يادداشت هاي(بعضي) روزانه هادی خرسندی
  

   11.29.2002  
بحرطويل موسيو و ملائک
-------------------------
دوش ديدم که ملائک در ميخانه زدند.
تق و تق.
موسيو در نگشود.
و ملائک در ميخانه زدند.
موسيو گفت ملائک بروند
به هرآنجاي بهشت.
نان بگيرند و کره.
بنشينند لب جوي عسل.
بخورند و بخورند و بخورند.
و مزاحم نشوند
دم ميخانه ی ما.

هي ملائک درميخانه زدند
موسيو در نگشود.
موسيو گفت ملائک همگي خارجي اند.
يک سياپوست نديديم ملائک باشد،
يک ملائک نشنيديم عراقي باشد.
موسيو گفت ملائک همگي باکره اند.
همگي جايزه اند.
همگي جايزه حاج فلان،
که نمازش سرجا،
رمضانش سرجا،
عمره و حج اش سرجاست!
و ملائک بغلش ميخوابند
در شب اول قبر!

موسيو گفت خدا
خانه هائي ز عفاف
باز کردست در اعماق معاد.
و ملائک به صدا ميگفتند:
موسيو ما ز بهشت آمده ايم،
ما ز بهشت،
ما ز بهشت .......
موسيو گفت درک!
موسي تابلوي « تعطيل است »
زد و گفت: به جهنم برويد!
-------------------------------------------------
منم علي علي گويم
---------------------
نايجل دوست انگليسي ما دیش و تشکيلات خريده است براي اينکه مادر
زن ا يراني اش ضيا و هاله و علي جوادي و حجي جون نگاه کند. همسرش
مينا از فعالان مبارزات زنان است.
ديشب نايجل ميگفت راديو تلويزيون هاي لس آنجلس انگار معامله شان با رضا
پهلوي بهم خورده! - چطور مگه؟ - دو سه شب است مي بينم رضا را
گذاشته اند کنار علي علي ميکنند!!

هاهاها! نايجل آقا بامزه شدي! عزيز جان ماه مبارک رمضان است. شب قتل و
ضربت خوردن حضرت است. ضمنا نايجل جان. يک چيزي را ميخواهم
توجه کني و ديگر ما را دست نيندازي. مردم ما ، با اين حکومت مخالفند،
اصول اعتقادی شان را که از دست نداده اند. آنها به جنايات اين رژيم اعتراض
دارند اما اسلامشان را، مذهبشان را که دارند.

همين مادر زن عزيز تو نايجل جان. مگر با آمدن خلخالي و خامنه ای
نمازش را ترک کرده یا ديگر روزه نميگيرد؟ معلوم است که دين و ايمانش
سر جاست. دري به تخته خورده و يک عده روضه خوان به نام اسلام حکومت
به دست گرفته اند.اين دليل نميشود فلان برنامه ساز و فلان رسانه دار و فلان
خواننده خودش را از سنت و سابقه و معنويت مذهبي اش جدا کند. تازه نايجل جان
آمديم و اين رژيم صاحبمرده نيفتاد. خوب، همه ي درآمد نفت دست آنهاست. همه ی
دار و ندار ما در ايران توقيف آنهاست. ما که نميتوانيم به خاطر مخالفت با
اين رژيم از منافع ملي و شخصي خودمان بگذريم پسر جان. پس آن خواننده ی
سینه زن و آن صاحب رسانه ی قمه زن و آن برنامه چرخان نوحه خوان و همه
اهل بيزينس دوجانبه! حق دارند اين حرف هاي مرا تکرار کنند تا به حق و حقوق
خود برسند. همين مادرزن تو مگر آن شب نمِگفت اگر مینا دست از اين کارهايش
بردارد شايد بشود خانه ي باباش را پس گرفت؟ ميداني نايجل، نصف آن خانه هم در حقيقت مال توست؟
نايجل ليوان ويسکي را گذاشت رفت سردستشوئي آشپزخانه دهان شست. بعد از
لحظاتی صدايش بلند شد: مان عالي عالي گويم. با صاتي جالي گويم .....
مينا داد زد: خبه غلط غلوط نخون.
مادرش گفت: خب اونم مثل بقيه تازه مسلمونه مادرجون. مگه نديدی بعضي يهودي ها
و ارمني ها هم توي اين ماه، مسلمون ميشن!
مينا گفت يهودي و ارمني حالا يک دين و ايموني سرشون ميشه. من تعجب ميکنم بعضي ازين مسلمونا
ساعتي چند ميگيرن مسلمون بشن!
-----------------------------------------------------------

اهميت دوبيتي تام اند جري
------------------------------
آقاي مرتضي نگاهي روزنامه نگار در وبلاگ خودش که در سايت پرخواهان «گويا» هم رله شده، اظهار لطفي به من کرده است:
«.... اما همان خطه انگلستان يك قلم زن ديگري هم زندگي مي كند. يك نويسنده و شاعر طنز پرداز. همه ما او را مي شناسيم. هادي خرسندي را مي گويم. هادي البته طنزش محشر است. اما گاه زيادي نيشتر مي زند آن هم به زنداني نه به زندانبان. امروز طنزش را خواندم كه ماجراي آغاجري را كه دوباره دانشجويان را ميدان آورد و جنبشي بزرگي شكل گرفت آخر سر حتي رهبر جمهوري اسلامي را به دخالت مجبور كرد و ايشان حكم كرد كه در حكم اعدام آغاجري تجديد نظر شود، از همان لون ماجراهاي كارتون تام و جري دانسته و آخر سر هم به دانشجويان پرشور دانشگاه ايران و خارج از ايران و نيز به ما ها كه نامه، سرگشاده اي را امضا كرده ايم در مخالفت با زنداني شدن آغاجري به اتهام ابراز عقيده اش و نيز لابد به تمام نهاد هاي حقوق بشري و احزاب سبز و سوسياليست و دولت هاي دموكراتيك غربي و آمريكا و .... كه فريب بازي هاي تام و جري را نخوريم:

ماجراي رهبر و آقاجري
هست مثل کارتون تام اند جري
بچه جان سرگرم اين بازي نشو
با همين تام اند جري راضي نشو»
پايان جمله و عبارت و پاراگراف و فرمايشات آقاي نگاهي.

با آقاي نگاهي من سلام عليک و رفت و آمد و دوستي و خوش و بش مختصري داشته ام و آشنائي اندک من با جنبه هاي گوناگون زندگي اش _ که بي شباهت به تام و جري نيست! _ باعث ميشود که از شخصيت جالب او خوشم بيايد اما خدا شاهد است اگر من به او سفارش کرده باشم که اينطور دوبيت ناقابل مرا تحويل بگيرد و برايش تبليغ کند و ابعاد جهاني به آن بدهد و « نهاد هاي حقوق بشري» و « احزاب سبز » و « سوسياليست» را مخاطب آن بداند و اعلام کند که من با همين دوبيت بي اهميت خواسته ام « دولت هاي دموکراتيک غربي » را از يک طرف و « آمريکا » را از طرف ديگر مورد خطاب و عتاب قرار بدهم.
ايشان تازگي کجا اين « لون» را ديده و في المجلس بکار بسته نميدانم اما من از لون و کالر و رنگ کارتون تام اند جري حرف نزده بودم و اطلاع هم نداشتم که شخص ايشان هم نامه ي سرگشاده امضا کرده است. تازه اگر قرار پروپاگاند هم براي اين دوبيت ميگذاشتيم، مطمئناٌ من از ايشان خواهش ميکردم که شلوغ بازي در نياورد و خواننده را گيج نکند و خودش هم گيج نشود. اينهمه لشکر جمع کردن و پرونده ساختن براي يک دوبيتي، چه در تعريف و چه در تکذيبش، انصاف نيست. تجاوز به وقت خواننده، تجاوز به حق خواننده و اهانت به شعور اوست. که معمولاٌ بيش از مال نويسنده است.

من روي صحبتم در اين دوبيت با داشجويان « پرشور» نيست آقاي نگاهي عزِيز. وقتي ميگويم « بچه جان سرگرم اين بازي مشو ...» خطابم به قلمزناني است که پشت سر دانشجو ها راه مي افتند و شعار ياد ميگيرند و تازه وقتي دانشجو آن شعار را کهنه ميکند، اينها شروع ميکنند قلمفرسائي .... آخ من چرا از خاتمي حمايت کردم ... آخ من چرا دارم خاتمي را ساقط ميکنم!... آخ من چرا نامه سرگشاده امضا کردم؟!...... نويسنده اگر کارش را درست انجام بدهد لازم نيست نامه و طومار امضا کند. نويسنده اگر جنبَش دانشجوئي را به اندازه طفل مکتبي بفهمد، و با همين تام اند جري راضي نشود، روزگارمان به ازين خواهد بود، وگرنه من ازين ابيات دست انداختني زياد دارم!
-----------------------------------------------------------------

آواز قو
پريشب يک فيلم ديدم روي ويدئو. « آواز قو». توي ايران ساخته شده. آفرين. من اغلب فرق فيلم خوب و بد را نمي فهمم. معمولاٌ هم بعد از 5 دقيقه ی اول ميروم توي چرت. اما اين آواز قو چه فيلمي بود. کارگردانش سعيد اسدي.
------------------------------------------------------------------

پايان حرف هاي 5 شنبه. تا روز دوشنبه به قول گويندگان راديو اسرائيل وبي بي سي و باقي گويندگان رسانه هاي فارسي زبان شما را به يزدان پاک و ايزد منان و خداوندگار دانا و پروردگار توانا و آفريدگار يکتا مي سپارم و اميدوارم آخرش يکي از آنان ما را به راه راست هدايت فرمايد.آمين يا رب العالمين.
آخرين خبر: خانم هاله از تلويزيون پارس اعلام کرد که اعليحضرت رضاشاه پهلوي دوم، همانطور که هميشه اعلام کرده بودند تصميم دارند پادشاه اسپانيا شوند.
خانم هاله در حاليکه با دستمال کاغذي اشکش را پاک ميکرد به خبرنگاران گفت: براي جاي ما تاسف ايرانيان در دنياي سراسري اعلام پادشاهي اسپانيا حق همه ی کساني نخواهد رفت.
   .... تا ...... بعد ....... 11/29/2002 03:01:48 AM


   11.25.2002  
سعي کن با بهار برگردي
+++++++++++++++


ميرسند عنقريب سرداران
حقه بازان، کلاهبرداران

عقربان ميروند و ميگيرد
جايشان را حکومت ماران

انحصار وراثت خرسان
ثبت گردد به نام کفتاران

دوش ديدم که در تلويزيون
يکنفر از تبار بيکاران

گفت « ايران در اختيار من است
بندر لنگه تا ارسباران ...

... افتخارات هاي ما هستند
همه افرادها و اقشاران»!!

با ريموت کنترل زدم بر Off
محو شد آن بزرگ سرداران

تلفن زد رفيقي از ايران
که چه داري خبر ز اخباران؟

گفتم اخبار، جان من آنجاست
که تو هستي و باقي ي ياران

خبر آنجاست که غم نان هست
و بخوابند گشنه بسياران

وان جوان که به بستر مرگ است
کليه اش در کف خريداران

خبر آنجاست که گرفتارست
ملتي در اوين جباران

مثل تو شصت و هشت ميليون اند
همه از ديده اشک خون باران

هم به نزد شماست راه نجات
نه ز لنجان رسيده بوجاران*

نه کسانيکه يکشبه شده اند
پادشاهان، وزير درباران!

يا اگر حسن نيتي دارند
مانده تحت الشعاع طراران

گر پزشکي نبود در کلينيک
چه کند بهترين پرستاران؟

وان پزشکي پزشک حاذق شد
که به جان داشت درد بيماران

چه کسي پيشواي آزاديست؟
يکنفر از همان گرفتاران ....

ورنه درد شما چه ميدانيم؟
ما درين ساحلان، سبکباران

گفت ممنون که حالي ام کردي
سعي کن با بهار برگردي!
-------------------------------------------------------------
· * لنجان از توابع اصفهان است. بوجار باد دهنده ي خرمن را گويند. « بوجار لنجان»
· در مثل کنايه از کسي است که هر طرف باد ميآيد، بادش بدهد. به قول دهخدا
· « مثل است براي کسي که هرجا مرکز قدرت و ثروت بيند براي استفاده بدان
· سو رود و در عقيده اي پابرجا نباشد.»
   .... تا ...... بعد ....... 11/25/2002 05:03:45 AM


   11.24.2002  
سلام
ديدم يکي از سروده هاي مرا که خيلي دوستش دارم روي يک سايتي گذاشته اند. حيفم آمد شما را
خبر نکنم که سري به اين سايت « گذرگاه » بزنيد. شعر « بگذر از ني » است. از کتاب « آيه
هاي ايراني » برداشته اند. اين کتاب را من 3 دفعه چاپ کرده ام الان دوباره تمام شده. دمشان
گرم که اين دوستان يک جلد دارند. کلي هم ما را خجالت داده اند.
http://www.gozargah.com/bog13.htm
ضمنا دوستاني که ايميل ميفرستند از محبت همه شان سپاس گذارم اما اگر نفرستند هم دلخور
نميشوم.اگر توضيحي و ايرادي دارند، ايميلشان روي چشم. اما براي تشويق و پشتيباني،
زحمت نکشند. من تا آخر عمرم هم از ذخيره ي اين چهل ساله بخورم، باز کلي براي ورثه
ميماند.چون خودم را مقيد به پاسخ دادن ميدانم بنابراين نفرستيد بهتر به کارم ميرسم. اما هم
نه اينکه دلخور شويد يا قهر کنيدها!
پس اگر هم ميفرستيد لطفاً فقط به اين نشاني بفرستيد نه آدرس هائي که جاهاي ديگر آمده.
چونکه يک کم حسابش از دستم در رفته. از بس ويروس برايم فرستادند. لطفاً عکس و
«اتچمنت» نفرستيد، مگر اينکه قبلاً تلفن کنيد و نوع ويروس را اطلاع دهيد. هاهاها!
با سپاس و پوزش. نشاني hadikhorsandi@aol.com
قرار ما دوشنبه عصر. الان 5 و نيم صبح يکشنبه است. يادم رفته بود بخوابم.
شب به خير. صبح به خير.
   .... تا ...... بعد ....... 11/24/2002 05:45:26 AM


   11.23.2002  
سلام و پوزش
می بخشید. قرارمان دوشنبه بود ولی قرار نبود من «زهره و منوچهر» را بنويسم «بيرن و منيژه».
آن موقع شب، يا آن موقع صبح، حواس نمي ماند. خصوصاً که ياد زهره (کسي که نقش او را بازي ميکند)
افتاده باشي. گفته م راجع بهش بازم حرف ميزنيم. نميدانستم به اين زودي. طرفه نمايشي است اين « زهره و منوچهر ».
   .... تا ...... بعد ....... 11/23/2002 12:51:10 PM  
باز يک دوبيتي، بي خبر آمد. بي ارتباط به هيچ خبر داغي!
اينطور نميشود که من دم به دقيقه يک بيت و دوبيت مزاحم
بشوم. خودم هم از کار و زندگي ميفتم. اگرچه جز اين هم
کار و زندگي ندارم. اما قرار ما باشد بعد ازين 5 شنبه ها و
دوشنبه ها با مطالب تازه. شايد گاهي فقط يک دوبيتي، اما سر
موقع. قّبوله؟ پس به اميد ديدار اينترنتي 5 شنبه ها و دوشنبه ها.

راستي اگر به شهر شما نمايش « بيژن و منيژه » آمد، غافل
نشويد. اين نمايش را هرجا سراغ کرديد بشتابيد و ياد من هم
بکنيد. « بيژن و منيژه » نمايش رمانتيک و جذابي است بر
اساس منظومه ي معروف ايرج ميرزا. من سال هاست که عاشق
بازيگر نقش منيژه هستم.
تهيه کننده ي اين نمايش، دوست ما « جواد دادستان » است. در
پاريس. باز هم در باره اش حرف خواهيم داشت.
پس فعلاً تا دوشنبه ......

اين هم از اين

هاي هاي هاي. دوبيتيه يادم رفت. لابد مهم نبود.اينه:

گفت با خاتمي برادر او --- که تو از بهترين افرادي
کرده رهبر ترا پرزيدنت --- نيست در انتصابش ايرادي
بنده هم منتسب به بيت امام --- هستم و واقعاً چه دامادي
وضع ما اين ميان شبيه هم است --- آنچناني که گفت استادي
بنده منسوبم و شما منصوب --- بنده با سين ام و تو با صادي
   .... تا ...... بعد ....... 11/23/2002 01:17:30 AM


   11.22.2002  
ساعت شش بامداد جمعه. يک دوبيتی مرا از خواب می پراند. خوابالوده دارم آنلاين ميشوم.
خدمت شما. من ميروم آسوده تر بخوابم. روز به خير.

ماجراي رهبر و آقاجري
هست مثل کارتون تام اند جري
بچه جان سرگرم اين بازي نشو
با همين تام اند جري راضي نشو


   .... تا ...... بعد ....... 11/22/2002 06:28:04 AM


   11.20.2002  
سفرنامه ي کوتاه من
قول داده بودم سفرنامه بنويسم. لدالورود اين «حزب کمونيست کولي گري» وقتم را گرفت. قدري پائين تر
ادبياتشان را مي بينيد. دو حکايت هم ترجمه از ايميل است.
اما سفرنامه را به روشني چشم دوستان خواهم نوشت. با تمام کم حوصلگي در درازنويسي.
يکبار چند سال پيش آمدم سفرنامه ي آمدن از ايران و باقي سفرها را شروع کنم. حساب کردم. با
سفرنامه هاي ديگران سنجيدم، ديدم مال من 606 صفحه ميشود! سرضرب جا زدم و با يک بيت، با
خودم صلح کردم. تقديمش ميکنم به شما. با اميد اينکه سفرنامه ي شما هم باشد:

سفر دراز و سفرنامه ام چه کوتاه است ......
کتاب ششصد و شش صفحه نيست.... يک آه است ....!
   .... تا ...... بعد ....... 11/20/2002 02:35:03 PM  
حکايت اول:
در سنترپارک معروف نيويورک، يک سگ وحشي به پسرک حمله ميکند و قصد لت و پار کردن او را دارد.
مردي شاهد است و خود را بر روي سگ مي اندازد و از پسرک کنارش ميکشد و چندان گلوي سگ
ميفشارد که سگ هار ميميرد.
در حال خبرنگار نيويورک تايمز سر ميرسد و مرد را تحسين ميکند
و ميگويد تيتر اول فردا چنين است: « مرد شجاع نيويورکي جان پسري را نجات داد »

مرد ميگويد ولي من نيويورکي نيستم. خبرنگار ميگويد پس تيترميزنيم:
« آمريکائي قهرمان جان پسري را نجات داد»
مرد ميگويد ولي من آمريکائي نيستم، پاکستانيم.

فردا نيويورک تايمز با اين تيتر در ميآيد:
« يک مسلمان متعصب سگي را در سنترپارک خفه کرد!»
« اف بي آي احتمال ميدهد القاعده در اين جنايت دخيل باشد»
***
حکایت دوم
در فلسطين، پيرمردي که ميخواست در زمين خانه اش سيب زميني بکارد، با خستگي
نامه اي به پسر مبارزش که در زندان اسرائيلي ها بود نوشت: پسرم. تو الان بايد اينجا
مي بودي و در شخم زدن زمين به پدر پيرت کمک ميکردي.

از پسرش جواب آمد: پدر مطلقاً به زمين مقابل خانه دست نزن. مبادا آنجا را شخم بزني!
صبر کن من بيايم پدر. دست نگهدار. مي فهمي؟

فرداش از پدر نامه آمد: پسرم. بعد از پيغام تو سربازان اسرائيلي ريختند و با عجله تمام
زمين را شخم زدند و خاکش را زير و رو کردند. انها دست خالي برگشتند ولي حالا من
ميتوانم با خيال راحت سيب زميني بکارم.
   .... تا ...... بعد ....... 11/20/2002 02:09:15 PM  
من و اين حزب صاحبمرده
«آقاى خرسندى، ديگر چى؟!» عنوان نوشته ايست با امضاي «سعيد مدانلو» در سايت فعال حزب کمونيست کارگري ايران - «روزنه» - که لابد در پاسخ مطلب يا مطالبي است که در همين وبلاگ آمده.
آن نوشته را بي کم و کاست لاي « » و توضيحات لازم را لاي ( ) ميآوريم، به اميد روشن شدن برخي زواياي تاريک تاريخ معاصر!!

«آقاى هادي خرسندي قبلا اظهار داشته بود که طاقت درگيري با ما را ندارد»....
(درست ميگويد. من يک سال پيش، پس از اينکه باديگاردهاي قلمي منصور حکمت به جانم افتادند و از زمين و هوا -!- نشريه و اينترنت و راديو، مرا به ناسزا و تهمت بستند، به ويژه در برابر رجاله بازي و قرشمالي هاي علي جوادي شان و آن بانوي نوسوادشان، - آدم هاي مهم «حزب کمونيست کولي گري!»،- اين بيت را نوشتم:
من طاقت درگيري با حزب ندارم / تاب سقط و مغلطه و کذب ندارم
که هنوز هم ندارم. اين ضعف من آقاي مدانلو را سر رحم آورده:)
« فکر کردم اين بار چگونه پاسخى بدهم که ملاحظه طاقت ايشان هم در آن شده باشد ».
(خوب، پس ايشان که «ما» باشد، دارد براي من نقش حزب بازي ميکند که از همين اول توي دلم را خالي کند! که من في الحال طاقت از دست بدهم. شايد هم واقعاٌ انصاف کميته مرکزي شان گل کرده و ميخواهد ملاحظه ي کم طاقتي مرا بکند. اينطوري به عقل جورتر ميآيد چرا که سايت اينترنتي فعال حزب با من درگير شده. ميفرمايد:)

« بسيار خب، قبول. ابراهيم نبوى طنزنويس سياسى است، چنين طنزنويس سياسى سرشناسى هم هست، سابقه بسيار خوبى هم دارد، در ميانِ گشت ثارالله طفلک تنها کسى بوده که مخالفين را دستگيرى و نوازش ميکرده، در وزارت کشور جمهورى اسلامى هم هيچکاره بوده، در حوزه هنرى سازمان تبليغات اسلامى هم بر خلاف بقيه جلوى سانسور را ميگرفته. سابقه زندان هم که دارد. شما از محاسنش گفتيد ما هم به محاسنش افزوديم. ديگر چى؟»
(با همين پر و پاچين ميخواهد برود به چين و ماچين. با اين قلم سحار و بيان فصيح و کلام بليغ که سرچشمه از سلامتي ذاتش ميگيرد، حالا پته مان را هم روي آب ميريزد:)
« کارِتان را ادامه بدهيد آقا. بفرماييد چلوکباب هم با طنزنويس با سابقه و سرشناس مطبوعات آن مملکت (؟) در لندن ميل کنيد. ما که چيزى نگفتيم. تائيديه (؟؟) هم اگر خواستيد بدهيم، به چَشم! کافى است لب بترکانيد!» (؟؟!!)
(حالا چرا ايشان ما را دعوت به چلوکباب ميکند؟ آهان! نه خير! «بنده خدا» دارد کنايه ميزند. اول خيال کردم به فکر آينده ي ماست. نگو دارد گذشته مان را به رخ ميکشد. دارد افشاگري حزبي ميکند که من و ابراهيم نبوي با هم در لندن چلوکباب خورده ايم. لابد بايد اشکنه ميخورديم که پرولتاريائي باشد! خوب دوتا طنزنويس محبوب اشکالي دارد که با هم غذا بخورند؟ حتي چلوکباب؟ اين ديگر هوچي بازي و افشاگري دارد جناب آقاي حزب؟ آيا چلوکباب خوردن، در حزب شما به منزله ي ساخت و پاخت سياسي است؟ چه راحت است در قاموس شما ساخت و پاخت!! راستي همينقدر به آزادي فردي معتقديد؟ براي زندگي بهتر چلوکباب خوردن آدمها را هم «چک» ميکنيد؟ کي با کي چلوکباب خورد؟ محرم بود يا نامحرم؟ .... بايد مرا توي سايت حزبتان لو بدهيد کمونيست هاي کارگري؟ پس چرا يک سيخ کوبيده ي اضافه را از قلم انداختيد؟......)
( حالا چرا حزب ميخواهد «تآئيديه» به من بدهد؟ حالا چطوري من لب « بترکانم»؟ لب «تر» کنم راحت تر نيست؟ آنوقت دبيرخانه ي حزب کمونيست کارگري تائيد ميکند که هادي خرسندي و ابراهيم نبوي در لندن چلوکباب خورده اند؟ بيکار است مگر حزب؟ منظورش اصلاً چيست؟ خوب اگر ما هنوز چلوکباب نخورده باشيم چي؟ ......

جاسوس هاي حزب انگار مرکزيت حزب را دست انداخته اند چونکه اگر نبوي در اين سالها هرگز به لندن آمده باشد، من خبردار نشده ام و بنابراين من و او از لذت يا نعمت چلوکباب خوردن با همديگر محروم بوده ايم و هر دو ضرر کرده ايم، اما ضرر عمده متوجه چلوکبابي هاي برونمرزي است و حزب کمونيست کارگري. چلوکبابي مقداري زيان مادي متحمل شده بابت چلوکبابي که ما نخورده ايم، بي آنکه هيچ ضرر آبرو و حيثيت کرده باشد. اما حزب کمونيست کارگري، اگرچه ضرر مالي نکرده ، در عوض هيچ ضرر ديگر هم نکرده! ..... بگذريم)

آقاي حزب در دنباله ميفرمايد: «لزومى ندارد هر بار که خواستيد افتخارى به سابقه جديد الاکتسابتان بيفزاييد سپرتان را به سپر حزب کمونيست کارگرى ايران بماليد! يک وقت ديديد يکى از اين حزب بى احتياطى کرد پاسختان را طورى داد که طاقت از کف داديد!»
(شاگرد شوفرشان دارد مرا تهديد ميکند. اين بخش، حرف سخنگو يا دبيرکل حزب نبايد باشد اگرچه نثر خودشان است. گمان کنم جلوي چلوکبابي ميخواهند سپرشان را به گلگير من چنان بکوبند که راننده ي اتوبوس ارمنستان بگويد ايولله!)

ميفرمايد: «اصلا چه احتياجى داريد که مسکو را هم به ليست رئيس دانا و وزارت اطلاعات جمهورى اسلامى اضافه کنيد؟ واشنگتن و تل آويو کافى نبود؟! فقط بپاييد يک وقت روى دست دوستانِ آن وَرِ آب نزنيد! دوم اينکه فکر نميکنيد براى وارد شدن کمى دير شده باشد؟ آنهم سرِ پيرى با کلسترولِ بالا. نگاهى به عمارتِ در حالِ ريزش حکومت اسلامى بيندازيد، از در و پنجره و حتى بالکنى هايش دارند ميپرند بيرون.»
(اخلاق حزبي شان را که بدانيم، بدون نياز به مترجم ميشود فهميد ميخواهند مرا وصل کنند به جمهوري اسلامي. با همان چلوکباب هائي که به خوردم ميدهند، ميزان کلسترول من هم دستشان است. حيفشان هم آمده به رخم نکشند! اينها واقفند که با يک چلوکباب ميشود چپه شد، اما من چنين تجربه اي ندارم)

بعد ميفرمايند: « ضمنا، ناراحت اينکه ما «ظاهرا" کمونيست» هستيم نباشيد. يکى نداند فکر ميکند نعوذبالله شما خيلى کمونيست تشريف داريد! يک وقتي «اتهام کمونيست بودن» به اتان مي چسبانند.»
(آخ آخ! چي گفت! پدرم را درآورد اين حزب کمونيست کارگري. من نميخواستم به اين زودي ها، لو بروم. تصميم داشتم به اسم کمونيست، سهم خودم را از دنياي سرمايه داري بگيرم تا بعد! ... تصميم داشتم يکجور ادا اطوار کهنه شده ي گنديده از خودم در بياورم، مثل اشغال دفتر حزب سبز در شهر کلن در اعتراض به سفر خرازي به آلمان! تا نشان بدهم کمونيست ها برگشته اند به بيست سال پيش! .... يک تير و 3 نشان .... مآموريت خوبي بود ...، حيف که با يک پرس چلوکباب لو رفتم!)
به اين ميگويند حزب!!
   .... تا ...... بعد ....... 11/20/2002 04:30:22 AM


   11.8.2002  
مي بخشيد.
خداحافظي کرده بودم ها. صبح زود پرواز دارم، اما چکار کنم نشد. وقتي ميآيد شمر هم جلودارش نيست!
من از اين ديش ها ندارم. دوستان صاحب ديش چندبار بفرما زده اند به محبت. نخواسته ام. اما درخانهء
دوستان گاهي نگاهي ميکنم و از سرم زياد است.
-----
خواب ديدم که هاله شاه شده
روزگار ضيا سياه شده
گريه سر داده است آتاباي
که قبول نيست، اشتباه شده
شوهر هاله ميزند بشکن
مفتخر که وزير راه شده
-----
خواب ديدم که امت مصرف
سيم بشقاب و ديشٍ شان برکف
همه در حالت نگاهيدن
همه مشغول حسرت آهيدن
همه چشم انتظار برنامه
زينهمه عقل کل و علامه
-----
توي تي.وي: الو الو بعله
اسب کانال ما چهار نعله
ديگه ترتيب کار را داده
تا سه شنبه رژيم افتاده
صبح بعدش رئيس اين کانال
ميکنه در وطن نزول اجلال
-----
توي تي.وي: الو. بفرمائيد
از کرج؟ يک ترانه از ناهيد؟
بسيار خوووب. واقعاً عاليست
جاي ما توي مملکت خاليست
رقص خرداديان؟ اونم باشه
ولي فعلاً نميتونه پاشه!
-----
توي برنامه: من حجي جونم
همه تونو چکي به قربونم
از سياست معاف دربستم
وليکن چاکر همه هستم
واقعاً تا جوادعلي هستش
نميام من يکي که رودستش
-----
توي برنامه: من جواد علي ام
کارل مارکس بدون معطلي ام
توي دنياي ظاهراً کمونيست
حزب ما واقعاً که کارگريست
پهلوان مثل رستم و گيوم
نوکر مسکو و تل آويوم
-----
توي تي.وي: الو منم هاله
برميگرديم همين سه چار ساله
من ميشم پادشاه مشروطه
به رضا پهلوي چه مربوطه؟
مال ما بوده دورهء سختش
اون بچسبه به تاجش و تختش؟
-----
خواب ديدم که خواب مي بينم
حال ايران خراب مي بينم
يک طرف شيخ بدنهاد لئيم
يک طرف هم مخالفان رژيم!!
   .... تا ...... بعد ....... 11/8/2002 02:48:45 AM


   11.7.2002  
ميروم به تور سوئد با اجازه تان. تا 22 نوامبر نيستم. برميگردم با سفرنامه ي هلند که هفته ي پيش بودم و چه صفائي بود در ايرانيان ناي مخن و آمستردام و دن هاگ (لاهه) وبرميگردم با سفرنامه ي سوئد که هربار که رفته ام دنياي ايرانيانش را پربار يافته ام.
ايميل ها را تا 25 نوامبر نگاه نتوانم کرد. حتي المقدور نفرستيد. خصوصاً اگر جواب ميخواهيد.
با آرزوهاي خوب براي همه تان. من از هواپيماسواري ميترسم و هربار که ميخواهم پرواز کنم، وصيتي حرف ميزنم. خوش باشيد و يادتان باشد: ما تنها نيستيم. به قول دوستم فرشيد: «با مائي»
باي باي
   .... تا ...... بعد ....... 11/7/2002 11:33:25 AM


   11.5.2002  
تعطيل نشريه فقاهي گل آقا

نشريه فقاهي گل آقا تعطيل شد. در خبر بود که کيومرث صابري مدير گل آقا (و خود گل آقا!) گفت « داوطلبانه » نشريه را تعطيل کرده. اين حرف را هم داوطلبانه بايد زده باشد.
صاحب گل آقا از جمله ي مکتبي هائيست است که صورت نظام را با سيلي - به روي خودشان - سرخ نگهميدارند.
خبرنگار اعزامي ما مصاحبه ي کوتاهي با مدير نشريه فقاهي تعطيل شده، انجام داده است.

_ چرا داوطلبانه گل آقا را تعطيل کرديد؟
_بسم الله القاصم الجبارين. با درود به رهبر کبير قبلي و رهبر کبير فعلي، در نظام اسلام ناب محمدي همه ي نشريات داوطلبانه تعطيل ميشود.
_ يعني هيچ مشکلي با نظام نداشتيد؟
_ خير ما که به سياست کاري نداشتيم و براي امت عوام خودمان يک فکاهيات مکتبي مينوشتيم اما اين ابراهيم نبوي هم که در مطبوعات، طنز مينويسد و طنزسياسي مينويسد، هيچوقت هيچ مشکلي نداشته. دستگيرش هم که کردند داوطلبانه بود. به همين دليل هم ما - برخلاف ساير نشريات - يک کلام راجع به زنداني شدن چنين طنزنويس سرشناسي، در گل آقا اشاره نکرديم.
_ يعني نبوي خوش خواسته بود دستگير شود؟
_ به. اين که چيزي نيست. در جريان قتل هاي زنجيره اي که يک عده خواستند نظام را بدنام کنند، بعداً معلوم شد قتل و شکنجه ي آنان داوطلبانه بوده. يعني خودشان خواسته بودند. مثل تعطيل گل آقا.
_ سعيدي سيرجاني چي؟
_او هم داوطلبانه دستگير شد و دستي دستي خودش را به کشتن داد.
_ در اين مورد چون حضرتعالي دست اندر کار بوده ايد ممکن توضيح بيشتري بدهيد؟
_ اي آقا، هنوز فراموش نکرده ايد؟ آقاي سيرجاني داوطلبانه خواست که مقام معظم رهبري، نامه تهديدآميز و شديدالحني براي او بنويسند.
_ همان نامه اي که شما در وزارت اطلاعات به او داديد؟
_ بله. ايشان هم نامه را از من گرفت و خواند و داوطلبانه ناراحت شد و باعث شد آن نامه ي شوکراني را بنويسد و گور خودش را بکند.
_ گويا شما هم از لحن زشت رهبر ناراحت شده بوديد. آقاي سيرجاني در نامه اش به شرمندگي ي قاصد هم اشاره کرده بود.
_ خير. بيخود اشاره کرده. شرمندگي نداشت. بنده درجا به ايشان گفتم که مآمورم و معذور. مگر سرهنگ نصيري که نامه ي شاه را به مصدق رساند، احساس شرمندگي ميکرد؟ تازه سرهنگ نصيري اگر شرم و حيا سرش شده باشد مال اين است که دين و ايمان درستي نداشته. فلذا من به عنوان يک مسلمان معتقد شيعه جز در رابطه با خداي خودم و ائمه ي اطهار و مقام معظم رهبري، شرم و حيا سرم نميشود.
ُ_ شما به عنوان مشاور مخصوص و نامه رسان مقام معظم رهبري، در اين روزها که گند ولايت فقيه درآمده و رهبر معظم روز به روز بي اعتبارتر ميشود، چه برنامه اي براي آينده داريد؟
_ انگار حواستان هست که چرا داريم دست و پامان را جمع ميکنيم. ..... البته داوطلبانه ها ... داوطلبانه ...

فعلآً
خرسندآپ کمدي در سوئد

مالمو جمعه 8 نوامبر خانه ايران و سوئد 735 79 - 040

يوتوبوري شنبه 9 نوامبر فرهنگسراي انديشه 9897 13- 031

استکهلم يکشنبه 10 نوامبر . هوسبي تراس جمعه 15 نوامبر آ.ب.اف. مرکزي
اپسالا شنبه 16 نوامبر.
شبکه زنان تلفن 1070 646 08 - 8620 402 070


   .... تا ...... بعد ....... 11/5/2002 03:27:38 PM