنجشنبه

   .... تا ...... بعد ....... 12/2/2002 03:57:49 PM