يادداشت هاي(بعضي) روزانه هادی خرسندی
  

   10.31.2002  
مصاحبه ي خانم هاله با ضيا آتاباي
------------------------------------------
هاله- امشب در برنامه ي من جناب آقاي ضيا آتاباي مدير تلويزيون «ال.عال.تي.وي» مصاحبه اي داريم با آقاي ضياآتاباي. آقاي آتاباي پيش از اينکه شما خودتونو معرفي کردين متشکرم.

ضيا- ببينيد خانم. من به اندازه ي کافي به اين رژيم مهلت دادم. ديگه نميتونم صبر کنم. من تا حالا به هيچ رژيمي اينقدر مهلت نداده بودم.

هاله- بله بله. در برنامه ي من هميشه براي سقوط دادن رجيم مذاکره شده چونکه اينجوري توجه دنياي بيرون به جنايت ملاهايي که باعث کشته شدن، شدن جلب سازمان ملل ميشه.

ضيا- يک بار ديگه مجبورم به همه اعلام کنم. تلويزيون داشتن بخاطر يک ملت بدبخت براي من افتخاري نيست. مي بندم ها. قطع ميکنم ها. هاي جمهوري اسلامي، ببين چي ميگم.

هاله- ولش کن ضياجون باهاشون حرف نزن. اينا آدم نيستن. ما بايد به دمکراسي نشون بديم که آزادي هرچ و مرچ با اراده ملي مذهبي فاصله ي اجتماعي مختلفي در نظر ميگيره.

ضيا- به شاهزاده رضا بگين بياد جلو خانم. بياد جلو.انداختن رژيم کار ده دقيقه است. آي رژيم کاري نکن بندازمت.

هاله- هنوز ده دقيقه نشده.

ضيا- چرا به شاهزاده رضا پهلوي نميگين بياد جلو؟

هاله- تلفن ايشون هميشه اشغاله. چونکه خيلي ها به ايشون زنگ ميزنن که بره ايرانو نجات بده چونکه دخالت در سرنوشتي که بايد بهتر باشه از طرف روشنفکراني که خائن بودن، بدتر شده و نتيجه اي نداره غير از اينکه تمام مردم ما با هم بدون اتحاد کاري از پيش فک نميکنم بره.

ضيا- آقايون ببينين چي ميگم. من ميبندمش ولي شما پشيمون ميشين.اگه از آمريکا کمک بگيرم شما فاتحه تون خونده است. منم دلم واسه قبر بابام تنگ شده.

هاله- بله بله. منم دلم واسه مدرسه مون تنگ شده. چه کلاس اولي داشت. من هرسال ميرفتم. .يک معلم هم داشتيم. حيف شد انقلاب شد.

ضيا- من نخواهم گذاشت. آقايون شما بايد از روي جنازه ي من رد بشين......

هاله- ولي من اجازه نميدم کسي جنازه ي شمارو لقد بندازه.

ضيا- مهم نيست خانم، مهم نيست. بذاريد لگد کنند.

هاله- نميذارم. دمکراسي اين نيست که جنازه لقد بندازيم. اي آقايوناي روشنفکري ببينيد کورش کبير چکار کرد وقتي براي نژاد آريايي تمام فلسطيني هاي خائنو ريخت توي بحر خلیج .

ضيا- شما آقايون فقط از روي جنازه ي من ميتونين رد شين. اونم کارتيش ميکنم که نتونين.

هاله- منم ديگه از آقاي شجره طلاق ميگيرم چونکه در راه مبارزه براي آزادي وطنش هيچکس نبايد زن هيچکس باشه. بلکه زن و مرد مساوي هستند. فقط بچه ها کوچيکترن.

ضيا- نگاه کن. گوش بده ببين چي ميگم.

هاله- بله بله قربان گوشم با شماس.

ضيا- شمارو نميگم. رژيمو ميگم.

هاله- کدوم رجيم؟ ما الآن در ايران رجيم نداريم. البته يه دونه داريم که اونم تا آخر برج ميره. آخوندا که برن مردم ميتونن راحت رژيمو سقوط بدن و بي حجاب بشن و برگردن ايران.

ضيا- آقاي خامنه اي با توئم.منو بکش. تيکه تيکه کن. اونوقت ببين چه جوري هر تيکه ام مياد جلوي دوربين کلوزآپ ميشه باهات حرف ميزنه. من بهتون گفتم. فردا يکنفرو ميفرستم رژيمو تحويلش بدين و برين. با شما هستم آقاي خامنه اي. خاموش نکن تلويزيونتو. بيا جلو گوش بده.

هاله- بله بله. نبايد بذاريم تبليغات دشمنان، سلطنت مارو از کار بندازه. به نظر من شاه نبايد ميرفت. بايد ميموند و به سلطنت خودش ادامه ميداد تا آخوندا نتونن بيان. شهبانو هم همينطور.

ضيا- تلويزيون من شرکتش آمريکائيه. مثل جنرال موتورز. بنابراين اگر دولت آمريکا پول بده که رژيمو بندازيم ما با بهره اش بهش بدهکار ميشيم. الآن دارم طي ميکنم که بعد بمن نگين چرا وزير دارائيت پول به آمريکا ميده و چرا نخست وزير خودتو مرتب ميفرستي به کاخ سفيد؟

هاله- شما هم ميخاين شاه بشين؟

ضيا- خير خانم.من فقط رئيس تلويزيون ميشم. البته اداره ي مملکت هم جزو وظائف رئيس تلويزيون خواهد بود.

هاله- آقاي آتاباي، انشاالله شما قصد تعطيلات کردن تلويزيون و ناقص گذاشتن مبارزات مردم ايران براي حصول به محصول دموکراتي مردم ايران نيستيد. چونکه من شنيدم ميخواين خدافظي کنين برين. اسم شمارو گذاشتن ضيا آتا باي باي!
ضيا- تا ملت ايران هست تلويزيون من هست. ملت ايران هم که نباشه من بعنوان يک آمريکائي و مدير يک شرکت آمريکائي ميتونم براي سقوط رژيم يک کشور ديگه برنامه پخش کنم.
هاله- بله قربان. .ييامي براي هموطنان ندارين؟

ضيا- چرا. ميخوام يک شکم براشون گريه کنم، ولي دستمال کاغذي نياوردم.

هاله- بفرمائين. اي خانوم، اي آقا، دستمال من حريره .....

ضيا- وقتي من شاه بشم، شوهر تو وزيره ....

هاله- جانم ز دستش آتيش گرفته ....

ضيا- قولشو از من، پيش پيش گرفته ...
   .... تا ...... بعد ....... 10/31/2002 12:56:19 PM


   10.28.2002  
گاز مرموز و بيهوش کننده و احياناً کشنده اي که حدود 200 تماشاچي تآتر مسکو را به خواب مرگ فرو برد چندان اهميت تروريستي و سياسي دارد که آقاي پوتين حاضر نيست فرمول آن را بروز بدهد و نوع آن را اعلام کند. پزشکان مربوطه هم تا ندانند چه گازي بوده و چه ساختي داشته، پادگازش را نتوانند بکار بست.
گازي مخرب و خطرناک است اين. آيا جاي آن نيست که آقاي بوش به روسيه حمله کند و طومار حکومت پوتين حسين را درهم بپيچد؟ آيا خون اين از خون آن رنگين تر است؟
اگر اين يک سلاح شيميايی غير قانوني نيست، چرا آقاي پوتين جرات ندارد نامش را بگويد؟
حداقل نبايد آقاي پوتين را مجبور کرد که ظرف 24 ساعت، مشخصات گاز بیهوشي را در اختيار بازرسان باهوش سازمان ملل بگذارد؟
***
چکمه و پوتين همواره نماد ديکتاتوري نظامي بوده است. بعد از انقلاب اسلامي در کشور ما، معلوم شد وقتي قرار است قيام پابرهنه ها سرکوب شود، نوع پاي پوش چندان تفاوتي ندارد!
(ظاهراً ساعتنمای اتوماتیک مال من کار نمیکند. عیبی ندارد، عوضش دوستم نقطه گذاری را یادم داد. ساعت هم الآن 10 دقیقه به یک در لندن - دوشنبه 28اکتبر)
   .... تا ...... بعد ....... 10/28/2002 12:57:48 PM


   10.27.2002  
جماعت! اين وبلاگ هنوز رسماً راه نيفتاده و از 20 نوامبر رسمی ميشود. پس همينطور غير رسمی در باره ی تآتر مسکو بگويم که اگر تروريست های بيرحم لامروت مردم را ميکشتند، اينطور جمعی و فله ای نميکشتند که دولت آقای پوتين کشت.
تازه آن موقع بازماندگان ميتوانست دلشان خوش باشد و حتی پز بدهند که عزيزشان به دست تروريست های انتحاری کشته شده. حالا بگويند دولت آقای پوتين ما را عزادار عزيزمان کرد؟
اين البته شايد افتخارش بيشتر باشد.
بگذاريد اين وبلاگ من راه بيفتد. حساب همه شان را ميرسيم. فعلن که هنوز نقطه گذاری ياد نگرفته ام. علامت سوال را ته جمله ميگذارم ميرود سر پاراگراف. سر جمله ميگذارم ميرود لای پرانتز.
اين عکس و تفصيلات تمام قد هم سليقه يا سفارش من نيست که به همت دوست به زودی برش ميداريم. شايد هم شما بهش عادت کرديد!! هان؟!!
ايميل نزنيد لطفن. مطمئن نباشيد به دستم ميرسد. تازه من الان امکان جواب دادن ندارم.
شاد باشيد. حال کنيد. دمتان گرم و تن تان نرم.
مخلص هادی
   .... تا ...... بعد ....... 10/27/2002 10:17:47 AM


   10.24.2002  
خيمه شب بازی حمله ی بوش به عراق را بگذاريد .......
تکپرانی تيرانداز واشنگتنی را رها کنيد ........
خانم ها، آقايان!
اينک يک نمايش واقعی
در تآتر مسکو
با 540 بازيگر و 6 ميليارد تماشاچی

تروريسم برای همه
از توليد به مصرف

چه جانانه ميخواند در کوچه باغ های مسکو اولين گروگانی که چچن ها آزادش کرده بودند:
چه خوش است حال مرغی که قفس نديده باشد
و چه خوشتر آن که مرغی ز قفس پريده باشد
   .... تا ...... بعد ....... 10/24/2002 03:41:42 AM


   10.23.2002  
سلامی چو بوی خوش آشنايی
بر آن مردم ديده ی روشنايی
و اين « روشنايی» اينجا چه شيرين می نشيند که ارتباط ما اينک با « نور» است. پس چشم ما روشن و چشم شما.
آغاز ميکنم اين « سراپرده » را به نام دوست که حافظ گفت
« دل سراپرده ی محبت دوست » و افزود
« ديده آيينه دار طلعت اوست»
و تقديم ميکنم اين آغاز را به دوست که من اين سراپرده از محبت او دارم. دوستي که هرچند گمنامي را برگزيده و نامش را جايي نميگذارد، اما در تاريخچه ي اينترنت ايراني و سايت و وبلاگ فارسي، نامش بالاتر از همه خواهد ماند. نه از اين جهت که پيش از همه آمد و موفق تر از همه بود. بلکه به خاطر آنکه هدف اش را به وسيله نفروخت و ادب و مروت ابزار اصلي کارش بود و هست و باد.

تازه کارم و کارآموز. دستگرمي را از آنچه در آستين آرشيو دارم، پيشکشي آرم صاحبدلان را.

حکايتي عبرت آموز - براي مصارف مختلف
برميگشتند از شهر، مش رجب و مش تقي. هرچه پول داشتند خريد کرده بودند. توي راه با هم آشنا شده بودند و هريک به روستاي خود ميرفت. بار سنگين را به گفتگو سبک کرده بودند. چيزي به دوراهي نمانده بود.
مش رجب اختلاط کنان - شوخي جدي - گفت:« راستي من و تو روي هم چند تا تخم در شلوار داريم؟» مش تقي حيرت زده . خنده کنان- ساده گفت:« معلوم است. چهارتا»
گفت « شرط مي بندي؟» گفت « شرط ندارد. واضح است.» گفت « شرط ببنديم.»
گفت: « حوصله داري ها. ببنديم» گفت: « سر همه ي خريدمان». گفت« تو يا ديوانه اي يا پول مفت گيرت آمده! »
گفت« بستيم؟» هدفمند گفت. گفت« بستيم.» با بي ميلي گفت.
مش رجب رندانه ، پيروزمندانه، قهقهه سر داد« رد کنان بياد هرچي داري بينوا. گفتي من و تو روي هم چهارتا داريم. سه و دو چند ميشه؟»
کشيد پايين وفاتحانه گرفت توي دست و نشان داد. سه تخم داشت!
چشمان مش تقي گرد شد! حيرت کرد. نگاه به همه ي آنچه خريده بود کرد. نگاهي به خريد هاي مش رجب انداخت. باورش نميشد. شرط بسته بودند. آه کشيد. مش رجب سه تخم در مشت گرفته بود. از فرط شادي ميفشرد. ميفشرد و تکان ميداد. گويي به مش تقي حواله شان ميدهد.
مش تقي سکوت را شکست. با شادي فرياد زد« هميشه برنده اي؟ هان؟ رد کن بياد» کشيد پايين نشان داد. يک تخم بيشتر نداشت.
   .... تا ...... بعد ....... 10/23/2002 10:56:42 AM


   10.19.2002  
بزودي روزنوشت‌هاي هادي خرسندي را در اين بلاگ خواهيد خواند

دل سراپرده ی محبت دوست
ديده آيينه دار طلعت اوست

ممنون عزيزم
   .... تا ...... بعد ....... 10/19/2002 12:32:48 PM