ببخشيد. ما اسباب کشي کرديم به اصغرآقا دات کام www.AsgharAgha.com اينجا به ما فيلتر ميذاشتن! ) !) ...
  

   Saturday, May 14  
اطلاعيه انتخاباتي
نه من ديگر به اکبر ميدهم رأي
نه بر کانديد رهبر ميدهم رأي
نه بر سردار و نه غير نظامي
نه بر اصحاب منبر ميدهم رأي
وگر شرکت کنم در انتخابات
به شخص خود،به اين خر ميدهم رأِِِِِِي
   .... تا ...... بعد ....... 5/14/2005 02:36:00 PM


   Thursday, May 12  
اسباب کشي هادي سرا
بزرگداشت مصدق
پوزش از آقاي حسين باقرزاده
تاريخ اختراع چرخ خياطي
گوشت خر با ذبح اسلامي و مطالب ديگر
به زودي هادي سرا منتقل ميشود به محل جديد با نام جديد : اصغرآقا داتکام.
اين سايت را در ايران بدجوري فيلتر کرده اند. (ميترسند مطالب ما رژيمشان را ساقط کند.)
حالا ميرويم به نشاني جديد تا آنها را دوباره به زحمت بيندازيم
سایت اصغرآقا اما چرا دیر؟
در سال 1998 که سایت راه انداختم نامش را هادی دوهزار گذاشتم چرا که « اصغرآقا داتکام » را دیگری گرفته بود! ( لابد برای اینکه به قیمت خوبی به من بفروشد )
هادی دوهزار کارش خوب گرفته بود که من حواسم نبود به موقع مالکیتش را تمدید کنم. یک مؤسسۀ فرصتباز سرضرب به اسم خودش کرد!
ما شدیم هادی سرا داتکام تا اینکه چندی پیش دوست بزرگوار و پاک نهادی خبر داد اصغرآقا داتکام آزاد شده و میتواند برای ما بگیردش. (ظاهراً آن بابائی که ثبتش کرده بود از معامله ناامید شده بود!)
چنین شد که سرانجام نشریۀ 27سالۀ ما توانست سایتی به نام خودش داشته باشد. ..
پس ديدار بعدي ما اواسط هفته آينده در اصغرآقا داتکام با چند عکس استثنائي که پيشتر قول داده بودم.
بزرگداشت دکتر مصدق
حسن ختام اين سايت، خبر برگذاري مراسم بزرگداشت مصدق است در شهر کلن آلمان.
اينجا لينک ميدهم به سايت مصدق اما چون پوستري که درست کرده اند خوانا نيست و ذره بين و ميکروسکپ ميخواهد، خودم اينجا رونويس ميکنم. اطلاعات بيشتر و ريزتر روي سايت!
ساعت 19 شنبه 31 ارديبهشت 84 - 21 مه 2005
با حضور و شرکت شاعران نامدار
و اجراي رقص اصيل ايراني و موسيقي.
تئآتر مصدق به کارگرداني رضا علامه زاده
و موزيک متن اسفنديار منفرد زاده ...
سايت مصدق داتکام البته ديدني و شنيدني (صداي مصدق) زياد دارد.

پوزش از آقاي حسين باقرزاده
دوست عزيزي که از سفر برگشته مرا شماتت کرد که آن چه نقدي بوده که تو درباره آقاي حسين باقرزاده نوشته بودي؟
گفتم آن چه حرفي بوده که ايشان راجع به طرفداران دکتر مصدق زده؟
گفت تو که اينهمه سال شاهد بوده اي که باقرزاده با سلامت و شرافت زندگي کرده. آن چه لحني بود نوشتي؟
گفتم بفرما. ببين آقاي داريوش همايون در آستانه برگذاري يادبود مصدق در کيهان لندن چي نوشته:
« .... به واسطه و زير تآثير فولکلور مذهبي و چيرگي پديده کربلا بر ذهن ايراني، حتي در ناباوران، سياست بينواي ما براي زنده ماندن به مردگان وابسته است. تنها حزب اللهي و آخوند نيست که بي شهيد امرش نميگذرد؛ سياستگر مترقي و پيشتاز توده ها نيز اولويتي بالاتر از دست و پا کردن عاشورا و کربلائي براي خود نمي شناسد.... »
گفتم آنچه را آقاي باقرزاده شريف و طرفدار نهضت ملي و علاقمند به مصدق به صراحت نوشته بود ( که 28مرداد شده عاشورا و کربلاي مصدقي ها)، الان آقاي داريوش همايون دارد با ظرافت تکرار ميکند و با اين تکرار، مقاله آقاي باقرزاده هم در ذهن خواننده تداعي ميشود. خصوصاً که کيهان لندن تصادفاً !! آن مقاله آقاي باقرزاده را از روي اينترنت برداشت و بي اجازه نقلش کرد و آقاي باقرزاده هم هيچ اعتراضي نکرد!
دوست مشترک من و آقاي باقرزاده قانع شد ولي به روي خودش نياورد! گفت تو با بدلحني نوشته بودي. گفتم پس ببخشيد اگر لحنم چنان بد بوده که بعد از چند ماه دارد ترا ناراحت ميکند. شماره تلفن آقاي باقرزاده را بده به من.
الان 5شنبه شب زنگ زدم به آقاي باقرزاده گلايه کردم از آنچه نوشته بود. چند خط نوشته آقاي داريوش همايون را برايش خواندم. گفت آقاي همايون درسش را بلد ات و نيازي ندارد از روي دست من بنويسد.
عقلم نرسيد بگويم که من از بيگانگان هرگز ننالم ...
خيلي اُفت دارد آدم چيزي بنويسد و بعد بابتش پوزشخواهي کند اما از آن بدتر اينکه وقتي ميفهمد در مورد کسي تند رفته، کوتاه نيايد و اظهار پشيماني نکند.
من در اين سالها از دور و نزديک شاهد رفتار معقول و اخلاق پسنديده آقاي حسين باقرزاده بوده ام اما بابت آن مقاله (خصوصاً بيموقع بودنش) ايشان را نميبخشم. ناجوري لحن من هم شايد سرچشمه گرفته بود از حضور شاعر پشتک زن و رنگ عوض کني مثل اسماعيل خوئي در کنار ايشان. شاعر سست عنصر که در اين سالها بسترهاي سياسي مختلف را امتحان کرده، حالا پامنبري آقاي باقرزاده را ميکند. آن روز شايد فکر ميکردم اين يک بز گر گله را گر ميکند و باقرزاده را ميبرد تحويل رضا پهلوي ميدهد. اما حالا باور دارم که آقاي باقرزاده فريب دلال سياسي را نميخورد.
هيچي ديگه. با همه افتي که داشت، بابت آن نحوه برخورد، تلفني از دل ايشان درآوردم. يعني سعي کردم دربياورم. اما طبق قانون مطبوعات که لابد شامل اينترنت هم ميشود عذرخواهي بايد در همان صفحه با همان حروف باشد. تلفن به خانه طرف قبول نيست.
***
دوبيتي باباطاهري
ديشب باباطاهر آمد به خوابم. صبح ديدم اين دوبيتي روي کامپيوتر است:
چنون در به درم مو مفلسم مو
که اشک ناب و آه خالصم مو
اجل ميخواست بياد جونم بگيره
ولي شکر خدا بي آدرسم مو
حضور و غياب اداري
در جواني کارمند سازمان جلب سياحان بودم. غيبت زياد داشتم. يک ماه ديدم از حقوقم کم کردند. چند ماه بود با همه همين کار را ميکردند. چند بيتي سرهم کردم. سکرترها مشغول شدند. ماشين هاي فتوکپي در طبقات مختلف سازمان در بولوار اليزابت شروع به کار کرد. شعر پخش شد.
آقاي مرتضي اميرارجمند معاون سازمان مرا خواست . مانده بودم بروم پيشش يا استعفايم را پيشاپيش بدهم. رفتم به من پاداش داد. از جريمه بيشتر! يادش به خير

اي رئيسان که نامرادي ما
باعث شادي و سرور شماست

نان بُري ميکنيد وقتي که
نان ما داخل تنور شماست

کسر کرديد از مواجب ما
چاره اي نيست، زور زور شماست

ليک يک نکته را بگويم من
که بسي قابل مرور شماست

کار اين سازمان اگر لنگ است
ز ابتکارات نوظهور شماست

علت ضعف ،غيبت ما نيست
علت واقعي حضور شماست
***
خبر قضائی
هنوز به ملت ایران تفهیم اتهام نشده.

خبر انتخاباتی
کارگر یا محافظه کار؟ در انگلیس به کی رأی دادی؟
- - به تونی بلر.
- - در انتخابات ایران به کی رأی خواهی داد؟
- - بازهم به تونی بلر!
-
- خبر صنعتی
همیشه از تکنولژی عقب بودیم. روزی که حاکم یزد دهان فرخی یزدی را با نخ و سوزن دوخت صد سال از اختراع چرخ خیاطی گذشته بود.

خبر سیاسی
هرکسی حق دارد احمق باشد اما پرزیدنت خاتمی دارد از این حق خودش سؤاستفاده میکند.

خبر آرزوئی
شود آیا که سرزمین ما هم سروسامان بگیرد و ما در کشوری آباد و آزاد بتوانیم توی دهن همدیگر بزنیم و زیر دوخم از همدیگر بگیریم و برای لجن مال کردن همدیگر مجبور شویم لجن از خارج وارد کنیم؟ شود آیا؟

بار دیگر بحث خوشمزۀ گوشت خر
- از چه تاریخی گوشت خر به خورد مردم دادی؟
- - از وقتی به خاتمی رأی دادند.
- - چرا؟
- - برای اینکه آدم اگر مغز خر خورده باشد ، گوشت خر هم بهش میسازد. !
-
***

کباب خر و ارزش زن

اینهفته باز خبر آمد که در رستوران هاي کرج و چند شهر دیگر گوشت خر به خورد مردم داده میشده.

گوشت خر به مشتری میداد
در کرج کافه چی ورزیده

قاضی شرع گفت ای ملعون
یک چنین کاسبی کسی دیده؟

گر تو تفهیم اتهام شدی
پاسخی در دفاع خود میده

متهم گفت در برابر شرع
عملی کرده ام پسندیده

از خر نر کباب برگ زدم
خرماده ، کباب کوبیده

اختلاف بهایشان بسیار
از فقیهان گرفتم این ایده

گفت قاضی که راست میگوئی
نور حق بر دل تو تابیده

نسبت نرخ مرد را با زن
خوب آورده ای و سنجیده

فقه ما را تو گشته ای خرفهم
آفرین کافه چی فهمیده

پس شدی تبرئه برو خوش باش
هر خری را بکن کبابیده

خر بده خورد عارف و عامی
ولی البته ذبح اسلامی
***
ديدار ما اواسط هفته آينده در www.asgharagha.com
   .... تا ...... بعد ....... 5/12/2005 03:22:00 PM


   Tuesday, May 3  
اعجوبه ای به نام هوشنگ توزیع

یک سایت طنز دیگر
www.hazl.com
سایت طنز عبدالقادر بلوچ را گفتم سایت طنز حمیدرضا رحیمی یادم رفت.
راستی بلوچ ساکن ونکوور کاناداست. حمید ساکن لس آنجلس. حمید از شاعران جوان نیمائی بود وقتی از ایران آمد و اسمی داشت درمیکرد. خوشنویس هم هست و طنز خوب مینویسد و خوش خط..

از ماهواره با عشق موفق
کلی از آنچه ما بخواهیم راجع به تلویزیون های ماهواره ای ایرانی در آمریکا بگوئیم هوشنگ توزیع با نمایشش گفته و خيلي حرفهاي ديگر. چه اعجوبه ایست این پسر پسر!

بازیگریش را در « فرستاده » دیده بودیم و تآترش را در « کافۀ اکبرآقا نوستالژی» بيست و يکي دو سال پیش. بعد با « بوی خوش عشق » رکورد شکست و حالا با این « از ماهواره با عشق » بار دیگر نمایشنویسی برجسته و بازیگری بزرگ و کارگردانی خوشذوق را در قالب یک آدم جوشی و عصبی ( حتا در لحظه های خونسردیش روی صحنه!) به نام هوشنگ توزیع به ما معرفی میکند.

- از این که در این سفر شهره همراهت نیست ....
-- جایش خالی هست اما خوشحالم که با موفقیت دارد پشت هم قرارداد امضا میکند.
- چرا برای نمایشت کتابچه ای بروشوری چاپ نکردی که مردم بیشتر با گذشته ات در ایران و خارج آشنا شوند؟
- دخترم گفت چاپ نکن چون عکست میفته توی دست و پای مردم!
یک سوال دیگردارم که تلفن میخوادش. شهره است ار لس آنجلس. میخواستم ازش بپرسم اینهمه ریزه کاری اینهمه خاتم کاری در نمایش را قبلاً روی کاغذ میاری یا بخشی از آن در تمرین ها اضافه میشه؟
صحنۀ نمایشش در لندن لحظه ای از شکوه طنز و نکته پردازی و بازیگری های هوشمندانه خالی نمیشد و سالن تاریک نمایش لحظه به لحظه با شلیک خنده ها و کف زدن های مردم انگار غرق در روشنی آتش بازی و فشفشه اندازی میشد.

هوشنگ لابلای خنده های مردم و حرکت سریع تآتری که از اوج نمیفتاد تآملی ظریف داشت بر اینکه گناه دروغهای تلویزیون های ماهواره ای به گردن همین مردمی است که تماشا میکنند و پول میدهند و ابتذال میخرند.
تماشاچیان این نکته را بسیار پسندیدند و برای هوشنگ توزیع یک کف مررررررتب زدند! در حالیکه این حرف به خیلی ها از خودشان برمیگشت!
نمایش طنز تلخ و شيرين با شادی عروسی آغاز شد، از غم ها و تلخی ها، از پناهندگی ها، فریب ها، کلاهبرداری ها؛ پرچم های سه رنگ با شیر و خورشید و بی شیر و خورشید .... گفت و با عروسی پایان گرفت.
همراهان هوشنگ توزیع در این نمایش، چه بهروز وثوقی صاحب نام که ورودش به صحنه با هلهله همراه بود، چه آن دختر و پسر جوان گمنامی که اسمشان یادم رفته، زیبا کار کردند. ( بروشور آقا بروشور!) بهروز وثوقی پیش از این هم در خارج دوبار کار تاتر کرده بود اما انگار کسی خبر نشده بود. این بار اما طرفدارانش حالی میکردند.
شیلا وثوق نقش مهربان و بردبار خود را در روی صحنه – به گفته هوشنگ – در پشت صحنه نیز داشت. نمیدانم هوشنگ بود یا دیگری که گفت این شیلا خواهر ترزای ماست. جایش نبود بگویم حیف این نازنین نیست که دختر مادر ترزای فلان فلان شده باشد؟!

-
   .... تا ...... بعد ....... 5/3/2005 10:26:00 PM


   Friday, April 29  
اول این دو سایت پربیننده را معرفی کنم که شما هم ببینید:
سایت ژورنالیست. کار دوست ما خانم الآهه بقراط

http://www.alefbe.com/


سایت طنز بلوچ کار دوست ما عبداقادر بلوچ
اشرف پهلوی و فعالیت اتمی جمهوری اسلامی

دستبوس شاه و پابوس آخوند

بعد از اینکه تلویزیون NITV از لس انجلس گزارش داد که احسان نراقی و اکبر اعتماد
بانی دعوت و مهماندار پرزیدنت خاتمی در سفر پاریس بودند، خیلی از اپوزیسیونی ها
باور نکردند که اکبر اعتماد رئیس سازمان انرژی اتمی دیروز و از لولندگان امروز در
بارگاه اشرف پهلوی ، پیشخدمت احسان نراقی و سفره انداز خاتمی شده باشد.

ما به مناسبت سرنخ هائی که از سست عنصری های این عملۀ اتمی داشتیم، تحقیق کردیم و
دریافتیم که خبر ان آی تی وی درست بوده. ما همچنین از داخل یونسکو تأئید خبر را گرفتیم.

البته نظیر دو دوزه بازانی مثل اکبراعتماد در اپوزیسیون زیاد است و مهم هم نیست. آنچه
برایمان مهم است اینکه آیا نوعی ارتباط بین خانم اشرف پهلوی و فعالیت های اتمی جمهوری
اسلامی وجود دارد یا اکبر اعتماد خودسرانه !! سالها به خوش و بش با رژیم اسلامی و
دفاع از برنامه های اتمی آن مشغول است و اکنون هم بادیگارد محلی خاتمی در سفر پاریس شده؟
بعدها که گند قضيه بيشتر درآمد يادتان باشد ما اول گفتيم!
***

به این مناسبت و بسیار مناسبت های دیگر این سروده را از کتاب « آیه های ایرانی » نقل میکنم.
« آیه های ایرانی » تنها مجموعۀ سروده های من است. در 1372 منتشر شده و نایاب است فعلاً.
( هفته آينده سروده اي داغ داغ دارم)
***

سحرم دولت بيدار به بالين آمد
گفت برخيز که آن خسرو شيرين آمد
قدحی درکش و سرخوش به تماشا بخرام
تا ببينی که نگارت به چه آيين آمد

حافظ

دولت خواب آلوده

سحرم دولت خواب آلوده
آمد و گفت بخواب آسوده

که نه آن خسرو شيرين آمد
نه نگارت بهر آئين آمد

پس مبادا قدحی در بکشی
بتماشا همه جا سر بکشی

گفتم آن دولت بيدار چه شد؟
مژده آمدن يار چه شد؟

گفت آن دولت بيدار، افتاد
کودتائی شد و از کار افتاد

تيغ بيدادگران کاری شد
يار هم صيغه اجباری شد

رفت از طرف چمن، باد صبا
وز خرابات مغان، نور خدا

دوره سرو و گل و لاله گذشت
آتش و دود شده دامن دشت

باغبان رفته و گل پژمرده
گرگ آهوی ختن را خورده

اجنبی ريشه گل را چيده
مزرع سبز فلک خشکيده

گفتم از داس مه نو چه خبر؟
گفت نه داس، نه چکش، نه تبر

آرزوها، همه بر باد شده
دست يغماگری آزاد شده

بوستان رفت بتاراج خزان
خفه شد نای نی، از بانگ اذان

نوبه زهد فروشان آمد
سيل تزوير، خروشان آمد

سيل آمد، همه دنيا را برد
جعفر آباد و «مصلی» را برد

در ره کعبه بيابان هم نيست
پای را خار مغيلان هم نيست

نيست در دير مغان، شيدائی
دفتری در گروی صهبائی

يار خوی کرده و خندان لب نيست
اهل آن صحبت و آن مطلب نيست

قدسيان مانده پريشان و خموش
برنيايد دگر از عرش خروش

هيچ بی گريه، دمی سر نکنند
شعر حافظ دگر از بر نکنند

نه زميخانه و می، نام و نشان
نه کسی در طلب پير مغان

رفته در پوشش چادر ساقی
نيست چيزی دگر از او باقی

گشته پنهان به پس پرده تار
خنده جام می و زلف نگار

نيست ديگر ز ملائک خبری
که بکوبند زميخانه، دری

باغ فردوس درش بسته شده
آدم از دست خدا خسته شده

گفتم آن دلبر پر شور کجاست
ترک شيرازی مشهور کجاست

گفت او هم ز وطن کنده شده
در سمرقند، پناهنده شده

خال هندوئی خود، کرده عمل
شده همرنگ مقيمان محل

گفتم اميد مسيحا نفسی؟
گفت او مرد و نفهميد کسی!

گفتم آن خلوتی نافه گشا؟
گفت از ترس شلوغی زده جا

گفتم آن خسرو شيرين دهنان؟
گفت شد رهبر خونين کفنان

گفتمش چهچهه مرغ سحر؟
گفت عصرانه بريدندش سر

گفتمش يوسف کنعان آمد؟
گفت از چاه به زندان آمد

گفتمش راست بگو حق با کيست؟
جنگ هفتاد و دو ملت سر چيست؟

گفت دعوا سر جنگ افزار است
بهترين سود در اين بازار است

گفتمش هيچ در اين عهد و زمان
« بوی بهبود از اوضاع جهان؟»

گفت از بهر تو فريادرسی
نيست غير از خود تو، هيچ کسی
نقل از کتاب « آيه هاي ايراني »

   .... تا ...... بعد ....... 4/29/2005 07:41:00 PM


   Tuesday, April 19  
خرسندآپ در ايتاليا ايتاليا !
سلام
جايتان خالي يکشنبه در لندن <خرسندآپ کمدي> داشتيم. طبق معمول
مردمي خوش ذوق و با ادراک آمده بودند کلي حال کرديم. بعداً دوستاني
گلايه کردند که چرا خبرش را در اينجا ننوشتيم که خبردار شوند. حق هم دارند. يادم رفت. به
سايت « گويا » هم با آنهمه مراجع و آن همه لطفي که به ما دارد وقت نکردم خبر بدهم.
بنابر اين کسي از من دلخور نشود که چرا برنامه اش را در اينجا ننوشتم يا
کتابش را معرفي نکردم. راستش از وقتي مدير برنامه من با منشي ام
ريختند رويهم و رفتند؛ من دست تنها مانده ام.
اما ماهنامه اصغرآقا تا 2 هفته ديگر ميآيد.
تا يادم نرفته شنبه 21 ماه مي در فلورانس ايتاليا برنامه دارم. در شهرهاي
ديگر مثل ونيز اگر کسي علاقمند برگذاري است، لطفاً تماس بگيرد. (اگر کسي علاقمند
نيست لازم نيست خبر بدهد!)
به زودي چند تا عکس جالب اينجا ميذارم. (نوشتم که خودم يادم بماند.)
عکس شاه در چهارشنبه سوري را که همين پائين ها مي بينيد از سايت
«الف ب » برنداشتم. اشتباهاً ذکر مأخذ کرده ام. يادم نيست از کجا کپي کردم.
انگار کپي رايت و ذکر مأخذ به ما ايراني ها نيامده! ما فقط اهل ذکر مصيبتيم.
   .... تا ...... بعد ....... 4/19/2005 09:54:00 PM


   Thursday, April 7  
براي پاک کردن مونيتور
بعد از کیبوری که مرا سر ذوق آورد ؛ یک کمپانی دیگر سافت-ور (نرم افزار) برای پاک کردن مونیتور فرستاده. امتحان کنید. امیدوارم خوشتان بیاید. لطفاً روي خوشتان رنگيه کليک کنيد

اگر نشد به اين نشاني برويد:
برای سنگ مزار پاپ

با سپاس از علي خان سنخوزاني که ترجمه مستنداتي در باره مرحوم پاپ را برايم فرستاد.

اینکه خوابیده درین قبر ِ طلا
لحدش پر شده از برق و جلا

اینکه با گردن کج رخت سفید
گوز را داده به یک قبض رسید

اینکه آمد سه پلشکش به سه قاپ
هیچکس نیست به جز حضرت پاپ

با تمام سمجی جان سختی
عاقبت مرد به چه بدبختی

هرکه با خلق خدا بد بکند
راه آزادی ِ شان سد بکند

با زن حامله گستاخ شود
بهر چپ های جهان شاخ شود

عاقبت زار و فلج میمیرد
با سر و گردن کج میمیرد


هرکه دشمن بشود با کندوم
سکس را منع کند بر مردم

گوید از ایدز بمیرند همه
یا ز هم کام نگیرند همه

هر که با عشق معاند باشد
با رمانتیک شدن ضد باشد

از خدا مزد چنین میگیرد
سحر سیزده بدر میمیرد!

***

ای کسانی که پس از او پاپید
این سمت از دگران میقاپید

چون رئیس کاتولیکان گشتید
صاحب کل واتیکان گشتید

عبرت از جان پل دوم گیرید
ورنه در سیزده بدر میمیرید

بیخودی پاپی مردم نشوید
دشمن کورتاژ و کندوم نشوید

مرد اگر خواست بپوشد کندوم
چیست ربطش به واتیکان در رم؟

زن اگر راضی و مردش راضی
پاپ را چه به قوانین سازی!

کس اگر لزبین و گی باشد
کندومی هم به کف وی باشد

پاپ باید که دخالت بکند؟
منع کندوم سر آلت بکند؟

دو نفر زیر پتو در تب و تاب
تو رهاشان بکن؛ آسوده بخواب

سر نکش زير پتو، زیر لحاف
خود این کار خلاف است خلاف

هرکسی کار خودش بار خودش
ضامن دامن و شلوار خودش

گر زن حامله ای خواست چنین
که ابورشن کند و سقط جنین

اختیار شکمش را دارد
پاپ بیهوده غمش را دارد

به تو چه پیر عبادت پیشه
آخه آبستنی حالیت میشه؟

خواهی آن حال بفهمی در دم
یک دو من وزنه بچسبان به شکم

بعد هی هُق بزن و راه برو
یک دو ساعت نه، که 9 ماه برو!

تازه این اول کار است داداش
فکر آیندۀ آن وزنه هه باش!

بچه وقتی به جهان میآید
مادر از شش جهتش میپاید

صبح تا شب نبرد از نظرش
که نیارند بلائی به سرش

نکنندش! ز پی اغفالی
شیخ الاسلامی و کاردینالی!


الغرض خلق جهان آزادند
همه آزادۀ مادرزادند

گر ندارند به ما آزاری
ما چه داریم به آنها کاری؟

مثلاً آدم همجنسگرا
باعث وحشت پاپ است چرا؟

داشت آن مردِ «گی» و آدم نر
به من و پاپ اگر سؤنظر

حقمان است که فریاد کنیم
باسن از مهلکه آزاد کنیم

گر به ما نیست طرف را نظری
باید از مطلب او درگذری

ورنه بیهوده هیاهو کردن
وصف میکینگ لاو ِ یارو کردن

کم کم این شبهه میان میآرد
کز من و پاپ فلان میخارد!

***
( راستش بنده شدم همره پاپ
که شود مطلب من قابل چاپ!
تا بدانند که طنزست همه
فانتزی آمده در هر کلمه
ورنه من با قلم و لپ تاپم
واقعاً مخلص هرچی پاپم)

***
اصلاً این نظم ، کِش آمد خیلی
کردم آغاز چه با بی میلی!

من نمیخواستمش تا این حدٌٌ
این خودش آب روان شد آمد!

چند خط بابت یک سنگ مزار
تا توجه بکنم شد دوهزار!

تازه این نیست مرا حرفه و فن
حرف در پشت سر مرده زدن

***
خوب. در خاتمه ، ای ایزد پاک
پاپ ما را تو ببین در دل خاک

لطف فرموده بیامرزش زود
چونکه یک پاپ دمکراتی بود

کشته و مرده آزادي هم
يک کمي دوم خردادي هم

به چپ و راست نظر یکسان داشت
خود او نیز به این اذعان داشت!

رفت در دیسکو و رقصید باله
با گی و لِزبیَن و امثاله

عاشق کورتاژ و کندوم او بود
واقعاً جان پل دوم او بود
!
   .... تا ...... بعد ....... 4/7/2005 12:55:00 AM


   Thursday, March 31  
چه خوش بي مهربوني هر دو سر بي .......
از کيبورد شري تعريف کرده بودم. از کمپاني مربوطه ايميل خوش و بش آمده:
آقای هادی خرسندی با سلام و شادباش نوروزی
از اینکه از کیبورد شری مدل آبی123 (فارسی-انگلیسی) لیزری خوشتان آمده است شادیم.
از سال1997 این کیبوردها توسط ما در کارخانه شری-آلمان تولید میشوند. (در ادامه کارهای فرهنگی، کمک به احیاء خط و زبان فارسی)

IT & BD Co.Ltd,

Gutleutstr.171, 60327 Frankfurt-Germany,

Tel. +49 69 242772-10, Fax-40, Mail: KamaliTC@Aol.Com
شاد باشید - مجید کمالی
با سپاس از آقاي کمالي عزيز (ببخشيد اگر آدرس لاتين کج و کوله شده باشد) يادآور ميشويم که ايرانيان از قديم الايام به کيبُرد توجهي خاص داشته اند و هرجا خوبش را ميديده اند، کش رفته بلند ميکردند بطوريکه هميشه صاحبان کيبُرد غافلگير ميشدند و با افسوس اين سؤال بر لبشان ميآمده که کي بُرد؟ احتمال دارد نام کيبُرد هم از آنجا آمده باشد.
ولله اعلم به حقايق الکيبرد.
ضمناً دوستي که اين کيبورد را به من هديه داد گفت اين اگر چاي رويش بريزد خراب نميشود. اين دوست ما چون مسلمان نبود راجع به آبجو و عرق و ويسکي چيزي نگفت. خودم بايد امتحان کنم.
***
چنین گفت پیرایه :

هر وقت شعری از پیرایه خانم یغمائی در سایت های اینترنتی میخواندم با خود میگفتم
میشه این شاعر خوشکلام که نمیدانم کجای دنیا هست یک روز راجع به من هم بیتی بسرآید.
دوست ابله من میگوید کاش آرزوی دو میلیون دلار اسکناس میکردی. (اک که شعرنشناس!)

حالا که یکی دوهفته است دارم برای خودم تبلیغ میکنم ، این هم حسن ختام تبلیغات:

چنین گفت پیرایه :

تو خود طنزی ، دلت طنز و دمت طنز
حديث ِ ريش درهم برهمت ، طنز

تمام هستی ات در طنز حل شد
سرور و شادی و رنج و غمت ، طنز

نداری غم ز دنيا و کم و بيش
که از مال جهان بيش و کمت ، طنز

پزشک روحی و خندان می آيی
به بالين مريض و، مرهمت ، طنز

تو آن فردوسی طنزی عزيزم
که گرز و هفت خوان و رستمت ، طنز

اگر يک روز هم مُردی ، به تخمت
نشِند بی گمان در ماتمت ، طنز
در پاسخ پيرايه جان

بله پيرايه جان؛ درد و غمم طنز
دم تو گرم که گفتي دمم طنز

بجز طنزم نباشد سرپناهي
حصار قلعه مستحکمم طنز

نميگويم که از آغاز خلقت
همه چيز از زمان آدمم طنز

بز اخفش، سگ اصحاب کهفم ،
خر ملا و رخش رستتم طنز

مرا ملک سليمان نيز طنز است
و ايضاً جام جمشيد جمم طنز

ز دوغ آبعلي و کشک کاشان
برو تا آب چاه زمزمم طنز

خلاصه راست گفتي جان خواهر
همينطوره چمم طنز و خمم طنز

رضايت گر دهم حالا، درست است
که دارم درد طنز و مرهمم طنز

چنان از بهر آن هستم گرسنه
که پنداري طعام مطعمم طنز

نيارم لحظه اي بودن ، بدونش!
رفيقم طنز و اي زن! همدمم طنز

مرا عهدي است با ابر بهاران
که ژاله ژاله اشک نم نمم طنز

*** همين ديگه.
   .... تا ...... بعد ....... 3/31/2005 07:08:00 PM


   Wednesday, March 30  

یادداشت هائی با کیبورد تازه

رباعی ِ به زبان خوش
ای تازه جوان، رها ز خودبینی شو
فرمانبر این حکومت دینی شو
اکنون که در اعدام تو شد کوتاهی
تریاکی و بنگی و هروئینی شو


***
خرسندآپ کمدی نوروزی به سلامتی شما آخ جان. اول این را بگویم که یک کیبورد فارسی عیدی گرفتم دارم عشق میکنم از زیبائی و تازگیش. حروف فارسی را در کنار حروف لاتین با لیزر سوزانده اند. بوی سوختگی میآید! نه. ولی به هرحال دارم باهاش عشق میکنم. عشق بچه گانه ای شاید باشد اصلاً. شاید هم از کیبورد قبلی خسته شده بودم. فعلاً دارم از تایپ کردنم کیف میکنم. جا دارد لطف کمپانی را تلافی کنم. آلمانی است. اسمش شری است. Cherry GmbH Tel: 0049/ 0/ 9643 18 206 – http://support.cherry.de . اینهم تلافی. حالا.

داشتم از شوی نوروزی ام میگفتم. باز بلیت کم آمد! روز آخری همه تصمیم گرفته بودند بیایند یا اگر قبلاً رزرو کرده بودند حالا تعدادشان ری کرده بود و بلیت اضافه میخواستند. مهم هم نیست البته. فقط محض بازارگرمی عرض میکنم. ردیف های اول تا ده دوازده از قبل بکلی رفته بود که بلیت ها را از مغازه ها برده بودند یا برای کردیت کارتی ها رزرو کرده بودیم.
من که مسئول بلیت ها نبودم ولی دخالت هم میکردم. نمیشد بی تفاوت بود. مثلاً روز آخر خانم بهنود تلفن کرد. دوتا بلیت. برای خودش و مسعود. دلم نمیآمد به این زیباروی محترم و دوست داشتنی جواب رد بدهم اما میدانستم که موجودی بلیت زیر صفر است. یعنی تعدادی هم اضافه بر سازمان رفته که به دعوای دم در میکشد!. چه کنم. شرمندگی بود و قسم و آیه خدمت آن بانوی گرامی و شاهد زنده آوردن که آخرین موجودی مال ردیف آخر را هم پیش پای شما به فلان دوست مشترک دادم و سلام به مسعود و 17 آوریل در دانشگاه لندن دوباره برنامه دارم و خودم بلیت میارم خدمتتون و یک عالم احترام و قول و افسوس راست راستکی که ایندفعه حتماً ... و ایشان هم با سردی – یا خونسردی - گفت حالا به مسعود میگم ببینم ...

شب اش قشقرق دم درب ورودی که فروکش کرد و عده ای سرپا و عده ای برگشتی، وقتی با تأخیری 15 دقیقه ای شروع کردیم و روی صحنه آمدم، در تاریک روشن سالن، شبح مسعود بهنود را در ردیف اول دیدم! بیشتر که دقت کردم خود خودش بود. ردیف اول!! همسر نازنینش هم کنارش. درست نبود که من روی صحنۀ روشن، جلوی چشم آنهمه مردم، شاخ دربیاورم. خوشحال بودم از حضورشان اما هنوز مانده ام فکری که بالأخره روباه تخم میگذارد یا بچه میزاید!

***

باز هم تبلیغات

آقائی که با امضای « همنشین بهار» در اینترنت مقالات سیاسی مینویسد ( شاید هم خانمی باشد البته که چوب کوته فکری سنتی ما را میخورد که فکر میکنیم حتماً باید آقا باشد. بخصوص که مقالاتش پخته و آبدار است و البته جهت دار. تازه چه بسا تیمی چند نفره باشند. اما باید یکنفر باشد، آنهم چه آگاه، چه در جریان، چه دست اندر کار .... بگذریم از پرانتز) لطف کرده نوروز را به من تبریک گفته و درین اولین ایمیلی که برای من زده پس از تعارفات میگوید « هروقت تونستین مقاله ای که در مورد شکرالله پاکنژاد نوشته ام ببینید.» بعد میگوید « او خیلی به شما احترام میگذاشت.»
رفتم به آدرسی که داده بود در سايت ديدگاه مقاله را عجالتاً « نگاه کردم». آمّ مّا نوشته بود ها! 27 صفحه اینترنتی. چه کلیاتی و چه جزئیاتی با چه سلیقه و پانویس و رنگ آمیزی ای.
پاسخ تشکرم را به این شوخی مزین کردم که « شما که همه چیز را در باره آن مرد بزرگ شرح دادی، کاش محبتش را به من هم اشاره میکردی تا بعضی کولی های حزب کمونیست کولیگری دق کنند از حسادت! » . این را البته به شوخی نوشتم وگرنه به مرگ و دق کردن کسی راضی نیستم. خوب شد که اشاره نکرده بود.

حالا که هیچ خطری کسی را تهدید نمیکند، سرنخ ( لینک) میدهم به همان مقاله. خودم هنوز نخوانده ام و مسئولیتی هم در محتوایش ندارم. اما با این سایت دیدگاه رابطۀ خوبی دارم.


http://www.didgah.net/pfiles/hb_shokri-p.pdf

***

سفر کردم به فرانکفورت و کلن. در کلن داشت شست پايم میرفت توی جیب یکنفر دیگر! سفرنامه هر دو شهر میماند برای هفته آينده. قطارهای آلمان محشر است. گاهی سر ثانیه ! میرسد. یکبار 6 ساعت از برلین آمدم به کلن. باور کنید شهر به شهر و ایستگاه به ایستگاه برنامۀ چاپ شده را با ساعت ایستگاه مطابقت میدادم، دقیقه ای پس و پیش نمیشد. وقتی رأس دقیقه به کلن رسیدم 27 دقیقه معطل میزبانم شدم که قرار بود دم قطار بیاید. خانه اش هم پشت ایستگاه بود.

***
این رباعی را تحت تأثیر اخبار کتبی و شفاهی که از وطن میرسد در قطار سرودم.
کوش اش؟ همینجا بودها. ا ِه. آهان. آهان همان است که آن بالا نوشتمش. حواس که نمیماند. با کیبورد تازه اول عشق آن را رسیدم. عجب! مثل روزگاری که دفترچه یا قلم نو میخریدیم و اولین چیزی که مینوشتیم « ریاست محترم ...» بود! الله اکبر!

   .... تا ...... بعد ....... 3/30/2005 05:00:00 AM


   Thursday, March 24  

پاسخی هفت بیتی به ابراهیم خان نبوی

« ....آموختم که اگر بخواهم نویسنده سرزمینم بمانم فقط زمانی می توانم در سرزمین های دیگر هم موفق باشم که راوی مستقیم واقعه در میان آتش و حادثه باشم، آموختم که طولانی شدن غربت بتدریج انسان را نسبت به سرزمین دچار انحراف دیدی می کند که آرام آرام عادت می شود و آنگاه آدمی به جای اینکه بداند که دچار انحراف دید است گمان می کند واقعیت کج و معوج است ....» - « مثل بهار که میآید » ابراهیم نبوی . سایت گویا

من به عنوان قلمزنی تبعیدی و غربتی ، مخالفت خود را با تعمیمی که نبوی عزیز به قضیه داده، ابراز میکنم. این چند بیت را از سروده ای که چهار سال پیش هم منباب پاسخی به آقای حجاریان، در هادیسرا گذاشتم. http://www.hadisara.com/poem/poem14.htm اینجا تکرار میکنم. باشد که از حیثیت غربتی خودم و احتمالاٌ چند نويسنده و سراينده دیگر – که تازه هیچ وکالت و نمایندگی به من نداده اند – دفاعی معمولی (غیر جانانه) کرده باشم. *

در این بیست و دو سالی که گذشت از عمر تبعیدم
چنان غرق وطن بودم که غربت را نفهمیدم

در اینجا من خبرهای وطن را زندگی کردم
وزان اخبار گاهی گریه کردم گاه خندیدم

نماز وحشت هر جمعه را با مردمان بودم
تمام هفته از حرف امام ِجمعه ترسیدم

در اینجا من همه روزه به زندان اوین رفتم
همه شب بابت هر ضربۀ شلاق نالیدم

چه روزانی که از تکفیر اسلامی هراسیدم
چه شب ها کز هراس بمب صدامی نخوابیدم

اگر آتش گرفت آن سرزمین من سوختم اینجا
در آنجا زلزله آمد اگر، من نیز لرزیدم

رهائی ، دوری جغرافیائی نیست همبندان !
جهان کوچکتر است از آن که من در نقشه ها دیدم ...

* متأسفم که این ابراز مخالفت به آن اندازه نیست که اندیشمندان حزب کمونیست کولیگری را خوشحال کند که از سال اولی که نبوی به خارج آمد، کوشیدند رابطه انسانی - دموکراتیک ما را به هم بزنند. گزارشگر و خفیه نویس بر ما گماردند و جاسوسان شان سرانجام راپرت غلط به سایت حزب دادند! ایضاً برای رضایت خاطر آن رباعی سرای پرونده ساز نیست که هزارجور فحش در اینترنت به من میدهد که چرا من با نبوی کتک کاری نمیکنم! (که لابد آنوقت به کمک نبوی بیاید!)
   .... تا ...... بعد ....... 3/24/2005 11:54:00 PM  
حقوق بشر را بیارید

« ...آقای هاشمی شاهرودی، جامعه دفاع از حقوق بشر، بدين وسيله از شما می‌خواهد که: به حيثيت انسان‌ها خدشه وارد نياوريد. به حقوق بشر احترام بگذاريد. زنان، اقليت‌های ملی و مذهبی، زندانيان سياسی، احزاب و سازمان‌ها و روزنامه‌ها، جلسات، عقايد دگرانديشان و بيان انديشه را آزاد بگذاريد. چون همه انسان‌ها مطابق اعلاميه حقوق بشر آزادند.»
آقای شاهرودی بالأخره گفت آقا یک نسخه از این اعلامیه حقوق بشر بیارین ببینیم چیه؟!
***
   .... تا ...... بعد ....... 3/24/2005 12:32:00 AM


   Monday, March 21  
خرسندآپ کمدي در راديو فردا
   .... تا ...... بعد ....... 3/21/2005 07:31:00 PM


   Friday, March 18  
تبریکات فله ای – انگوری!

عید سعید باستانی را به شما و خانواده و ................
آخ که خفه کردند ما را. معقول سابقاً کارتی بود، پاکتی بود، پستی بود. اینجا طرف با یک کلیک، تبریک را میفرستد برای همه آدرس هائی که روي کامپيوتردارد. چه بسا يکبار هم مرورشان نميکند که مثلاً اسم فلان دوستي را که پريروز بابش مرده؛ دربياورد..
من به این تبریک ها جواب دادم: متقابلاً نوروز باستانی را به شما و همه افراد ایمیل – لیست شما شادباش میگویم! لطفاً مراتب را به يک يک آنان ابلاغ فرمائيد.

اما اینجا نه. من به همه شما که به اینجا کلیک کرده اید، تک تک و دانه دانه، مثل بادمجان ، نوروز را شادباش میگویم. شادباشید!



5 - اگر من قرآن بودم

»سالم ماندن يك نسخه قرآن در آتش سوزي مهد كودك پيام ماهشهر»
بر اثر آتش سوزي درمهد كودك پيام شهرك ممكو شهرستان ماهشهر همه وسايل و ساختمان اين مهد كودك در آتش سوخت و فقط يك نسخه قرآن آن سالم ماند.»
من اگر جای قرآن بودم از آتش خواهش میکردم بقیه چیزها را هم نسوزاند. مسلماً آتش روی قرآن را زمین نمیانداخت. هاهاها!.
   .... تا ...... بعد ....... 3/18/2005 10:50:00 AM


   Monday, March 14  

اي کورش تو آسوده بخواب. ما داريم ميپريم!



"http://www.hadisara.com/images/shah4soori-larg.jpg"

شاه با تمام خرافات مذهبي که داشت ، چهارشنبه سوري را جشن شيطان نميدانست.
دشمني مذهبيون با او از اين بابت بود. همچنين بابت اينکه با پاي راست وارد خلا ميشد!

اين عکس را از سايت همکار روزنامه نگارم الآهه خانم بقراط کش رفتم.
سايت پرو پيمان يک بانوي ژورناليست.
www.alefbe.com
   .... تا ...... بعد ....... 3/14/2005 10:46:00 PM


   Sunday, March 13  
4- اگر خامنه ای جای شاه بود
« ...هيچ وقت يادم نميره، شاه گفت اگه به کيلومتر شمار موتور زياد نگاه کنين ممکنه خودتون رو به کشتن بدين! پس بهتره که يه دستمال روی اون بکشين که زياد بهش اهميت ندين! شما بايد آهسته بريد تا به هدف خودتون برسين....» (از خاطرات «شرفیابی» برادران امیدوار، عیسا و عبدالله، جهانگردان معروف ایرانی)

شاه هیچوقت دوست نداشت کسی زیادی تند برود. در همه کاری هم دخالت میکرد. اما برادران امیدوار هم شانس آورده اند با آدمی روبرو بودند که موتورسواری را میفهمید، راننده ای قابل بود و در خلبانی هلیکوپتر و هواپیما مهارت فوق العاده داشت. اگر پیش خامنه ای رفته بودند چی؟
« .... هیچوقت یادم نمیره. ولی فقیه گفت اولاً موتورهاتونو بذارین گاراژ، همین اتوبوسی که نویسندگان را میبره ارمنستان، میگم شمارو هم برسونه. ثانیاً زیاد به آینه بغل موتور نگاه نکنین. یک عکس امام بچسبونین روش. هرجا دیدین عکس امام داره میزنه توی سرش؛ بدونین سرعتتون خیلی زیاده و امام خمینی نگران شماست که اعدام نشده از دنیا برین. ضمناً چشمتون دائم به کیلومترشمار باشه. دوتا کیلومترشمار زاپاس هم بذارین که اگر خدای نخواسته یکیش خراب شد، خطری تهدیدتون نکنه. اگر هم یکوقت خواستین روی کیلومترشمار را بپوشونین، با یک دستمال فلسطینی از همین ها که من میندازم بپوشونین. ثالثاً حالا که میخاین با موتور دور دنیا بگردین، احتیاطاً زنجیر و پنجه بوکس و شیشه اسید همراتون ببرین. بیمصرف نمیمونه. بالاًخره حضرت باب الحوائج یک بی حجاب یا کم حجاب سر راتون قرار میده.»
   .... تا ...... بعد ....... 3/13/2005 08:38:00 PM


   Friday, March 11  

  • با همه جور تواضع و فروتنی و خضوع و خشوع و هر واژه عجیب و غریب
    دیگر، که از هرنوع سؤتفاهم احتمالی جلوگیری کند ،از عموم رادیو داران
    و برنامه سازان عزیز رادیوئی خواهش میکنم امسال برای گرفتن مصاحبۀ و
    پیام نوروزی تماس نگیرند. اگر حضور مرا بر امواج رادیوشان لازم (و حیاتی!)
    میبینند ، همین سرودۀ بهاری را به جای هر کلام و پیام من – کامل و بدون غلط
    چاپی! – بخوانند.

    البته من همه ساله خوشحال میشدم که صدای مرا به هموطنانم میرساندند و
    سپاسگزارم ازشان ، ولی امسال (و احتمالاً سال های بعد) وقت و حوصلۀ اینجور
    کارها(ی مفتکی) را ندارم. لطفاً زحمت خواندنش را خودشان بکشند.
    البته یکی دوتا قرار گذاشته ام که برای امسالم کافیست..................
    آمما این سروده را خیلی دوست دارم.

    بار دیگر بهار میآید

    بار دیگر بهار میآید
    سال هشتاد و چار میآید

  • به نظر میرسد بهار امسال
    خوشتر از پیر و پار میآید

  • گر بیاید بهار آزادی
    این سفر ماندگار میاید

  • جشن نوروز ملت ایران
    از پس انتظار میآید

  • زنده گردد شکوه دولت گل
    دوره مرگ خار میآید

  • بار دیگر صدای بلبل ها
    جای این قار و قار میآید

  • غنچه بی حاجب و حجاب امسال
    بر سر شاخسار میآید

  • از پس پرده ، عشق بی پروا
    فارغ از پرده دار میآید

  • یار همچون نهالِ در حرکت
    میوه هایش انار، میآید

  • صوت دلکش صدای مرضیه
    شادمان از نوار میآید

  • نغمه نعمت از لب کارون
    سوسن از لاله زار میآید

  • عطر گل با ترانۀ سیما
    از وطن یادگار میآید

  • در دل دشت آهوی کوهی
    سر به دنبال یار میآید

  • کوه و دریا و خشکی و جنگل
    پیشواز بهار میآید

  • هدیه و چشم روشنی بسیار
    از پی هم قطار میآید

  • از دل دشت های پست و بلند
    دسته گل بیشمار میآید

  • از سوی ماهیان بحرخزر
    یک طبق خاویار میآید

  • صدفی از خلیج آبی فارس
    با در شاهوار میآید

  • بگذرد روزگار چونان زهر
    چون شكر روزگار میآيد

  • ملتی از پی نجات خودش
    خود به نقش سوار میآید

  • دولت انتخابی مردم
    خوش خوشک روی کار میآید

  • آلياژ وفاق ملى را
    بار ديگر عيار میآيد

    گر نیاید بهار ما امسال
    سال بعد، از قرار میآید

  • سالی از سال های آینده
    ختم این انتظار میآید

  • بزک ما به عادت هرسال
    باز امیدوار میآید

  • مطمئن است ازینکه بالأخره
    کمبیزه با خیار میآید

  • گرچه گاهیش غصه میگیرد
    بز ِ امیّد ما نمیمیرد

   .... تا ...... بعد ....... 3/11/2005 01:26:00 PM


   Wednesday, March 9  
از حالا تا عيد روزي يک تکه ناقابل
ضمناً خرسندآپ کمدي بامزه تر از هميشه يکشنبه 20 مارس 30 اسفند در لندن
آگهيش را در نشريات نوبهار - بازارهفته و کيهان لندن ببينيد
اگر هم غيرت کنم پوسترش را به زودي ميگذارم اينجا
رزرو با کرديت کارت هم عملي است. تلفن کارت: 11 00 371 8 020 - 743 820 59 078
***
تکه 2 : نمایش کوتاه چاخان های سیا

«سازمان جاسوسي آمريكا (سيا) مستقر در عراق، پيشنهاد كرده است:
براي اينكه افراد سازمان مجاهدين خلق، شناخته نشوند و توسط دستگاه‌هاي
امنيتي ايران به دام نيفتند، بر روي چهره آنان جراحي پلاستيك صورت گيرد.»

(آخ آخ. این سازمان سیا هم انگار مثل مطبوعات ما همه جور آدمی در خانۀ پدری دارد!)

- این آقاهه رو میشناسی داره میره؟ دوتا موزیسین هم دنبالشن.
- عبدالوهاب شهیدیه؟
- نه.
- گلپا؟
- نه.
- شجریانه؟
- نه .
- شهرام ناظری؟
- نه.
- علیرضا افتخاری؟
- نه خنگه. خانم مرضیه است.
***
تکه اول: نمایش کمدی به سبک خارجی!

« شیرین عبادی که از موکل خود ناصر زرافشان در زندان بازدید کرده بود گفت:
وجود سنگ كليه علاوه بر درد، مي‌‏تواند عواقب وخيم جسمي نيز به همراه داشته
باشد، بنابراين ماندن دكتر زرافشان در زندان با اين شرايط، به مصلحت نيست.»

زندانی – چرا آزادم نمیکنید؟
قاضی – شما سنگ کلیه نداری.
زندانی – به امام زمون دارم.
قاضی – به امام زمون مربوط نیست. به ایکس ری مربوطه.
زندانی – به ایکس ری دارم!
وکیل – به نظر من در زندان ماندن ایشان با سنگ کلیه به مصلحت نیست.
قاضی – به مصلحت سنگ یا به مصلحت کلیه؟
وکیل – به مصلحت کلی.
زندانی – منظورتون به مصلحت رژیمه؟
قاضی – این به مجمع تشخیص مصلحت نظام مربوطه.
وکیل – به من هم مربوطه.
زندانی – مصلحت خودم چی میشه؟
وکیل – اونم من تشخیص میدم.
زندانی - تا حالا که سنگ کلیه نداشتم، زندانی بودنم به مصلحت بوده؟
قاضي - عقیده وکیلتون همینه.
زندانی – من خودم وکیلم. به نظر من وکیل نباید برای گرفتاری یا آزادی موکلش
مصلحت اندیشی بکنه. فقط باید آزادی اونو بخواد.
وکیل – اگر آزادت کنند بعد معلوم بشه سنگ کلیه نداری من چه جوابی بدم؟
زندانی – اگه سنگ کلیه نداشتم، برمیگردم!
وکیل- ممکنه در این فاصله سنگ کلیه ات دفع بشه!
زندانی - مگر هرکس سنگ کلیه نداره باید توی زندان رژیم باشه؟
وکیل – بستگی داره که در زمان نداشتن سنگ کلیه چه اقداماتی علیه نظام و
تمامیت ارضی و توهین به رهبری و زنای محصنه و لواط محصنه کرده باشه.
قاضی – لواط محصنه دیگه چیه؟
وکیل – لواط با مرد زندار.
زندانی – من که هیچکدوم از این کارها را نکردم چی؟
وکیل- گر گدا کاهل بود تقصیر صاحبخانه چیست!
زنداني - شما وکیل منی یا وکیل رژیم؟
وکیل- اونو نمیدونم. ولی میدونم اگه زندانی سنگ کلیه داشته باشه و عواقبش وخیم
باشه در زندان بودنش به مصلحت نظام نیست. چونکه ممکنه خدای نکرده در زندان ...
زنداني - نمیخواستم بگم. تازه پروستات هم اضافه شده.
وکيل- پس دیگه آبروی نظام میره.
زندانی – آبروی نظام مگه توی پروستات منه؟
وکيل - آبروي نظام همه جا هست.
زندانی – پس بهتره من بواسیرمم اعلام کنم.
وکیل-. وقت ملاقات تموم. انا لله و انا الیه راجعون. لطفاً به سلول خود مراجعون!
   .... تا ...... بعد ....... 3/9/2005 11:42:00 PM


   Sunday, February 27  
تکذيب 28مرداد
من توي دهن اين کلينتون ميزنم. من خودم کلينتون تعيين ميکنم! باقرزاده
حالا که بعلت علت تألمات روحي قرار است لاگمان را به روز (آپديت) نکنيم، وظيفه خود ميدانيم لينک بدهيم به مطالب ديگران!
در رابطه با موج 28مردادزدائي ! (موج که چه عرض کنم؛ سونامي) و فرمايشات آقاي باقرزاده که کم کم دارد منکر 28مرداد ميشود (آن هم موقعي که کلينتون بابت آن اظهار شرمساري ميکند)، پريروز سروده اي گذاشتيم. براي آگاهي بيشتر، شما را رجوع لينکي ميدهيم به مقاله با ارزش دکتر محسن قائم مقام در سايت «ايران امروز». باشد که بازيگران رنگ عوض کن سياسي را بيشتر بشناسيم.
اينهم نشاني ايميل ايشان براي شعبان بي مخ هاي امروزي که بخواهند فحش بدهند:
   .... تا ...... بعد ....... 2/27/2005 09:21:00 PM


   Saturday, February 26  
پیشواز مرگ جانگداز پاپ اعظم

شنیدم که چون پاپ اعظم بمیرد
نه یکمرتبه ، بلکه کم کم بمیرد

فرو میرود کله اش توی سینه
چو قوئی که با گردن خم بمیرد

سفیدست چون قوی زیبا به ظاهر
به باطن ، کلاغ مسلم بمیرد

کجا زندگی کرده مانند آدم
که حالا طرف مثل آدم بمیرد

نمی میرد از حرص دنیا مگر که
به دستور عیسی بن مریم بمیرد

دهد جان قسطی به جان آفرینش
سر فرصت ، آهسته ، نم نم بمیرد

فریبنده زاد این دروغ مقدٌس
کنون چون فریب مکرٌم بمیرد

دکاندار دنیا و عقباست، شاید
اگر مرد ، در هر دو عالم بمیرد

گر از کف دهد یک دلار از درآمد
بود احتمالش که از غم بمیرد

ور از کف دهد یک مرید خرش را
ز غصه همانجا، هماندم بمیرد

کسی که دعا کرده بوش و بلر را
جوان هم که باشد؛ جهنم ! بمیرد
*** *** ***
توجه: به علت تألمات روحي، تا وقتي پاپ اعظم از دنيا نرفته، اين وبلاگ آپديت (به روز) نميشود.
   .... تا ...... بعد ....... 2/26/2005 03:49:00 AM


   Friday, February 25  
کس نباشد در جهان از بنده ....... تر

شاه شاهانا؛ بزرگا ، رهبرا
پادشاه نوجوان کشورا

بنده باقرزاده ی منشورچی
خوانده اید البته منشور مرا

تازگی دیدم که یاد کودتا
میشود بهر شما دردسرا

بیست و هشتٍ ماه مرداد عزیز
میکند انگار سد معبرا

پس در اینترنت نوشتم تازگی:
که نباید کرد آن را باورا !!

گفتم آن هم مثل عاشورا ؛ شده
رونق بازار اهل منبرا !

گفتم اینها شایعات دشمن است!
کودتائی هم نشد در کشورا !

(حیف ، این مردک، کلینتون، میزند
خاک بر سر حرفهای دیگرا

گر شما می بینی اش با او بگو
رو بکش سیگار با آن دخترا)

الغرض من با مصدق دوست ها
در کلنجارم چو یک بازیگرا

یاد من باشید روز سلطنت
ای شهنشاه عدالت گسترا

بنده با منشور «هشتاد و یک» ام
همچنان در خدمتم تا آخرا

یک سخنگو نیز دارم شاعر است
تاکنون خوابیده در هر بسترا

پول مشروبش اگر تأمین شود
هیچ کمتر نیست از یک نوکرا

فرصتی شاید نباشد بعد ازین
تا شويم اخلاص خود یادآورا

رهبرا در دولت آینده ات
از قلم باید نیندازی مرا

کس نباشد در جهان از بنده باقرزاده تر
وز برای شغل باقرزادگی آماده تر!



   .... تا ...... بعد ....... 2/25/2005 01:06:00 PM


   Sunday, February 20  
رباعي آزادي

با هر نفسي ، در نظرت، آزادي
انديشه ي شام و سحرت، آزادي
هادي، اگر از راه هوا ميآيد
ترسم بخورد توي سرت آزادي!
   .... تا ...... بعد ....... 2/20/2005 05:54:00 PM